• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 344
  • بازدیدها بازدیدها 11,405
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #341
وارد حجره شدم و به فاضل نامِ پر حرف خیره شدم. احساس کردم مرتضی از نوع نگاهم نگران شد. من رو می‌شناخت. می‌دونست زبونم گلیم خودش رو از آب بیرون می‌کشه.
- شما بهش میگی گناه آقا فاضل، من میگم حق‌طلبی. من سنم نصف توئه، اما تو جرعتت نصف من!
مرتضی با لحن شماتت‌گری گفت:
- عابد!
فاضل که بهش برخورده بود، از روی صندلی بلند شد و گفت:
- تو به اختشاش میگی حق‌طلبی؟ خجالت بکش بچه جان! من نمی‌دونم جوون‌های این دوره و زمونه چشونه. آبتون کمه، نونتون کمه. دِ بتمرگین تو خونه خب! زمون ما... .
مثل همفکرهاش شروع کرد به مزخرف گفتن. همون حرف‌های تکراری که قدیم قحطی بود و الان وفور نعمت! می‌تونستم دنیایی مثال نقض برای این حرفش بیارم، اما کو گوش شنوا؟ پریدم توی حرفش:
- والا امثال شما که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #342
- این چه وضعیه؟
با تعجب ساختگی به دور و برم نگاه کردم و گفتم:
- چی چه وضعیه؟
- پات رو بردار از رو میز. مگه طویله ست اینجا؟
- پشت میز خودم نشستم. جرمه؟
- میز خودت؟
از حالت جا خورده‌ی صورتش خوشم اومد.
- می‌خوای بگی نیست؟
- پرت و پلا نگو پسر! جمع کن پاهات رو کثافت زدی به میز. من روی این میز صبحونه می‌خورم.
لحنش نشون می‌داد که صبرش داره سر میاد. با نیشخند اعصاب خورد کنی گفتم:
- دیگه نه!
همونطور که انتظار داشتم، عصبی شد و به سمتم حرکت کرد. قدم اول رو بر نداشته گفتم:
- خسروی که می‌گفت این حجره حق رسمی و شرعی منه. که شما از عمد ازم پنهونش کردین و ملکم رو غصب کردین. می‌گفت می‌تونم به این خاطر از شما شکایت کنم و براتون پرونده درست کنم.
به محض شنیدن اسم خسروی، سر جاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #343
صورتش لحظه به لحظه کبودتر میشد، اما مطلقا هیچ کاری از دستش بر نمی‌اومد. اینجا حالا مال من بود و با هیچ ترفندی نمی‌تونست از چنگم درش بیاره. در حالیکه بشدت عصبانی بود، چندبار نوک انگشتش رو به شکل تهدید آمیزی جلوم تکون داد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه، بهم پشت کرد و رفت. بلند گفتم تا بشنوه:
- در رو پشت سرت ببند.
جوری در رو بست که اگه شیشه معمولی بود قطعا می‌شکست. با لبخند پیروزمندانه‌ای روی صندلی لم دادم و تو ذهنم برنامه‌های آینده‌ام رو ور انداز کردم. این بازی مثل یه پازل بود که رفته رفته باید تکه‌هاش رو پیدا می‌کردم و کنار هم می‌چیدم. گاهی فکر‌های پلیدی به سرم میزد، اما اجرا کردنش خیلی سخت و طاقت فرسا بود و یه اشتباه همه چی رو خراب می‌کرد. یه نقشه‌ی تمیز و بی‌نقص طلب می‌کرد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #344
- اگه می‌دونستی‌ام الان خونه نبودی! واستا کنار.
با کلافگی عقب کشید و گفت:
- روشن میشه بعد چند لحظه دوباره خاموش میشه. چند روزی اذیت می‌کرد. امروز دیگه شورش رو در آورده.
با توصیفاتش تا حدودی متوجه مشکل شدم. یکم خم شدم، دست دراز کردم و سوکت سنسور اکسیژن روی اگزوز رو جدا کردم. عقب ایستادم و گفتم:
- استارت بزن.
نگاه متعجبی بهم انداخت و استارت زد. موتور روشن شد و چند ثانیه‌ای کار کرد. وقتی دیگه خاموش نشد گفتم:
- فعلا کار می‌کنه، ولی فردا قطعه‌اش رو عوض کن.
مردد بود که چی بگه. منم بودم! تشکر می‌کرد منم می‌گفتم خواهش می‌کنم؟ پوفی کشیدم و بهش پشت کردم. قدم اولی نه، دومی نه، سومی صداش رو شنیدم:
- کجا میری؟
ایستادم و روی یه پا چرخیدم به طرفش.
- خونه‌ی داییم.
- می‌رسونمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #345
نفسش رو بیرون داد و گفت:
- وصیت نامه فقط برای بابای من و عموها و عمه عطیه قرائت شد. من حتی خودم از بابام شنیدم. نمی‌تونستم حرفی بزنم. خودت رو بذار جای من. تو بودی می‌گفتی؟
تقریبا مطمئن بودم که می‌گفتم. پوفی کشیدم و زیرلب گفتم:
- بی‌خیال بابا.
نفسش رو فوت کرد و راه افتاد. کمی بعد جلوی خونه متوقف شد. پیاده شدم و گفتم:
- بعد از ظهر می‌بینمت.
موشکافانه گفت:
- بعد از ظهر چه خبره؟
- می‌فهمی خودت.
- باید بالا سر شاگردها باشم.
- یه امروز رو نرو! بمون تو خونه.
لحظاتی خیره نگاهم کرد. بعد زیر لب چیزی گفت و موتور رو روشن کرد. وقتی رفت، به سمت در چرخیدم و تا خواستم در بزنم، در باز شد و تابان سینه به سینه‌ام در اومد.
- می‌بینم که رفیق پیدا کردی!
از نحوه‌ی استقبالش غافلگیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا