• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آویور | ژیلا.ح کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nyx
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 48
  • بازدیدها بازدیدها 5,722
  • کاربران تگ شده هیچ

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #31
احتمالا توی پارت قبل یکم گیج شدید، اینجا سوالاتتون برطرف میشه
[THANKS]انگار روی هوا شناور بود؛ اما همزمان جسم سختی را زیرپاهایش حس می‌کرد. نفس زنان چشم‌های لرزانش را باز کرد. بالای سرش چیزی نبود. دست‌هایش چیزی گرم و نرم را لمس کردند. بی‌هوا بلند شد. نزدیک بود دوباره تعادلش را از دست بدهد؛ اما انگشت‌هایش بی‌اختیار جایی بند شدند. با زمین فاصله‌ی زیادی نداشت؛ اما هنوز هم روی هوا شناور بود. گیج به اطرافش نگاه می‌کرد. بالاخره تصویری در قاب چشم‌هایش قرار گرفت. شیر نر بزرگی با یال‌های بلند و طلایی او را روی دوشش گذاشته و سعی داشت از حال میراندا با خبر شود.
میراندا تازه متوجه شد که بخشی از یال شیر را با دست‌هایش محکم گرفته است. پس برای همین بود که پخش زمین نشد. انگار در لحظه‌ی آخر با جستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]هنوز لب‌هایش محکم به هم چسبیده بودند. سایه‌ی شیر را روی خودش احساس می‌کرد. مردی با لباس‌های سرتا پا مشکی، با شنل مخملی زرشکی به سمتش آمد. صورتش را نمی‌توانست ببیند. تنها فک زاویه دارش مشخص بود. شمشیر نقره‌ای را به سمتش گرفت. انگار به عنوان پاداش به او هدیه داده شده بود.
- این سلاح تنها به افسران بالامرتبه تعلق داره. و سال‌های سال در دستان ماهر شماره‌ی هفتاد و هفت قرار گرفته.
شمشیر نقره‌فام را برداشت. تیغه‌ی آینه مانندش، آنقدر شفاف بود که می‌توانست در آن خودش را ببیند. مرد بی‌درنگ ادامه داد:
- با وجود شرایط خاصی که داری، برای برقراری عدل و توازن، این سلاح به تو عطا می‌شه، میراندا جانسون، از این به بعد با تمام وجود از حریم ویورین دفاع کن.
بی‌اختیار دست چپش مشت شده و روی سینه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]یک دو سه... درست سه ثانیه‌ طول کشید. پس از آن حالت همه جهت‌های متفاوتی که طی کرده بودند، بالاخره زمین زیر پایشان ثابت شده بود. چشم‌هایش را باز کرد و سرش را محتاط بالا آورد. چیزی که مقابل چشم‌هایش بود، را باور نمی‌کرد. بیش از صد مسیر مختلف وجود داشت. چیزی شبیه به استوانه‌هایی بزرگ و طویل بی‌انتها که هر کدام به یک جهت کشیده شده بودند. هیچ چیزی آن‌ها را نگاه نمی‌داشت. گویی در هوا معلق و شناور بودند. شبیه به لوله‌هایی شیشه‌ای با رنگ آبی که به سختی دیده می‌شد. نقطه‌هایی رنگی درون آن‌ها تند جا به جا می‌شد. اگر افرادی که در ابتدای مسیر‌های استوانه‌ای بود را نمی‌دید، باور نمی‌کرد که آن‌ها همان نورهای رنگی نئون مانند باشند که با سرعتی بی‌نظیر در حال تردد بودند. فضای سیاه رنگ و تاریکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #34
این جناب شیر فیلسوف تشریف داره ها :610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a: :610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a:
[THANKS]خستگی را حس می‌کرد. درد، تندی شدت جریان هوا هنگام پایین آمدن... نمی‌توانست بدون کالبد بودنش را توجیه کند. حتی صدای نفس‌هایش را می‌شنید، صدای گرومب گرومب قلبش را وقتی‌که هیجان‌زده می‌شد یا ترس تمام وجودش را فرا می‌گرفت.
- من اون چیزی که فکر می‌کنی نیستم‌. مادیتی ندارم. حتی تمام چیز‌هایی که می‌بینی، ممکنه حقیقت وجودی نداشته باشن. تو از دنیایی اومدی که زمان، مکان، و تمام بُعدهای دیگه تعریفات مشخص خودشون رو دارن. این دنیا هم روی مدار خودش می‌چرخه. چیزهایی که می‌بینی صرفا تعریف ساده‌ شده‌ای متناسب با دنیای تو هستن. سعی نکن راجب ماهیت اینجا کنجکاو بشی.
نگاهش پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #35
[THANKS]- رسیدیم؟ اما ما که هنوز حرکت نکردیم!
- گفتم که اینجا با زمین خودت فرق می‌کنه. سعی کن خودت رو وفق بدی. نمی‌شه همه چیز رو توضیح داد. برای توضیح دادنش به یه فیزیک‌دان حرفه‌ای نیاز داریم. من فقط یه صورت ساده‌ی فلکی‌ام باور کن.
لحن بامزه‌ای پیدا کرده و حالت چهره‌اش دیدنی بود. صورت فلکی...مثل این می‌مانست که یک روز وارد اتاقت شوی، و مچ عروسک‌هایت را حین راه رفتن و حرف زدن بگیری. صورت فلکی که هم راه می‌رفت و هم حرف می‌زد!
از این چیز‌های عجیب و غریب بدجور خوشش آمده بود. سرش را کج کرد و پرسید:
- یعنی تو ستاره‌ای؟
لب‌هایش ثابت بود؛ اما میراندا احساس می‌کرد که لبخند می‌زند. انگار می‌خواست حرفش را تایید کند.
- بچه‌ که بودم، همیشه شب‌ها به تماشای ستاره‌ها می‌نشستم. خیلی وقت‌ها می‌تونستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #36
[THANKS]لئو کمی بعد متوقف شد. صدایی شبیه به وز وز به گوش رسید و بلافاصله مردی با لباس مخصوص و سربند فلزی ظاهر شد. انگار روی هوا معلق بود و از زیر پاهایش با دایره‌هایی آبی که با هم فاصله داشتند، روی هوا شناور مانده بود. میراندا نگاهش را از دایره ها گرفت و بالا آمد. از فک و چانه‌اش او را شناخته بود. فرمانده ریچ! سگرمه‌هایش در هم ریخته رفتند و با عصبانیت سمتش رفت که لئو هشدار داد:
- حواست باشه خانوم جانسون. تموم رفتارهات رصد می‌شه.
عقب ایستاد و با دندان قروچه نگاهش کرد. ریچ متعجب به میراندا نگاه می‌کرد. انگار نمی‌دانست با چه کسی حرف می‌زند.
- لئو این مسبب همه‌ی اتفاق‌های مزخرف زندگی منه و من حتی نمی‌تونم بزنمش؟
چشم‌های لئو می‌خندید. میراندا تاب نیاورد و دوباره پرسید:
- اگه بزنمش چی‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #37
[THANKS]لئو به ریچ نگاه می‌کرد. عکس العمل‌هایش را تحت نظر گرفته بود. پشت سر میراندا رفت تا از آن موجود خل و چل که دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد در امان بماند و بعد رو به میراندا گفت:
- ریچ نمی‌تونه من رو ببینه. هیچ‌کس به غیر از تو نمی‌تونه خانوم جانسون.
- یعنی تو واقعا وجود نداری؟ فقط تصور منی‌ای؟ یه خیال؟
یاد فضای عجیب و غریبی که مثل دادگاه می‌مانست افتاد. با تعجب پرسید:
- پس اون پنج نفر چی؟ مردمی که تماشاچی بودن؟
لئو سمت خنجر میراندا رفت.
- فعلا بهتره با ریچ همراه شی. اون بهت مسیر رو نشون می‌ده. بهتره باهاش بداخلاقی نباشی. بهت هشدار می‌دم! اون از چیزی که فکر می‌کنی قدرتمند تره.
به ریچ خیره شد. ریچ دست به سینه و با نگاهی خیره دنبال دوست فرضی میراندا می‌گشت.
- زیر لب با لحنی مغموم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #38
[THANKS]به سختی قورتش داد و به فاصله‌ی چهار بار پلک زدن، تمام آن سنگینی عجیب و گریبان‌گیر از بین رفته بود. با چشم‌های درشت کنجکاو به ریچ خیره شد؛ اما ریچ جدی‌تر از آن بود که بخواهد جواب سوالی را بدهد. جلوی اتاقکی با دیوارهای شیشه‌ای ایستاد. دیوارها آنقدر شفاف بودند که گویی وجود ندارند؛ اما با این حال می‌توانست ابعاد کوچک اتاق را تشخیص دهد. گلدان کوچک زرد رنگ با یک گل بابونه‌ی سفید روی میز چوبی گرد قرار داشت و این تمام چیزی بود که اتاق را تشکیل می‌داد. هیچ چیز دیگری در اتاق نبود.

از پشت دیوار‌های شیشه‌ای می‌توانست ستاره‌های نقطه مانند ریز و درشت را ببیند. حتی با نزدیک شدن جرم آسمانی کج و معوج ناخودآگاه خودش را عقب کشید؛ اما اتفاقی نیوفتاد.
ریچ گلدان را کمی جا به جا کرد و درست روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #39
[THANKS]نگاهش را روی صفحه‌ی بلور مانند می‌چرخاند. انگار سعی داشت محتویاتش را چک کند. چیزی شبیه به شناسنامه و اطلاعات اضافه در آن ثبت شده بود. بازوی ریچ را کشید و پرسید:

- کابوس درجه هشتاد و چهار یعنی چی؟
- یعنی شانس آوردی. یه آسونش به تورت خورده.
نگاه گنگ میراندا را که دید گفت:
- کابوس‌ها درجه بندی می‌شن. از صفر تا صد. بستگی به آدم‌ها داره. اون‌هایی که با مشکلات بیشتری دست و پنجه نرم می‌کنن، با کابوس‌های شدیدتری مواجه می‌شن.
- اونی که از بین بردمش درجه چند بود؟
- می‌خوای به‌خاطر بدبخت کردن من به خودت افتخار کنی؟ یا برای بدبخت کردن خودت؟
نگاه طلبکارانه‌ای نثارش کرد، هرچند مطمئن نبود که ریچ آن را از پشت سربند عجیب‌و‌غریبش دیده باشد. یا دست‌کم تاثیر نگاهش از پشت آن سربند کمتر می‌شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #40
[THANKS]سرش را با دست گرفته بود. سر بلند کرد و ریچ را بالای سرش دید. دست به سینه و طلبکار نگاهش می‌کرد. از جایش بلند شد. با چشم‌هایی که تقریبا پر شده بودند، نگاهش می‌کرد. صدایش کمی گرفته بود. با صدایی که به‌زور شنیده می‌شد گفت:
- چرا نمی‌تونم برم؟ من اصلا نمی‌فهمم چرا باید باهات بیام؟ اون دادگاه عجیب و غریب، مأموریت و هر کوفتی که هست... من می‌خوام برم خونه‌امون، توی اتاقم، من زندگی خودم رو دارم می‌فهمی؟
کلافه مو‌هایش را به‌هم ریخت و با صدایی بلند ادامه داد:
- چرا بدون اون قرص نمی‌تونم نفس بکشم وقتی الان روی زمینم؟ این لباس‌های سوراخ سوراخ عجیب کی رفت تو تنم؟
ریچ با دو انگشت میراندا را روی هوا بلند کرد. صاف در چشم‌هایش خیره شد و گفت:
- نگو که مثل بچه‌ها می‌خوای گریه کنی و بهونه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا