• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان زنده به گور (جلد دوم زمزمه‌ی تپه‌های تنگستان) | هاجر منتظر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حصار آبی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 146
  • بازدیدها بازدیدها 2,669
  • کاربران تگ شده هیچ

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #21
و بعد درحالی‌که گاری را هُل می‌داد و باز به خیابان بازمی‌گشت، غرغرهایش را از سر گرفت. لباس‌ها را که تمام کردم، آن‌ها را آویزان بند لباس‌ کردم. خدا را شکر بند خالی بود و به اندازه‌ی کافی جا برای لباس‌هایم داشت. خسته و یخ‌زده از سرمای آب چاه، به داخل رفتم. هال گرم از شعله‌های منقل خانم جانی به تنم نوعی کرختی می‌داد. لبخند زده و به سمت پله‌ها می‌رفتم که خانم جانی صدایم زد:
- موکت پله‌ها رو بشور!
سر جایم ایستادم و با ذهنی مغشوش و گیج به موکت دراز فرش شده به روی راه‌پله‌های سمت چپم نگاه کردم. اگر قرار بود همه را الآن بشویم از سرما یخ می‌زدم. با این حال بی‌حرف به سمت راه‌پله رفتم و موکت سرخ و کدر شده‌ی دراز و باریک را با حوصله جمع کردم و آن را بر روی دوشم به حیاط بردم. خوشبختانه موکت چندان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #22
ماهرو نگاه حیله‌گرش را دزدید. زیر چشمی نگاه پلیدش را برای لحظه‌ای به من انداخت. مریمی صورتش را از پناه مادرش جلو آورد و نگاه ترسیده‌اش را به من دوخت. نذیر این‌بار با صدای بلندتری گفت:
- چیه که نباید به گوش مردا برسه؟!
ماهرو پنجه به گونه‌اش کشید و به خانم جانی که با حرص نگاهش می‌کرد، نگاه کرد. خانم جانی تشر زد:
- دیگه حرفتو زدی، به گوششم رسید! حالا بگو ببینم جریان چیه؟
انگار اجازه‌ی زبانش صادر شده بود. مریمی را جلو کشید تا نذیر و خانم جانی کبودی طاق صورت مریمی را ببینند. اشک در چشمان درشت سورمه زده‌اش حلقه زد:
- ببینید، من لال بشم اگه دنبال فتنه باشم. نمی‌خواستم حرف به گوش مردی از این خونه برسه و شری به پا شه.
چشم‌های نذیر در لحظه از خشم گرد شد. جلو رفت و چانه‌ی کوچک مریمی را میان دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #23
اهمیتی به هیچ‌کدامشان ندادم. آن سیلی دیوانه‌ام کرده بود. مغزم هنوز داشت سوت می‌کشید که با وجود تمام تقلاهایم بالأخره نذیر مرا به کف اتاقم رساند. مینا از سرم افتاد و موهای روشنم در اطرافم پخش شد. رو به او داد زدم:
- برادرت رو من دست بلند کرد... .
صدایش بیشتر از من بالا رفت:
- دهنت رو ببند تا نبستمش!
سر جایم نشستم. دلم از این‌که حمایتم نمی‌کرد خون شد:
- داره جلو چشمت به من تهمت می‌زنه! چاک دهنش را باز کرده و همه چی بارم می‌کنه. ببین چطور شوهرش پشت دروغاش ایستاد و منو زد. اونم جلوی چشم تو! خاک بر سرت!
تا این جمله را گفتم پایش در دهانم فرود آمد. درد بندبند وجودم را لرزاند. به زمین افتادم و مشت و لگدهای بعدش را به جان خریدم. اصلاً هیچ یک از ناسزاهایش را نمی‌شنیدم. فقط درد بود که در جانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #24
مریمی را آرام کردم و بر روی موهای بافته‌اش بوسه‌ای زدم. بوی حنا‌ی سرش نفسم را آرام کرد. وقتی او را نوازش می‌کردم در واقع روی قلب شکسته‌ی خودم را نوازش می‌کردم. ازدواجم هنوز به سال هم نرسیده بود که دستش به رویم بلند شده بود. آن هم نه به خاطر اشتباه خودم، بلکه به خاطر دروغ‌های آن زن عفریته. اشکم آرام ریخت و به این نتیجه رسیدم که شاید نباید به او توهین می‌کردم و فقط با حرف او را قانع می‌کردم که تمام این حرف‌ها دروغ است. به هر حال حالا دیگر برای همه‌ی این‌ها دیر بود.
یک هفته‌ای از آن ماجرای کذایی گذشت. شب همان روز نذیر به سراغم آمد، پشت دستم را بوسید و از من خواست تا این اوضاع دیگر تکرار نشود. آن‌طور که او حرف زده بود، با دل و جان به من فهماند که حتی یک کلمه از حرف‌هایم را باور ندارد و این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #25
عصبی دهان باز کردم تا جوابش را بدهم که میان حرفم پرید:
- سمن، وقتی گفتی نمی‌بخشیش سر حرفت موندی نه؟ با لباساش چیکار کردی؟ سمن اونا لباسای برادر منم بودن!
دندان قروچه کردم. حالا دیگر کارش از بازجویی هم گذشته بود. مستقیم داشت به من تهمت می‌زد. سعی کردم آرام باشم. ما در اتاقمان نبودیم و معلوم نبود الآن چند گوش به درها و دیوارها چسبیده‌اند تا صدایمان را بشنوند:
- من دست به لباسی که ندیدم، نزدم. برو از خودش بپرس چیکارشون کرده!
نذیر حالا هر دو دستش را به کمرش زده بود و با غیض نگاهم می‌کرد:
- سمن، گلبونه دیده که لباسا رو به چاه انداختی. همین حالا راستش رو بگو!
نزدیک بود صدایم بالا برود؛ ولی به جایش پوزخند زدم:
- پارچه‌تو بریدی، دوختی و تنم کردی، دیگه چه حرفی مونده بزنم؟ برو ته چاهو بگرد، ببین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #26
اقبال یکی از پسر عموهای نذیر صدایش را به میان حرفشان انداخت:
- خیلی اوضاع بده؟ دیگه چند سال شده؟!
سکوتی شکل گرفت. رویش را نداشتم سرم را بلند کنم و به آن‌ها نگاه کنم؛ ولی معلوم بود در مورد خشک‌سالی حرف می‌زدند. انگار که دنیا به آخر برسد و این خشک‌سالی خیال نداشته باشد به انتها برسد. آن‌وقت نائب‌السلطنه و شاه جوانمان چه کار می‌کردند که قحطی همه چیز را مانند دیوی در خود فرو برده؟ البته این موضوع به من ربطی نداشت. من یکی از خانم‌های خانه‌ی شوهرم بودم و تنها چیزی که برایم مهم بود، تمام کردن کارهای روزانه‌ام و سامان دادن به کارهای شوهرم بود، این‌که در این کشور چه پیش می‌آمد به من مربوط نبود!
ظرف‌ها تمام شد. آن‌ها را همان‌جا کنار چاه درون سبدی‌های بوریا و حصیر بزرگی رها کردم و به داخل رفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #27
چشم‌های پر غصه‌ام در اطراف چرخید تا ببینم چند نفر این لحظه را شاهد بودند که نگاهم در نگاه گم شده در میان چین‌های زیاد دور چشم خانم جانی گره خورد. پوست چرم قهوه‌ایش در زیر چشم‌ها و بالای گونه‌اش چین‌های عمیق‌تری برداشت و پر از مهری دروغین لب‌ زد:
- پسر بیار عزیز شو. دیگه کی می‌خوای ریشه‌ت رو اینجا محکم کنی؟ مرد هم صبری داره!
چانه‌ام لرزید و دو قدم به سمتش رفتم:
- مگه نذیر به‌خاطر پسر رو من دست بلند کرد؟ خانم جون دیدید که ماهرو چطور جلوی نذیر برام بازی راه انداخت!
خانم جانی لب‌هایش را کج کرد و دولادولا به سمت اتاقش برگشت و غرغرهایش را آهسته به گوشم رساند:
- زندگی همینه، بلد نیستی اداره‌ش کنی، گردن بقیه ننداز. به‌جاش خودتو عزیز کن و پسر بیار. الآنم نایست اونجا، برو سر کارات‌.
به رفتنش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #28
از جا بلند شدم و پرده‌ی سفید و نازک و نخی آشپزخانه را کشیدم. نگاه معنادار مهری دنبالم کرد:
- الآن میرن اتاق مهمان، بعد پرده رو بکش. امروز گرمه.
راست می‌گفت، امروز هوا گرم بود و این گرفتگی و گرمی هوا خبر از بارش پاییزی زودهنگام را می‌داد. سر جایم نشستم که همان‌موقع لاله با لبخند وارد شد. با سر انگشتان پایش، پایین دامن سورمه‌ای مهری را کنار زد و نشست:
- فردا پس فردا، میرن سقف رو گِل می‌زنن. بوی بارون میاد.
صدای شاد و بلندش، جو خفه‌ی درونم را شکست و لبخند روی لب من هم آورد. نگاهش روی سینی پر از حبوبات مهری نشست:
- آش داریم؟
مهری خنده‌ی کوتاهی کرد:
- برای فردا.
سر و صدایی از حیاط بلند شد. لاله از جا پرید، پشت سرش دامن سرخ و پرچینش در هوا به پرواز در آمد و وقتی از مقابلم می‌گذشت، لبه‌ی آن به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #29
ماهرو نگاه پر از تعجبش را به او داد. نذیر سرش را پایین انداخت و از لبه‌ی چاه دور شد. از سر و رویش آب می‌چکید. طناب دور کمرش را باز کرد و بعد از کنارم گذشت، وقتی دور می‌شد، زمزمه‌ی آرامش، گنگ به گوشم رسید. بعد با تازیان اسب از لای جمعیتی که تازه می‌دیدم زیاد شده بود، برگشت. صورتش سرد و ترسناک شده بود. دسته‌ی تازیان میان مشتش روبه له شدن بود. نزدیکم ایستاد و بعد بی‌هیچ هشداری دستش بالا رفت و تازیان به روی تنم نشست. پهلویم سوخت و با جیغ خفه‌ای روی زمین افتادم. دست‌های زنان جلوی دهانشان نشست و مردها از این صحنه دل نکندند. نذیر هشدار داد:
- مهمان داریم، صدات رو نشنوه!
و ضربه‌ی دوم را زد. دردش مرا در خودم جمع کرد، لب‌هایم را جمع کردم تا صدایم بالا نرود. دوره‌ام کرده بودند و در سکوت به دردم با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #30
لب‌های پاره شده و خونینم را باز کردم و پردرد ضجه زدم:
- وای! لاله، لاله این منم؟ این که دارم می‌بینم منم؟ لاله کی این‌کار رو با من کرد؟ کدوم حیوونی؟ لاله پس بقیه کجا بودن تا مراقبم باشن؟
چشم‌های لاله به رویم گرد شد. بعد یادم آمد، همه چیز را موبه‌مو یادم آمد و جیغ‌هایم بالا گرفت:
- نذیر! نذیر! ببین با من چیکار کردی؟ برای چی؟ نذیر برای چی این‌کار رو باهام کردی؟
لاله وحشت‌زده جلو آمد و دست‌هایم را گرفت:
- هیس! مهمان داریم می‌شنوه؟
بلندتر داد زدم:
- بذار دردم رو بفهمن! ببینید نذیر با نو عروسش چی کار کرد! ببینید چه بلایی به سرم اُورد!
ناگهان دخترها یکی‌یکی هیس‌هیس‌کنان داخل شدند. همه تلاش می‌کردند ساکتم کنند؛ اما من دیوانه شده بودم. یکی باید به من توضیح می‌داد که گناهم چه بود. بعد گلبونه داخل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا