- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 701
- پسندها
- 6,067
- امتیازها
- 22,273
- نویسنده موضوع
- #91
سهند دست در جیب فرو کرد و مقابل ابروی بالا رفته عباس، مقداری از دلارها را بیرون کشید. جا داشت تا شب به قیافه مبهوتش میخندید. با نیشخند چهار تا از اسکناسها را مقابل چشمهای براقش گرفت و گفت:
- دلار چنده امروز؟
عباس مثل مسخ شدهها دست دراز کرد تا اسکناسها را بگیرد.
- اینا رو از کجا آوردی بچه؟ اصلن یا تقلبی؟
سهند دستش را عقب کشید.
- برو صرافی میفهمی. ولي قبلش، اون یارو رو بفرست بره رد کارش.
عباس با تردید نگاهی به داخل حیاط و بعد به سهند انداخت.
- از کجا بدونم ماههای بعدم سر موقع پرداخت میکنی؟
نیشخند معنادار سهند، باعث شد عباس به خنده بیفتد.
- ای ناقلا...بگو ببینم بانک زدی یا اجنه کمکت کردن؟
- تو به ایناش کار نداشته باش، فعلا طرفو از تو خونه ما بنداز بیرون!
عباس...
- دلار چنده امروز؟
عباس مثل مسخ شدهها دست دراز کرد تا اسکناسها را بگیرد.
- اینا رو از کجا آوردی بچه؟ اصلن یا تقلبی؟
سهند دستش را عقب کشید.
- برو صرافی میفهمی. ولي قبلش، اون یارو رو بفرست بره رد کارش.
عباس با تردید نگاهی به داخل حیاط و بعد به سهند انداخت.
- از کجا بدونم ماههای بعدم سر موقع پرداخت میکنی؟
نیشخند معنادار سهند، باعث شد عباس به خنده بیفتد.
- ای ناقلا...بگو ببینم بانک زدی یا اجنه کمکت کردن؟
- تو به ایناش کار نداشته باش، فعلا طرفو از تو خونه ما بنداز بیرون!
عباس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش