- تاریخ ثبتنام
- 14/3/18
- ارسالیها
- 941
- پسندها
- 16,261
- امتیازها
- 37,073
- نویسنده موضوع
- #1
تو را و مرا بیمن و تومشاهده فایلپیوست 488130
خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برجِ فار، مرغکِ دریا، باز
چون مادری به مرگِ پسر، نالید.
گرید به زیرِ چادرِ شب، خسته
دریا به مرگِ بختِ من، آهسته.
سر کرده باد سرد، شب آرام است.
تا آخرین ستاره ی شب بگذرد مراتو را و مرا بیمن و تو
بنبست خلوتی بس
که حکایت من و آنان
غمنامهی دردی مکرر است
من آن خاکستر سردم که در منتا آخرین ستاره ی شب بگذرد مرا
بی خوف و بی خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
بیدار می نشینم در سردچالِ خویش
شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم
تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و بادمن آن خاکستر سردم که در من
شعلهی همه عصیانهاست
من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفانهاست
مطلب از این قرار است :تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده ام
مطلب از این قرار است :
چیزی فسرده است و نمی سوزد
امسال
در سینه
در تن ام!
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کنمی کشم پای بر این جاده ی پرت
می زنم گام بر این راهِ عبوس.
پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می گذرم سر در خویش
تا صبح زیرِ پنجره ی کورِ آهنینشکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهوده گی نیست
نغمه نیستم که بخوانیتا صبح زیرِ پنجره ی کورِ آهنین
بیدار می نشینم و می کاوم آسمان
در راه های گم شده، لب های بی سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟