دل تو خاره و جسمت حریر را ماندماه من از زلف چون گره بگشاید
بر دل پرعقده عقدها بفزاید
رخت ستاره و زلفت عبیر را ماند
رخم چو زلف تو پرچین شدست و شادم ازین
که موی یار جوان روی پیر را ماند
دل تو خاره و جسمت حریر را ماندماه من از زلف چون گره بگشاید
بر دل پرعقده عقدها بفزاید
دولت آنست که از در صنمی تازه درآیددل تو خاره و جسمت حریر را ماند
رخت ستاره و زلفت عبیر را ماند
رخم چو زلف تو پرچین شدست و شادم ازین
که موی یار جوان روی پیر را ماند
دی مرا گفت به طیش،غم برانگیخته جیشدولت آنست که از در صنمی تازه درآید
در بر اغیار به بندد سر مینا بگشاید
هر شبی نالهٔ من خواب جهانی برباید
تاکه در خواب نگارم به کسی رخ ننماید
واقفی ای پیک چون ز حال دل زاردی مرا گفت به طیش،غم برانگیخته جیش
از پی موکب عیش ساخت باید یزکو
روز می و وقت عیش وگاه سرورستواقفی ای پیک چون ز حال دل زار
حال دل زار گو بیار دل آزار
یار دل آزار من وفا نشناسد
وه که عجب نعمتی است یار وفادار
تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج استروز می و وقت عیش وگاه سرورست
یار جوان می کهن خدای غفورست
میل و سکون شوق و صبر ذوق و تحمّل
شعلهو خسبرق و دشتسنگ و بلورست
تو را رسمست اول دلرباییتا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله ماست گرچه بسیار کج است
تو را رسمست اول دلربایی
نخستین مهر و آخر بی وفایی
در اول مینمایی دانهٔ خال
در آخر دام گیسو می گشایی
واقفی ای پیک چون ز حال دل زاریارکی هست مرا به لطافت ملکو
به حلاوت شکر و به ملاحت نمکو
دی مرا گفت به طیش غم برانگیخته جیش
از پی موکب عیش ساخت باید یزکو