• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نفرین کریستال: تاج شوم (جلد 1) | ناهید زارع کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ناهیدزارع
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 79
  • بازدیدها بازدیدها 4,297
  • کاربران تگ شده هیچ

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #41
[THANKS]

یعنی تمام مدت مراقب من بوده؟! وای چقدر خجالت می‌کشم.
- ممنونم سرورم.
- چرا یه دفعه اینجوری شدی؟ توی زندان که بودی حالت به نظر بد نمیومد.
اون الان نگرانمه؟! ها؟!! یعنی من براش مهمم...؟! نکنه بهم علاقه‌مند شده؟! یا خدا دارم به چی فکر می‌کنم؟!
- آم... نمی‌دونم...
از تخت پایین اومد و به طرف یکی از اون درها رفت.
یه دست لباس آورد و روی تخت انداخت.
- خب حالا که صبح شده، بهتره در مورد پدرت بگی.
- این اول صبح؟
دکمه‌های آستینشو باز کرد و بعد دکمه‌های پيراهن.
- آره. تمام روز رو که وقت نداریم.
و پیراهنشو در آورد...
خدا لعنتت کنه... بازم من اون بدن ورزیده رو دیدم. عجب هیکلی داره!... وای وای وای... ماریا...
رومو برگردوندم.
- خب... من میرم بیرون تا... تا شما لباس عوض کنید.
- لازم نکرده فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #42
نمی‌دونم چرا ولی احساس می‌کنم داره باهام همدردی می‌کنه. یعنی این احساسات براش مهمه؟
- مادرمو وحشت‌ زده و ترسیده دید که کنار درختی نشسته بود.
- اونطور که شنیدم مادرت یه زن نفرین شده‌ست.
- به گفته مردم این دنیا بله؛ ولی مادر من اهل سرزمین اصلیه و این چیز، کلا عادیه.
- درسته. اما مادر تو با مردی ازدواج کرده که اهل این دنیاست. هر چند که من این آداب و این عقیده رو به شدت سرزنش می‌کنم.
یعنی الان داره طرفمو می‌گیره؟!
- مادرم اولش از پدرم می‌ترسید و حتی به طرف پدرم سنگی پرتاب کرد که باعث شد پدرم صدمه ببینه. ولی بعدش آروم شد و خلاصه پدرم براش داخل پایتخت خونه‌ای گرفت و با این دنیا آشناش کرد. بعد از یه سال هم با هم ازدواج کردند. پدرم می‌گفت خانوادش از این بابت ناراضی بودند و اونو طرد کردن و یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #43
[THANKS]

شاید...شاید چون فقط بچه بودم...
- بعد از روزی که پدرم منو به اینجا فرستاد، هیچ خبری از دروازه نشد... نه نامه‌ای و نه دروازه‌ای... پنج سال بعد، روز تولدم، عمه پدریم،منو به دیدن دریاچه بنفش برد که بخاطر گل‌های زنبق دور و اطرافش، به دریاچه بنفش مشهور شده بود. همونجا بود که داشتم گردش می‌کرد که یه مرد رو دیدم...
- تاحالا اسم این دریاچه رو نشنیدم...
حالا چرا گیر دادی به این دریاچه؟! البته جای تعجب نداره... اون می‌خواد هر چیزی رو بررسی کنه. می‌خواد ببینه دروغ میگم یا نه؛ منم که دلیلی واسه دروغ ندارم.
- داخل پایتخته. در عجبم چطور اسمشو نمی‌دونید. دقیقا چند مایلی بعد از کوه آلفا.
بیشتر از قبل توی فکر رفت...
- اینا رو بیخیال. بقیه داستانو بگو. کل روز رو وقت ندارم.
- یه مرد دیدم که گوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #44
[THANKS]

***
سه تا ماه کامل از اون روز می‌گذشت. هر روز صبح با گل به اتاقش می‌رفتم و به مدارک‌ها رسیدگی می‌کردم. خودشم اغلب شب‌ها پیداش می‌شد و بهم کمک می‌کرد. توی این سه ماه، رفتارش کاملا متفاوت شده بود. نرم‌تر شده بود و هر دفعه درمورد گذشته من می‌پرسید و بعصی وقتا هم از رابطه بین مادر و رولاند تعریف می‌کرد. نمی‌خندید و فقط لبخند کمرنگی روی لبش نمایان می‌شد؛ ولی می‌دونستم از درون خیلی خوشحاله. منم باهاش راحت‌تر شده بودم و طوری که دیگه واقعا متوجه شده بودم که عاشقشم. از اینا گذشته... دیگه کم‌کم وقتشه. چند روز دیگه که حلال ماه مشخص بشه، دروازه باز میشه.
شب بود و امشب هم مثل بعضی از شب‌ها کمک دستم بود... یا بهتره بگم کمک دستش بودم. بعد از بررسی تمام پرونده‌ها از پشت میز بلند شدم. عینکی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #45
[THANKS]

بعد از رفتنش، لباسی پوشیدم و روبه روی پنجره ایستادم و بیرون رو تماشا کردم. هوا کاملا روشن شده بود و کل قصر به تکاپو افتاده بودند.
(تق تق)
- بیا تو.
سربازی زره‌پوش وارد اتاق شد و تعظیمی کرد. اولین چیزی که منو به وجد آورد، کتابی بود که در دست داشت. مانای خیلی زیادی ازش حس می‌شد.
- سرورم با سلامت.
- چی شده؟
- قربان من نگهبان دروازه شمالی قصرم. مردی ناشناس دیشب به دروازه آمد و این کتاب رو به ما داد و گفت به شما دهیم.
جلو اومد و دو دستی کتاب رو بهم داد. به محض گرفتن کتاب، وحشتی درونم موج زد. با دقت کتاب رو نگاه کردم. جلدی سیاه و آبی داشت که نقش‌های برجسته‌ای روش بود. وسط کتاب کریستال آبی رنگ چسبیده بود که دوتا نقش برجسته دست اسکلتی به طرفش رفته بود. لعنتی این دیگه چیه؟! واقعا حس بدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #46
[THANKS]

خشکش زده بود و چشماش درشت شده بود. حتی نمی‌تونست پلک بزنه. انگار بد جا خورده. (بوم...) توی یه لحظه، تمام قصر لرزید و صدای وحشتناکی، هیاهوی آروم قصر رو ساکت کرد. لعنتی... این دیگه چی بود؟!
- اوه خدای من... .
- چه خبر شده؟!
توی قصر هیاهویی برپا بود.
- (آتیش...)
- (زود باشید...)
- (آتیش...کمک کنید...)
لعنتی! با سرعت به طرف بالکن رفتم. گندش بزنن. گلخونه منفجر شده بود. همون موقع صدای دری که باز شد و منو از این حالت درآورد. ماریا رفته بود...
- ماریا... .
سریع دویدم. یعنی چی شده؟! سریع خودمو به گلخونه رسوندم. جهنمی به پا شده بود. طوری که سه متر دور تا دور گلخونه هم به آتیش کشیده شده بود. ولی... این دیگه چه بوی‌ وحشتناکیه؟! این آتیش، بوی مانا میده.
بین اهالی قصر دنبال ماریا بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #47
[THANKS]

الان یعنی چی؟! اینجا داره تبدیل به خاکستر میشه و قلب من از این ویران‌تره؟! چرا اینجوری شدم؟! مگه اون چندوقته که اینجوری روی من اثر گذاشته؟! قلبم به این جهنم تبدیل شده... جهنمی سرد...تمام آتیش‌ها رو مهار کردم که بلایی سرم نیاد.
- ماریا... .
صدام بالا نمیاد. با اینکه آتیش رو مهار کردم ولی دود چوب‌های سوخته‌، توی گلوی من زندانی میشه و نمی‌تونم از این بابت کاری کنم.
- ماریا... اهم... اهم...
سرفه‌ام گرفته.
- (اون برای منه.)
ها؟! این دیگه چی بود؟! توقف کردم و دور و اطرافمو نگاهی کردم. این صدای کی بود؟!
- کی اونجاست؟!
همون لحظه ماریا رو گوشه از آتیش دیدم‌ که روی زمین افتاده.
- ماریا!
سریع به طرفش رفتم. با دیدن اوضاعش قلبم به درد اومد.
- ماریا. بلند شو.
روی شکم افتاده بود و تمام کمر و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #48
[THANKS]

تا شب، کل قصر در تکاپو برای خاموش کردن آتیش بودند. به نظر می‌رسید که خیلی‌ها هم مجروح شده بودند. از جمله ماریا... . حسابی نگرانشم. توی دفتر کارم نشسته بودم و فقط استرس می‌کشیدم. انقدر ناآروم بودم که بدنم تند تند عرق می‌کرد. (تق تق)
- بیا تو...
یکی از مأموران اطلاعاتی بود. تعظیم کرد و با چهره‌ای خسته گفت:
- سرورم به سلامت.
- گذارش بده.
- بله قربان... تقریبا آتیش خاموش شده. خوشبختانه به جاهای دیگه رجوع نکرده ولی متاسفانه خسارات شدیدی وارد شده. گلخونه تماماً از بین رفته.
- که اینطور... .
- همچنین باید به حضورتون برسونم که مجروحان زیادی نداشتیم و بابت این باید شکر بجا آورد.
- گذارش بده ببینم. اسم همه افراد و چگونگی جراحت.
رابرت دنیرو، شان دِ آرنو و جاناتان کلود، جزء سربازان گارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #49
[THANKS]

منو به اتاقی در همون سالن بردند. اتاقی که جلوی در، دو نفر نگهبانی می‌داد.
- نگهبان برای چیه؟ چرا ماریا جوزف از بقیه جداست؟!
- قبل از اینکه در اتاق رو باز کنه گفت:
- خدمتکار درجه سه این دستور رو داده.
- از کی تاحالا اون دستور میده؟
- خدمتکار درجه سه معتقد بود که یه نفر دنبال ماریا جوزفه. کسی که باعث آتش‌سوزی شده... . و همچنین این مأموران، مأموران گارد دادگاه سلطنتی هستند. تا به محض بیدار شدن ماریا جوزف، اونو به دادگاه ببرند.
پس یه نفر دنبالشه. مطمئنم اون آدمی که دیدم، یه چیزی از ماریا می‌خواد؛ اصلا چرا ماریا سر خود پرید وسط آتیش؟! در رو باز کرد. وارد اتاق شدیم. روی تختی خوابیده بود. تمام بدنش باند پیچی شده بود. رنگ پریده شده بود و آروم آروم ناله می‌کرد. با اینکه بیهوش بود اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ناهیدزارع

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
220
پسندها
3,135
امتیازها
16,763
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #50
[THANKS]

***
بعد از صبحونه، با این قلب بی‌قرار، رفتم تا سری به گلخونه بزنم. با فستر به گلخونه رفتیم. این قسمت از قصر به کل نابود شده. خدمتکاران زیادی مشغول کار بودند.
- فستر؟
-بله عالیجناب.
- یه نفر رو صدا کن تا گزارش بده.
- چشم عالیجناب.
فستر رفت و با یکی از خدمتکاران (مرد) برگشت. تعظیمی کرد و با سری که همچنان پایین بود گفت:
- سرورم به سلامت.
- گزارش بده.
- بله. دیشب آتش‌سوزی تقریبا خاموش شده ولی متاسفانه خسارات زیان‌باری وارد شده. همچنین برای تمیز کردن همچین چیزی ممکنه ماه‌ها طول بکشه. حدود هشتاد نفر در اینجا، برای کمک، حضور دارند. همچنین مشکل بزرگی که همه ما باهاش دست و پنجه می‌زنیم، وجود شیشه‌هاست. با اینکه اول صبح کار رو شروع کردیم، دست و پای افراد زیادی مجروح شده. شیشه‌های شکسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا