• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان من یک مسیحی ام | امیر ادبی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع AmirAdabi❆
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 2,046
  • کاربران تگ شده هیچ

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 1393
ناظر: @Mahsa_rad


نام رمان: من یک مسیحی ام
نویسنده: امیر ادبی
ژانر: #عاشقانه ، #اجتماعی ،
خلاصه:

داستان، روایت‌گر زندگی مردی است که در میان حوادث ناگواری که برایش اتفاق می‌افتد،
با کسی آشنا می‌شود
و او زندگی‌اش‌ را آنچنان دگرگون میکند که،
مسیح به دیدنش می‌آید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
1,836
پسندها
34,660
امتیازها
64,873
  • #2
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
عشق،
حلال ترین حرامی است
که در جهانِ خلق است
عاشق که شوی،
جان و جهان سرت نمیشود،
این و آن را نمیشناسی،
قبله ات می شود معشوق و دیدگانت فقط او را میبیند و می جوید.
عاشقی؛ کفاره ی تمام خوبی هاییست
که درین جهان کرده ای!
پس اگر عاشق شدی،
دست به آسمان بردار و عذر تقصیر خواه
چرا که هیچ معشوقی بخشنده تر از او نیست...
صومعه ی عشق _ امیر ادبی
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #4
من یک مسیحی ام | پارت اول

خورشید، مثل همیشه، به زیبایی در آسمان می‌درخشید. نور خورشید به آرامی وارد اتاق شد و او را که آرام روی تختش خوابیده بود نوازش داد. با صدای هشدار تلفن همراه‌اش از خواب بیدار شد. امروز یکشنبه بود. 8 نوامبر و باید برای عبادت به کلیسا می رفت. بدون معطلی از جایش بلند شد. صبحانه ای مختصر خورد، آماده شد و از خانه خارج گردید.
یکشنبه ها خیابان های محله برخلاف روز های دیگر، در این زمان خلوت بود. چرا بیشتر مردم برای آخر هفته به خارج از شهر سفر میکردند.

بعد از اتمام مراسم‌. مستقیم به کافه مونه رفت تا هم قهوه بخورد و کمی هم مقالاتش را مرور کند. کافه مونه، جزو خلوت ترین مکان های شهر بود و به همین دلیل این مکان جزو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #5
من یک مسیحی ام | پارت دوم

وقتی که به سر میز رسید با سرفه ای کوتاه، گفت:
سلام.
مرد که تازه متوجه حضورش شده بود، جا خورد و خودکارش از دستش به روی زمین افتاد. همین که خواست خودکار را بردارد او زودتر خودکار را برداشت و در دست گرفت. مرد که تازه چهره ی او را دیده بود بیشتراز قبل جاخورد و در همان حین که ایستاده بودند و به هم نگاه میکردند،گفت:
آه...سلام...ببخشید.
او که از حرکات چند دقیقه ی پیش مرد، خنده اش گرفته بود، خودکار را به مرد داد وگفت:
اجازه هست اینجا بشینم؟
مرد که به طرز شگفت آوری از رفتار او با توجه به حرکات او در همین نیم ساعت پیش، تعجب کرده بود. با لحنی دوستانه و رضایت بخش پاسخ داد:
بله...چرا که نه! حتما!
و دستش را جلو آورد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #6
من یک مسیحی ام | پارت سوم

چند روز از دیدار اتفاقی اش با امیر میگذشت.
منتظر بود تا شاید تماسی از امیر دریافت کند اما هیچ خبری نشد که نشد.
تصمیم گرفت امروز هم به کافه مونه برود تا شاید بتواند او را ملاقات، در همان نگاه اول مجذوب حرف های امیر شده بود، انگار که از صدها سال پیش او را میشناخت. دوست داشت دوباره او را ببیند و به حرف زدن هایش گوش بدهد.
کم کم به کافه مونه نزدیک شد. ماشین اش را پارک کرد و وارد کافه شد. مثل همیشه دو فنجان قهوه تلخ که رویش مملو از خامه و شکلات بود، سفارش داد و سر میز همیشگی اش نشست.
به تمام افراد حاضر در کافه توجه کرد تا شاید اثری از امیر پیدا کند، اما انگار که نه انگار. بازهم برای چند بار به اطراف با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #7
من یک مسیحی ام | پارت چهارم

همین که از کافه خارج شد با انبوهی از جمعیت مواجه شد که هرکدام به سمتی میرفتند و مشغله های خود را داشتند. هرچه اطراف را نگاه کرد تا بتواند اثری از پیرزن پیدا کند، موفق نشد. انگار آن پیرزن مثل یک قطره ی آب در لا به لای این جمعیت چکیده بود. تا دقایقی به پیدا کردن آن پیرزن ادامه داد و زمانی که دیگر از پیدا نکردنش مطمئن شد به سمت ماشینش رفت و در آن نشست.
واقعا خسته شده بود، بطری آبی را از روی صندلی های عقب برداشت و کمی از آن را نوشید. سرش را روی صندلی گذاشت و یک نفس عمیق کشید. چند دقیقه به همین منوال سپری شد تا اینکه حالش کمی بهتر شد.
تازه یادش به کیف پول امیر افتاد که از آن پیرزن گرفته بود، سریع آن را از جیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #8
من یک مسیحی ام | پارت پنجم

به بیمارستان رسید. ماشینش را در پارکینگ گذاشت و وارد بیمارستان شد. سریع به سمت پیشخوان رفت و شماره اتاقی که دوستش در آن بود را پرسید. اتاق در طبقه ی سوم بیمارستان بود، آنقدر عجله داشت و نگران بود که تصمیم گرفت از پله ها برود تا از آسانسور.
بعد از دقایقی به طبقه سوم رسید، نفسش بالا نمی آمد، به کنار دیوار تکیه داد و چند نفس عمیق کشید، از پیشانی اش عرق میریخت. چشمانش را چند لحظه روی هم گذاشت و همینکه خواست حرکتی بکند سرش گیج رفت، به چیزی برخورد کرد و روی زمین افتاد.
هنوز چشمانش تار میدید، سرش بشدت درد گرفته بود.
ناگهان صدایی زمزمه وار به او گفت:
آقای محترم، شما حالتون خوبه؟...آقا؟!
نمی توانست حرکتی بکند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #9
من یک مسیحی ام | پارت ششم
افکار تمام اتفاقات چند لحظه ی پیش، از دیدن آن پیرزن، بیهوش شدنش در بیمارستان و خودکشی دوستش جیمز، همه و همه به ذهنش فشار می آوردند. تلفنش را برداشت، آهنگی را پلی کرد و تا رسیدن به انجمنی که امیر در آن عضو بود، به آن گوش داد تا شاید افکار مات و تیره‌اش برای مدتی دست از سرش بردارند و البته کمی هم موفق شد.
ساختمان انجمن دارای پارکینگ اختصاصی بود، اما نیاز به عضویت داشت. برای همین مجبور شد یک خیابان آنطرف تر از انجمن، ماشینش را پارک کند.
ساختمان انجمن واقعا زیبا بود، نمای یک پرنده ی قرمز رنگ با نقش و نگاری عجیب و شگفت انگیز که با پس زمینه های بنفش سرتاسر دیوار بیرونی ساختمان را به زیبایی پوشانده بود و زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #10
من یک مسیحی ام | پارت هفتم

ماشینش را در پارکینگ قرار داد و وارد ساختمان شد. مثل همیشه، خانه ای که خریده بود، در بالاترین طبقه ی ساختمان قرار داشت تا از هیاهوی دیگر افراد ساکن در ساختمان دور باشد. بجای استفاده از آسانسور، تصمیم گرفت ایندفعه از پله ها استفاده کند، بی اینکه دلیل خاصی برای این کار داشته باشد.
پله ها را یکی یکی بالا میرفت و هر لحظه بیشتر در دریای افکارش غرق میشد.
تا اینکه به طبقه سوم رسید. در پله ها جرج را دید که روی یکی از آن ها نشسته است و مانند زمانی که بعض میکرد، دستش را روی زانوهایش گذاشته بود و خودش را تکان میداد. با تعجب و کنجکاوی به سمتش رفت، کیفش را روی یکی از پله ها گذاشت و کنارش نشست. جرج که تازه متوجه حضور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا