- تاریخ ثبتنام
- 11/12/18
- ارسالیها
- 2,494
- پسندها
- 59,189
- امتیازها
- 66,873
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #41
[THANKS]بلافاصله کلیدی را روی بازویش فشرد و تند با چهار انگشت اطلاعاتی را وارد کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای نعرهی بلندی شنیده شد و بلافاصله تمام پنجرههای خانه فرو ریختند. دایرههای گرد آبی در کسری از ثانیه زیر پاهایش نمایان شدند و مثل فنر سمت پنجرههای ساختمان پرید. وقتی پایین آمد، پسر بچهی هشت سالهای را در بغل گرفته بود. صدایش بریده بریده به گوش میراندا میرسید:
- چیکار میکنی؟ چرا ماتت برده؟ دنبالم بیا.
در ورودی را باز کرد و هر دو وارد خانه شدند. میراندا چیزهایی را حس میکرد، که قبلا قادر به درک یا لمس آنها نبود. مثل صدای عجیب نعره مانند، سنگینی فضایی که انگار مستقیم روی ریههایش اثر گذاشته بود.
با قدمهای تند و بلند دنبال ریچ میدوید. ریچ پسربچه را جای امنی گذاشت و...
- چیکار میکنی؟ چرا ماتت برده؟ دنبالم بیا.
در ورودی را باز کرد و هر دو وارد خانه شدند. میراندا چیزهایی را حس میکرد، که قبلا قادر به درک یا لمس آنها نبود. مثل صدای عجیب نعره مانند، سنگینی فضایی که انگار مستقیم روی ریههایش اثر گذاشته بود.
با قدمهای تند و بلند دنبال ریچ میدوید. ریچ پسربچه را جای امنی گذاشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.