- تاریخ ثبتنام
- 24/11/21
- ارسالیها
- 10,364
- پسندها
- 26,369
- امتیازها
- 83,373
- نویسنده موضوع
- #21
و بعد درحالیکه گاری را هُل میداد و باز به خیابان بازمیگشت، غرغرهایش را از سر گرفت. لباسها را که تمام کردم، آنها را آویزان بند لباس کردم. خدا را شکر بند خالی بود و به اندازهی کافی جا برای لباسهایم داشت. خسته و یخزده از سرمای آب چاه، به داخل رفتم. هال گرم از شعلههای منقل خانم جانی به تنم نوعی کرختی میداد. لبخند زده و به سمت پلهها میرفتم که خانم جانی صدایم زد:
- موکت پلهها رو بشور!
سر جایم ایستادم و با ذهنی مغشوش و گیج به موکت دراز فرش شده به روی راهپلههای سمت چپم نگاه کردم. اگر قرار بود همه را الآن بشویم از سرما یخ میزدم. با این حال بیحرف به سمت راهپله رفتم و موکت سرخ و کدر شدهی دراز و باریک را با حوصله جمع کردم و آن را بر روی دوشم به حیاط بردم. خوشبختانه موکت چندان...
- موکت پلهها رو بشور!
سر جایم ایستادم و با ذهنی مغشوش و گیج به موکت دراز فرش شده به روی راهپلههای سمت چپم نگاه کردم. اگر قرار بود همه را الآن بشویم از سرما یخ میزدم. با این حال بیحرف به سمت راهپله رفتم و موکت سرخ و کدر شدهی دراز و باریک را با حوصله جمع کردم و آن را بر روی دوشم به حیاط بردم. خوشبختانه موکت چندان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش