فصل 2
من درب های بالکن را باز کردم، اجازه می دهم که هوا اتاق من را شیرین کند. گرچه دسامبر بود، نسیم نور شد و پوستم را لرزاند. ما دیگر اجازه ندادیم دیگر بیرون برویم، نه از طرف طرفداران نگهبانان، پس باید این کار را انجام دهیم.
من در اطراف اتاق سرگردان شدم، شمع روشن كردن، تلاش كردم فضای دعوت كنم. دست اندرکاران در داخل آمدند، من از بازی خارج شدم، به تخت افتادم، یک کتاب گرفتم، لباسم را فاش کرد. چرا بله، ماکسون، این است که من همیشه وقتی که بخوانم نگاه می کنم.
"بیا،" من، به سختی به اندازه کافی بلند دادم تا شنیده شود.
Maxon وارد شد، و من به طور مرتب بالا بردن سرم را گرفتم، در حالی که او در اتاق تاریک اتاقم را بررسی کرد، به چشم هایش نگاه کرد. در نهایت او روی من تمرکز کرد، نگاهی به او کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.