اُف از این دوران بیمعیار ما
تُف بر این دنیای نکبتبار ما
گر چه انسان از بَدی خیری ندید
پس چرا با اشتیاق آن را گزید؟
ای مُروت از جهان کِی گم شدی
کِی نهان از دیدهٔ مردم شدی؟
دستگیری از ضعیفان ، باب نیست
هیچ چیزی چون شرف ، نایاب نیست
دانی آن خط ، بین گندم بهر چیست؟
نیمی از تو ، نیم حقّ دیگری است
گر تو را بیش از تو ، حاصل شد زری
باقی آن هست ، سهم دیگری
« بر سر هر لقمه بنوشته ، عیان
کز فلان ابن فلان ابن فلان »
روزگار ِ قحط انسانیّت است
آدمی از کار خود ، در حیرت است
قرنِ اشک و قرنِ آه و قرنِ خون
قرنِ مقبولیت جهل و جنون
ذاتِ حق ، از خلقتِ انسان خجل
از سیاهیهایمان شیطان خجل
ای که دائم میکنی حیّ صلات
گاه گاهی هم شتاب اندر زکات
حاصلت ، این باید از تسبیح و دلق
رکعتی بر خالق و نانی به خَلق
دل به بازار و تَـنَت اندر سجود
از چه میسازی پلی آن سوی رود؟
لاف آزادی و پا در سلسله؟
زن نشد با خواب دیدن حامله!
گر که شیطان ایستاده پشت در
پنجره بستن ، کِیات دارد ثمر
اشکِ ما بر دین ، نه از دلسوزی است
گریهٔ طفل ، از برای روزی است
کار کردند و نکردندی ریا
ما ریا کردیم بر ناکردهها
ارث و عاداتی است ، دین و مذهبت
شد به تقلیدی ، هدر روز و شبت
شادمان هستی که آخر یافتی
شاد شو ، روزی اگر دریافتی
کِی به خانه ، جُز به قدر روزنی؟
دیده از خورشید بیند روشنی
وصلهها بر جامهٔ دین ملحق است
از ریا ، بازار دین پُر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
مردِ رندی بر لب دریا نشست
کاسهای از ماست ، بگرفتی به دست
کَم کَمَک با قاشقی ، آن ماست را
کردی اندر آبِ آن دریا ، هَبا
گاه گاهی آب را هم میزدی
تا کند صافش ، دمادم میزدی
ابلهی گفتش : چه میسازی بگو؟
گفت : دارم بحر ِ دوغی آرزو!
میزنم دوغی به کام تشنگان
تا که هر تشنه خورد جامی ازآن
هان مخوان دوغش ، بگو رشکِ ش*ر..اب
در سفیدی و طراوت چون سحاب... #بهرام_سالکی
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
مردِ ابله گفتیاش : ای با سخا!
کاسهای هم کُن ز احسان نذر ما
مِیل ِ دوغم در دل و خون در جگر
کُن تَـرَحُّم بر لب خشکم نگر
مرد گفتش : پس به پهلویم نشین
چون مهیّا شد ، ببَر خیکی ازین!
ساعتی دیگر که شد وقت درو
چشمهای زین دوغ میبخشم به تو!
مرد نادان ، محو ِ این سِحر حِلال
خود چهها اندوختی اندر خیال
از قضا ، شخصی از آنجا میگذشت
چون که از این ماجرا آگاه گشت
گفت: این را باش! از یک کاسه ماست
بحر دوغی ساختن ، ماخولیاست
عقلتان را آب دریا شُسته است؟!
یا ز شوق ِ این همه دوغید ، م**س.ت؟
رند گفتش : من اگر چه کودنم
با خیالِ خویش ، دوغی میزنم
لیکن این را باش! کو بنشسته است
تا که دوغی زین میان آرد به دست
از من احمقتر ، تو این ابله بدان
در قیاسش ، خود ، ارسطویم بخوان
هست در سَر ، عقل ِ برخی مردمان
چون به دریا ، کشتی بیبادبان
ای بسا اندر سرای جانشان
خود نبودی ، عقل یک شب میهمان
در جهان ، گر احمق و گول آمدند
در عوض ، بیباده شنگول آمدند
عقل و سرمستی ، چو آب و آتش است
بین که دیوانه ،چه مایه سرخوش است
آدمی ، گر شرّ « مِی » کردی قبول
تا دمی آساید از عقل فضول
پادشاهِ عقل هر جا خیمه زد
در زمینش ، بادِ نکبت میوَزَد
عقل گوید : فکر ِ فردایی بکُن
مال دنیا را تمنایی بکُن
یا بگو : آنجا چرا کَم بُردهای؟
یا چرا از این و از آن خوردهای؟
آنقَدَر ، چون و مگر آرد به کار
تا شود عشرت به کامت ، زهر مار!
عقل ، هر جا خیش خود را افکَـنَد
نخل ِ شادی را ز ریشه برکَـنَد