- تاریخ ثبتنام
- 18/7/20
- ارسالیها
- 220
- پسندها
- 3,135
- امتیازها
- 16,763
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #41
[THANKS]
یعنی تمام مدت مراقب من بوده؟! وای چقدر خجالت میکشم.
- ممنونم سرورم.
- چرا یه دفعه اینجوری شدی؟ توی زندان که بودی حالت به نظر بد نمیومد.
اون الان نگرانمه؟! ها؟!! یعنی من براش مهمم...؟! نکنه بهم علاقهمند شده؟! یا خدا دارم به چی فکر میکنم؟!
- آم... نمیدونم...
از تخت پایین اومد و به طرف یکی از اون درها رفت.
یه دست لباس آورد و روی تخت انداخت.
- خب حالا که صبح شده، بهتره در مورد پدرت بگی.
- این اول صبح؟
دکمههای آستینشو باز کرد و بعد دکمههای پيراهن.
- آره. تمام روز رو که وقت نداریم.
و پیراهنشو در آورد...
خدا لعنتت کنه... بازم من اون بدن ورزیده رو دیدم. عجب هیکلی داره!... وای وای وای... ماریا...
رومو برگردوندم.
- خب... من میرم بیرون تا... تا شما لباس عوض کنید.
- لازم نکرده فقط...
یعنی تمام مدت مراقب من بوده؟! وای چقدر خجالت میکشم.
- ممنونم سرورم.
- چرا یه دفعه اینجوری شدی؟ توی زندان که بودی حالت به نظر بد نمیومد.
اون الان نگرانمه؟! ها؟!! یعنی من براش مهمم...؟! نکنه بهم علاقهمند شده؟! یا خدا دارم به چی فکر میکنم؟!
- آم... نمیدونم...
از تخت پایین اومد و به طرف یکی از اون درها رفت.
یه دست لباس آورد و روی تخت انداخت.
- خب حالا که صبح شده، بهتره در مورد پدرت بگی.
- این اول صبح؟
دکمههای آستینشو باز کرد و بعد دکمههای پيراهن.
- آره. تمام روز رو که وقت نداریم.
و پیراهنشو در آورد...
خدا لعنتت کنه... بازم من اون بدن ورزیده رو دیدم. عجب هیکلی داره!... وای وای وای... ماریا...
رومو برگردوندم.
- خب... من میرم بیرون تا... تا شما لباس عوض کنید.
- لازم نکرده فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش