• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان قرارداد ناگسستنی با شیطان | آبی کاربر انجمن یک‌رمان

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #11
در پیش‌بینی هوا و بارشی که قرار بود رخ دهد، شک نداشت. پس دستش را کمی بالا آورد و با یک‌بشکن، تمام لباس‌هایی که هلگا زحمت کشیده بود آویزان کند را در لگن سبز‌رنگ برگرداند. هلگا که آماده این حرکت نبود، لگن پر از لباس شد و از دستش افتاد. تا خواست اعتراضی کند شیطان با چهره‌ای درهم گفت:
- لباس‌ها الان خشک شدن، بیا ببرمت رستورانی که میگی. اسم رستوران چی هست؟
- خب... رستوران هانست برگرز¹
***
هلگا با چشمانی پر از تعجب به میز نگاه می‌کرد. سه‌ همبرگر کلاسیک و مرغ به همراه سه‌ نوشیدنی با طعم‌های مختلف، دختر را به وجد آورد. حتی متوجه شد که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را نگاه کنند، گویی غیب شده‌اند! با اندکی هیجان در صدایش گفت:
- این‌ها برای منه؟!
شیطان دست‌هایش را درهم قفل کرده و ناراضی به دختر رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]
آرماند، همچنان که دخترک را گرفته بود، سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت:
- تو الان چندماهه توی این شهر زندگی می‌کنی؟ حتی یک‌ چتر هم نداری؟!
هلگا اخمی کرد و خود را از حصار شانه‌های پهن و به شدت داغ شیطان، خارج کرد. احساس می‌کرد در مقابلش یکی از مجری‌های تلویزیونی که با آب و تاب دادن اجناس بنجل، می‌خواهند آن را به مشتری بی‌اندازند، ایستاده! چهره مرد نشان می‌داد تأسف می‌خورد و هم‌دردی می‌کند، اما از حالات و برق درون چشمانش به خوبی هویدا بود که همانند گرگی درنده، به بره‌ی بی‌پناهی، خیره شده.
- من فقط چندماهه اومدم به این کشور! و حالا نوبت منه... نمی‌تونن بقیه مارو ببینن، آقای شیطان؟!
خنده‌های تمسخرآمیز و تکراری مرد بر اعصاب هلگا خدشه می‌انداخت. نگاه براقش را کمی تنگ کرد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]
از تکه کاغذ، عطر تند و خاصی ساطع می‌شد. تای کاغذ را باز کرد و متن را خواند:
«هدیه‌ای برای سرگرم کردنم. فردا خیلی بهش احتیاج پیدا می‌کنی!
(آ.دارکر)»
چهره‌اش را با انزجار درهم کشید و کاغذ را با حرص، طی حرکتی که خودش هم می‌دانست از او بعید است، درون دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد! مزه‌ی احمقانه‌ کاغذ و تجزیه نشدن آن در دهانش، بر حالات متشنج او تأثیر بیشتری گذاشتند. فوری سمت سطل‌زباله رفت و کاغذ چندش‌آور را درونش تف کرد. خسته‌تر از آن بود که به آشپزخانه رود و آبی بنوشد تا مزه‌ی دهانش تغییر کند؛ پس پتو را کنار زد و مرتب کرد تا خود را برای به آغوش خواب رفتن، آماده کند. البته، به خوبی می‌دانست در این شب قرار نیست به سادگی چشمانش گرم شود... .
***
نور زرد و گرم خورشید، همانند مادری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #14
[THANKS]
می‌توانست نفس‌های پرحرص مرد پشت تلفنش را حس کند. به خوبی می‌دانست که کارفرما از شکستن قوانین بیزار است و حال، از آزاردادنش لذت می‌برد.
- آقای شیطان! برای بار چندم بهتون تاکید می‌کنم؟ باید توی دنیای انسان‌ها لباس فرم بپوشید، نه این لباس‌های مسخره که مخصوص کارکنان سیرکه و داره خیلی جلب توجه می‌کنه!
قهقهه‌ی سرخوشانه‌ای زد و نفس‌زنان، کیف پارچه‌ای قهوه‌ای‌رنگش را روی دوشش جا به جا کرد. دستش را درون جیب شلوارک سفیدش کرد و گفت:
- بیخیال، اون کت و شلوارهای ابلهانه دیگه قدیمی شده. بهتره یک‌کم بروز باشی کارفرما!
این شیطان با گیسوان صورتی، جرج آرچر نام داشت. جزو معمولی‌ترین و صدالبته، جزو بلندپروازترین شیاطین دنیای زیرین بود که به قوانین هم ذره‌ای اهمیت نمی‌داد.
- جناب آرچر، بهتون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #15
[THANKS]
با همان چهره‌ی ناراضی و اخم‌های عمیق، نگاهش را از شیطان روبه‌رویش دور کرد. اعتراف کردن سخت بود اما خب، دیگر چاره چیست؟
- رفتم سراغ سوژه، ولی گفت هیچ آرزویی نداره! باورت میشه؟ خیلی زور زدم، اما فایده‌ای نداشت.
جرج با شنیدن این سخنان ابروهایش بالا پرید. احساس می‌کرد گوش‌هایش به او خیانت می‌کنند‌. مگر می‌شد شخصی با این عظمت، آرماند دارکر، پنجمین شیطان برتر در تمام دنیای زیرین؛ نتواند از پس دختری ساده و فقیر بربیاید؟ کاملاً برایش غیرقابل باور بود! پس با حالتی که احساساتش را بروز دهد، گفت:
- بی‌خیال مرد، دوروزه که این‌جایی... نکنه داری پیر میشی؟
با خشم صورتش را سمت پسر مو صورتی برگرداند. سعی کرد به حالت خون‌سرد همیشگی‌اش بازگردد؛ پس ابتدا نفس ‌عمیقی کشید و بعد، چند باری پلک زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #16
[THANKS]
با این‌که چندماهی از ورودش به دانشگاه می‌گذشت، نتوانسته بود با هیچ‌کس ارتباط برقرار کند. همچنان که چشمانش بسته بود و به دنبال چاره می‌گشت، دستی شانه‌اش را لمس کرد. فوری چشمان درشت و عسلی‌رنگش را باز کرد و سرش را بلند کرد و تهاجمی به مخاطب نگاهی انداخت.
با دیدن پسری که آشنا لبخند میزد، ابرویی بالا انداخت. هنوزهم آدم‌هایی پیدا می‌شدند که در حضور استاد، به دنبال دلبری از دختران باشند یا او این‌گونه گمان می‌کرد؟
پسر با دیدن نگاه سرد و کنجکاو، با همان لبخند نورانی گفت:
- اگه کتابت رو نیاوردی، می‌تونی از مال من استفاده کنی، منم کنارت می‌شینم تا باهم انجامشون بدیم.
هلگا تنها سری تکان داد و کتاب را از دست پسر گرفت‌. صفحه‌ی مورد نظر را باز کرد و اهمیتی نداد که پسر به او نزدیک‌تر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #17
[THANKS]
به شدت از شنیدن حرف‌های پسر، شوکه شد. به این فکر کرد که حداقل این حرفش نباید از دیدن شیطانی چهره‌ی مدگرا و فانتزی‌اش عجیب‌تر باشد. در هرحال اجازه نداد چهره‌اش چیزی را افشا کند و تنها این سوال پسر را جواب داد.
- نه، با کسی صمیمی نیستم. لازم هم نمی‌بینم پس مشکلی نیست. درضمن من هرگز به اینکه بریتانیایی‌ها نژاد پرستن اشاره نکردم.
- چندماهی میشه‌ها. اوه... آم، نکنه منم نمی‌شناسی؟
با دیدن نگاه غریبه و سرد هلگا، خود متوجه شد حتی نامش را هم نمی‌داند. پس بعد از کمی تعلل، پوزخندی زد و گفت:
- اون پسره که همیشه شلوار جین می‌پوشه و وحشیه رو یادته؟ همون که الکی به همه می‌پره.
هلگا تصویر ناواضحی از پسری که زیر باران بود و او را هل داد، در ذهن داشت. با این‌حال سری به نشانه‌ی موافقت تکان داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #18
[THANKS]
- تو... نکنه این‌جا هم استادی چیزی شدی؟
با شنیدن این سوال، آرماند چهره‌ای خودشیفته به خود گرفت و عینکش را بالا کشید.
- هرچی مشتری عزیزم بخواد، براش همون میشم.
و پایان کلامش به هلگا چشمکی زد. دخترک صورتش را با انزجار برگرداند. از خود می‌پرسید، آسانسور چرا باید تا این حد کند باشد؟! برای گذر زمان و تنشی که حس می‌کرد هم شده، سوالی پرسید:
- تو جدی آدم نیستی؟
تغییری در چهره‌ی مرد دیده نمی‌شد. پس فوری پاسخ داد:
- به شعور و شخصیتم برمی‌خوره اگه فکر کنی منم یک‌ آدمم!
به محض ایستادن آسانسور، به بیرون پرید و فوری گفت:
- باشه، خداحافظ.
از محوطه و حیاط دانشگاه گذشت و آدرس کافی‌شاپ مورد نظر را همچنان که می‌رفت، در ذهن مرور می‌کرد. اگر استخدام می‌شد، دیگر حداقل با وجود حقوق ساعتی، از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #19
[THANKS]
آرماند هم انگار چیزی برای فخر فروشی بیشتر گیر آورده بود، بدون توجه به مکالمه یک لحظه‌ی قبل، جلوتر از هلگا وارد کافه شد. با صدای بلند گفت:
- همه‌ی نگاه‌ها بیاد سمت من!
پسرک پشت‌میز پیشخوان از جا پرید و با نگاه لرزان صدفی‌رنگش شیطان را می‌کاوید و به دنبال دلیلی برای کار او می‌گشت.
- می‌تونم کمکتون کنم؟
- هاه؟! رئیست رو نشناختی؟
پسر پیشخدمت ‌بیچاره هول شد و صاف ایستاد. گیجی در چهره‌اش به خوبی هویدا بود. پس سوالِ درون ذهنش را بر زبان آورد.
- مگه اون آقای مو صورتی رئیس کافه نیست؟
آرماند با ظاهری که گویی به توهینی شنیده باشد، گفت:
- اون زیردستمه احمق!
هلگا در آن زمان متوجه‌ی جدیت شیطان شد. جنبه‌ی آزاردهنده‌اش را فقط به مشتری‌هایی که روحشان را می‌خواست نشان می‌داد؟ پس شیطان‌ها هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #20
[THANKS]
***
«250 سال پیش»
قرارداد؛ عملی‌ست بین دونفر یا دو گروهی به منظور قانونی کردن گفته‌ها، شنیده‌ها و توافقات انجام شده.
درحالی که در گوشه‌ای، بین دیوارهای کوچه‌ی سرد و تاریک، به دونفر روبه‌رویش خیره بود و با ترس و لرز به حرف‌هایشان گوش می‌داد.
- می‌دونی قربان؟! حرف زدن‌های پوچ و قول دادن‌های بی‌فایده، از قراردادها خیلی ضعیف‌تر هستن. قرارداد، نوشته میشه و کارفرما و کارگذار دیگه نمی‌تونن تغییرش بدن، مگه اینکه هردو طرف کتبی امضا کنند که راضی هستن، مگه نه؟ تو که کارمند یه شرکت صنایع‌غذایی بودی، باید بهتر درک کنی... .
مرد به گمان اینکه دیوار پشت‌سرش شکافی بردارد و او را ببلعد، با ترس و لرز خود را بیشتر فشار داد. از زن روبه‌رویش بیش از اندازه هراس داشت. با خود چه فکری کرده بود؟! بستن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا