- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 701
- پسندها
- 6,067
- امتیازها
- 22,273
- نویسنده موضوع
- #341
وارد حجره شدم و به فاضل نامِ پر حرف خیره شدم. احساس کردم مرتضی از نوع نگاهم نگران شد. من رو میشناخت. میدونست زبونم گلیم خودش رو از آب بیرون میکشه.
- شما بهش میگی گناه آقا فاضل، من میگم حقطلبی. من سنم نصف توئه، اما تو جرعتت نصف من!
مرتضی با لحن شماتتگری گفت:
- عابد!
فاضل که بهش برخورده بود، از روی صندلی بلند شد و گفت:
- تو به اختشاش میگی حقطلبی؟ خجالت بکش بچه جان! من نمیدونم جوونهای این دوره و زمونه چشونه. آبتون کمه، نونتون کمه. دِ بتمرگین تو خونه خب! زمون ما... .
مثل همفکرهاش شروع کرد به مزخرف گفتن. همون حرفهای تکراری که قدیم قحطی بود و الان وفور نعمت! میتونستم دنیایی مثال نقض برای این حرفش بیارم، اما کو گوش شنوا؟ پریدم توی حرفش:
- والا امثال شما که...
- شما بهش میگی گناه آقا فاضل، من میگم حقطلبی. من سنم نصف توئه، اما تو جرعتت نصف من!
مرتضی با لحن شماتتگری گفت:
- عابد!
فاضل که بهش برخورده بود، از روی صندلی بلند شد و گفت:
- تو به اختشاش میگی حقطلبی؟ خجالت بکش بچه جان! من نمیدونم جوونهای این دوره و زمونه چشونه. آبتون کمه، نونتون کمه. دِ بتمرگین تو خونه خب! زمون ما... .
مثل همفکرهاش شروع کرد به مزخرف گفتن. همون حرفهای تکراری که قدیم قحطی بود و الان وفور نعمت! میتونستم دنیایی مثال نقض برای این حرفش بیارم، اما کو گوش شنوا؟ پریدم توی حرفش:
- والا امثال شما که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.