• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آویور | ژیلا.ح کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nyx
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 48
  • بازدیدها بازدیدها 5,722
  • کاربران تگ شده هیچ

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #41
[THANKS]بلافاصله کلیدی را روی بازویش فشرد و تند با چهار انگشت اطلاعاتی را وارد کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای نعره‌ی بلندی شنیده شد و بلافاصله تمام پنجره‌های خانه فرو ریختند. دایره‌های گرد آبی در کسری از ثانیه زیر پاهایش نمایان شدند و مثل فنر سمت پنجره‌های‌ ساختمان پرید. وقتی پایین آمد، پسر بچه‌ی هشت ساله‌ای را در بغل گرفته بود. صدایش بریده بریده به گوش میراندا می‌رسید:
- چی‌کار می‌کنی؟ چرا ماتت برده؟ دنبالم بیا.
در ورودی را باز کرد و هر دو وارد خانه شدند. میراندا چیزهایی را حس می‌کرد، که قبلا قادر به درک یا لمس آن‌ها نبود. مثل صدای عجیب نعره مانند، سنگینی فضایی که انگار مستقیم روی ریه‌هایش اثر گذاشته بود.
با قدم‌های تند و بلند دنبال ریچ می‌دوید. ریچ پسربچه را جای امنی گذاشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #42
[THANKS]قلبش کم مانده بود بایستد. آنقدر تند می‌کوبید که صدای ضربانش‌ را بلند و واضح می‌شنید. چشم‌های پسربچه حتی با آن ضربه‌ی شدید، هنوز هم بسته بودند. هاله‌ی کم‌رنگی از تنش بیرون می‌آمد و رنگ پوستش به تیرگی می‌رفت. میراندا دست‌پاچه‌تر از آن بود که تصمیمی بگیرد. حتی جرئت خم شدن و نگاه به آن سمت دیوار ترک‌خورده را نداشت. اگر ریچ را پخش زمین می‌دید، چطور باید خودش را جمع و جور می‌کرد؟ در همین فکر‌ها بود که مچ دستش لرزید. نگاهی به آن انداخت. فکری هرچند کم‌رمق از ذهنش گذشت. چند نقطه‌ی نماد لئو را کشید. دستش می‌لرزید و حتی نمی‌توانست خوب فکر کند. خوب متوجه اتفاقاتی که می‌افتاد، نمی‌شد؛ اما می‌دانست که پسربچه جانش در خطر است. به محض رسم‌کردن آن نقاط، از پشت پلک‌هایش خودش را دید که سه حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #43
[THANKS]صدایی شبیه به جز و ولز برق شنید و پشت‌سرش چند نفر در خانه ظاهر شدند. میراندا ناخودآگاه به عقب پرید و سفت ریچ را چسبید. با دیدن نماد ستاره مانند روی لبا‌هاس‌هایشان، تازه متوجه شد که آن‌ها هم جزوی از فضایی‌ها حساب می‌شدند. البته هنوز نمی‌دانست چه نوع موجوداتی هستند، فضایی، زمینی یا به قول خودشان ویورینی.

سه نفر با قامت‌هایی کوتاه که به زور به یک متر می‌رسید، با چیزی شبیه به برانکارد سمت ریچ آمدند و او را روی آن گذاشتند. یکی از همان قد کوتاه‌ها که لباس نقره‌ای به تن داشت و بلندی موهایش تا زانو می‌رسید، سمت میراندا آمد. دور تا دورش چرخید و وارسی‌اش کرد. دستگاهی شبیه به بارکدخوان همراهش بود. انگار آن دستگاه میزان آسیب‌دیدگی را نشان می‌داد. روی دستگاه دو عدد نوشته بود:
- آسیب دیدگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #44
[THANKS]پلک زد و دوباره در همان فضای عجیب و غریب که انگار سقف و انتها نداشت قرار گرفت. همه‌چیز طوری به نظر می‌رسید که گویی روی صفحه‌ای باریک از شیشه یا یخ حرکت می‌کند. تبادل انرژی به وسیله‌ی میدان‌های نیرو و الکتریسیته بود. شاید هم نوعی انرژی فراتر از تصوراتش. انرژی که می‌توانست از سوختن ستاره‌ها نشأت بگیرد.
یکی از همان ریزه میزه‌ها، دست میراندا را کشید. انگار می‌خواست او را دنبال خودش ببرد. نگاهی به چشم‌های درشت قهوه‌ای‌‌اش انداخت و سر تکان داد. دنبالش راه افتاد. با آن لباس‌های استوانه‌ای مانند، به‌سختی راه می‌رفتند. مدام صدایی شبیه به "زینگ زینگ" از خودشان در می‌آوردند. برای همین میراندا هم تصمیم گرفته بود اسمشان را "زینگ" بگذارد.
از کنار افرادی با لباس‌های آبی گذشتند. بعضی از آن‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #45
[THANKS]گویی متوجه حضور میراندا شده بودند که هردو به سمت او چرخیدند. میراندا ناخودآگاه خودش را صاف کرد و دست‌هایش را مودبانه در دو سمتش گذاشت. زیر نگاه‌هایشان کم مانده بود سوراخ شود. صدای فرمانده سورمه‌ای را شنید:
- صبر کن دختر. مقدمات هنوز در حال انجامه. مدتی بیرون بمون.
این را گفت و در به رویش بسته شد. به محض بسته شدن در، رییس پوفی کشید و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد.
- ریچ تو بیشتر از نیم قرن سابقه داری. نمی‌تونم همچین اشتباهی رو بپذیرم. یه چهل‌وسه چیزی نیست که تو از پسش برنیای. می‌دونی که مدام از سمت آلفا پلاس تحت فشارم.
- معذرت می‌خوام قربان. حق باشماست. من ماموریت رو دست‌کم گرفته بودم.
- تو شایستگی خودت رو به من اثبات کردی؛ اما دلیل نمی‌شه گاردت رو بیاری پایین. انگار اون دختر چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #46
[THANKS]رییس پس از اتمام تلگراف، دوباره لاله‌‌ی گوشش را لمس کرد و تماس قطع شد.
- ریچ می‌تونی بری. حواست رو خوب جمع کن. نمی‌خوام هیچ خلل و کوتاهی ببینم. اگر بیشتر از این پیش بره، نمی‌تونم دیگه ازت حمایت کنم. امیدوارم درک کنی.
دست سالمش را مشت کرد و روی سینه گذاشت.
- حق باشماست. حواسم رو جمع می‌کنم تا دیگه اشتباهی رخ نده.
- قبل از اینکه بری می‌خوام چیزی رو بهت بگم. به عنوان یه دوست و نه فرمانده‌ات.
ریچ سرتکان داد و با احترام منتظر ایستاد.
- اون دختر هیچ وضعیت مشخصی نداره. اون‌طور که بوش میاد، به این راحتی‌ها تبرئه نمی‌شه. بهتره که زیاد طرفداریش رو نکنی. اگه تصمیم بگیرن که نابودش کنن، تو هم از بین خواهی رفت.
- نابودش کنن؟ ولی...ولی... این چیزی نیست که به من گفتین... این دختر...
- بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #47
[THANKS]ریچ مقابل اتاقی که حدس می‌زد متعلق به میراندا شده باشد، ایستاد. طولی نکشید که متوجه شد حدسش درست از آب در آمده. دستی به موهای کوتاهش کشید. موهای یک‌سانتی‌اش کف دستش را قلقلک می‌دادند. کارش در آمده بود. اتاقش درست روبه‌روی اتاق میراندا قرار داشت.
این راهرو شبیه به خطوط انتقال برق می‌مانست. که هر طرف به جای پذیرنده‌ی برق و دکل‌های برق، اتاق‌هایی کوچک شبیه به سلول انفرادی برای هر شخص وجود داشت. با گذشت زمان برای هر شخص کم‌ از خانه نداشت. با این‌حال آن‌طور که به نظر می‌آمد، کوچک و دلگیر نبود. اگر با راهرو‌های لوله مانند وسیع به هم متصل نشده بودند، شبیه به خانه‌هایی مستقل به نظر می‌رسیدند.
انگار روی سطح مسیری که خانه‌ها را به هم متصل می‌کرد، پرتو‌های کوچک نور در حال حرکت بودند. مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #48
[THANKS]میراندا با صورتی سرخ و برافروخته مستقیم در یک سانتی‌اش ایستاد. انگشت‌اشاره‌اش را سمت او نشانه گرفت:
- تو...تو...توی خودخواه نارسیس....تو!
- من چی؟ زبونت گیر کرده؟
یک مشت چقدر مجازات داشت؟ کاش این را می‌دانست و وارد عمل می‌شد. بقیه‌اش هم هیچ اهمیتی برایش نداشت.
صدای زینگ زینگ از زیر پاهایش آمد و نسیم ملایمی از مچ پاهایش رد شد. پایین را نگاه کرد. تروین از کنار پایش گذشته بود. انبوهی از کتاب‌های جلد چرمی رنگین را با دو دست بالا گرفته بود و حمل می‌کرد. آنقدر آسان که انگار به جای آن کتاب‌‌های سنگین، جعبه‌های کاغذی پیتزا را می‌آورد.
صدای ریچ را درست کنار گوشش شنید:
- بذارشون همونجا روی میز.
خودش را با یک حرکت از جلوی میرندا رد کرد و سمت تروین رفت. روی موهای خرمایی بدون کلاهش ضربه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nyx

نقاش انجمن + نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,189
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #49
[THANKS]سه تا چهار سال؟ اصلا مگر سه تا چهار ساله‌هایشان می‌توانستند کتاب بخوانند؟ آن را ورق زد و با دیدن عکس‌های کارتونی زرد و بنفش و آبی و نارنجی جواب سوالش را گرفت. عکس‌هایی نقاشی شده که تا حدی هم شبیه بودند؛ اما ساده شده و خنده‌دار تر از شکل واقعیشان. ورق زد و به چهل و شش نگاه کرد. درست شبیه همان چیزی بود که در اتاق ریچ را به زمین کوبیده بود؛ اما روی کاغذ بی‌آزار به‌نظر می‌رسید.
برگه‌ را لمس کرد. می‌خواست از کاغذ بودن آن مطمئن شود. آنقدر که اینجا همه‌چیز عجیب و غریب بود، به یک کاغذ هم نمی‌توانست اعتماد کند. ورق زد و ورق زد. می‌خواست درجه‌ی یک را ببیند. خطرناک‌ترین آن‌ها را. صفحه‌ی آخر، هیچ شکلی کشیده نشده بود. اصلا درجه‌ی یکی وجود نداشت. یا اگر هم بود، شاید کسی زنده نمانده بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا