• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان ابر زمین می‌خورد | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 99
  • بازدیدها بازدیدها 3,053
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #91
سهند دست در جیب فرو کرد و مقابل ابروی بالا رفته عباس، مقداری از دلارها را بیرون کشید. جا داشت تا شب به قیافه مبهوتش می‌خندید. با نیشخند چهار تا از اسکناس‌ها را مقابل چشم‌های براقش گرفت و گفت:
- دلار چنده امروز؟
عباس مثل مسخ شده‌ها دست دراز کرد تا اسکناس‌ها را بگیرد.
- اینا رو از کجا آوردی بچه؟ اصلن یا تقلبی؟
سهند دستش را عقب کشید.
- برو صرافی می‌فهمی. ولي قبلش، اون یارو رو بفرست بره رد کارش.
عباس با تردید نگاهی به داخل حیاط و بعد به سهند انداخت.
‌- از کجا بدونم ماه‌های بعدم سر موقع پرداخت می‌کنی؟
نیشخند معنا‌دار سهند، باعث شد عباس به خنده بیفتد.
- ای ناقلا...بگو ببینم بانک زدی یا اجنه کمکت کردن؟
- تو به ایناش کار نداشته باش، فعلا طرفو از تو خونه ما بنداز بیرون!
عباس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #92
به این تغییر خجسته لبخندی زد و گفت:
- فردا برو مدرسه، واسه ادامه تحصیل ببین چی میگن. شاید به خاطر فوت بی‌بی کمتر سختگیری کنن.
سهند که با اشتها مشغول خوردن بود سر بالا داد:
- نمی‌خوام درس بخونم.

خوب که دقت می‌کرد، کمی صدایش خروسک زده بود. ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- نمی‌خوای درس بخونی؟ می‌خوای چیکار کنی پس؟
شانه بالا انداختن سهند حرصش را در آورد.
- یعنی چی الان؟ برنامه‌ات واسه آینده چیه؟
- به برنامه من کاری نداشته باش.
باقی مانده لبخند چند لحظه پیش روی صورتش خشکید.
- مگه میشه؟
- چرا نشه؟
- الان دیگه برنامه تو برنامه منم هست.
- برو بابا!
با ناراحتی گفت:
- سهند چرا اینجوری می‌کنی؟ مگه من چیکارت کردم؟
سهند پوزخند زنان به غذا نخوردنش اشاره کرد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #93
پیشنهاد وسوسه انگیزش ذهن سهند را درگیر کرده بود. این را از نگاه خیره‌اش به سفره و لپ باد کرده‌اش که غذا را نمی‌جویید فهمید. آرام گفت:
- این بهترین راهه سهند.
سهند سرش را بالا گرفت.
- راه‌های دیگه‌ایم هست.
- این راه‌هایی که میگی، احیانا تهش به پریروز نمی‌رسه که مثل مرد عنکبوتی از دست مأمورا فرار می‌کردی؟
سکوت سهند، لبخند تلخی روی لبش نشاند.
- بی‌بی همیشه می‌گفت باید سالم زندگی کنیم. تو این مدت نشد، یعنی نتونستیم. اگه می‌خواستیم سالم زندگی کنیم احتمالاً زنده نمی‌موندیم. ولی از الان باید سعیمون رو بکنیم. ازت نمی‌پرسم چیکار کردی که پلیسا دنبالت بودن، یا اینکه پولا رو از کجا آوردی. نمی‌پرسم این مدت داشتی چیکار می‌کردی یا شبا کجا می‌خوابیدی که انقدر عوض شدی، ولی اگه خودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #94
صورت سهند از درد درهم شد.
- آخ آخ چیکار می‌کنی روانی کمرم سوراخ شد. اصلاً هرکی گفته، تو رو سننه؟
با فشار دوباره‌ای که به کمرش آمد، دست‌هایش را مشت کرد و تند تند ناله کرد
- آی! باشه باشه غلط کردم! هیچکی نگفته بخدا. همینجوری گفتم. ول کن دیگه کمرم شکست. تو که می‌خوای ابرو خوب کنی چرا چشمو کور می‌کنی؟
ملودی از روی کمرش پایین آمد و بی‌اینکه نگاهش کند، با قهر سوی اتاق رفت.
- حقت بود. بی‌لیاقت!
‌- کجا میری آخه؟ بیا ماساژ بده تازه داشت حال مي‌داد. ملو کمرم درد می‌کنه ها‌...فردا می‌خوام جک بزنم نمی‌تونم.
جوری گفته بود که ملودی دلش بسوزد.
-الهی همون جک بخوره به کمرت از وسط نصف شی!
چشم درشت کرد و گفت:
- چه مرگته تو؟ چرا نفرين می‌کنی؟ بیا لااقل جامو پهن کن خب.
- به همون دخترایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #95
میکائیل برای یک لحظه‌ مکث کرد. اوهم از دیدن سهند جا خورده بود. لبخند به آرامی روی لب‌هایش نشست و گفت‌:
-بَه، ببین کی این‌جاست!
با سکوت او، رضا متعجب نگاهشان کرد و به حرف آمد:
- می‌شناسین همو؟
- چه جورم! ما باهم خاطره‌ها داریم. چه خبر از...چیکارت بود واسش یقه جر می‌دادی؟ خواهرت یا دوس دخترت؟
کلمه خواهر که به میان آمد، نگاه مابقی پسرها روی سهند سنگینی کرد. از نوع نگاهشان حس خوبی نگرفت. دست و پایش را جمع کرد و گره محکمی به ابرو انداخت.
- به تو چه! به تو ربطی نداره.
میکائیل خنده معناداری کرد و با یک وری کردن صورتش، زخم گونه‌اش را به رخ کشید.
- اتفاقا ما خعلی ربط داریم بهم. اینم نشونیش. می‌تونی بگی نه؟ چند وقتی بود تو آسمونا دنبالتون می‌گشتم، خوب با پای خودت اومدی تو دهن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #96
با لب‌های آویزان و نگاهی به غم نشسته، چشم دوخته بود به محتویات داخل سینی. یک حبه سیر، دو تا سکه پانصد تومانیِ رنگ و رو رفته، مقداری سماق همراه سبزه‌ای که هنوز به قدر کافی رشد نکرده بود. حتی هفت سینشان کامل نبود! مثل خانواده‌اش که به مرور هی کوچک و کوچک‌تر میشد. یک پای این زندگی همیشه می‌لنگید. به روزهایی فکر کرد که موقع تحویل سال همه دور هم جمع می‌شدند. سال‌هایی که سرما دیر رخت می‌بست، می‌نشستند دور کرسی و بیگم‌جان آن روی مهربانش را نشان می‌داد و مشتی بادام شور کف دستش می‌ریخت. چه خوشی‌هایی بود و قدر ندانست. مزه بادام‌ هنوز زیر زبانش بود. کشتی‌هایش غرق و خودش غوطه‌ور بود در امواج خروشان فکر‌های تخریب کننده. اگر سهند کمی دیر‌تر می‌آمد، شاید اوهم همراه کشتی‌ها غرق میشد. سهند با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #97
برخلاف خانه‌، در خیابان‌ها غلغله و پیاده‌روها مملو از جمعیت بود. ملودی غصه این را می‌خورد که هنگام سال تحویل در خانه نیستند، اما با دیدن شلوغی شهر فهمید آدم‌های زیادی مثل آن‌ها سال را در خیابان عوض می‌کنند. مردم پر جنب و جوش بودند و از هرطرف سر و صدا می‌آمد. آدم‌های مختلف از کنارشان عبور می‌کردند و شلوغی بیش از حد باعث شد سهند که جلوتر راه می‌رفت، بایستد و دستش را به سویش دراز کند.
- دستتو بده من تا گم نشدی.
نگاه اخم‌آلودی تحویلش داد.
- یه جوری میگی انگار بچه سه ساله‌ام.
سهند نیشخند زنان شانه بالا انداخت و او از حرص در گلو غرشی کرد. صدای خنده‌اش را که شنید، اخم‌هایش باز شد و گذاشت سهند دستش را بگیرد. برای اولین بار زیبایی شب‌ِ شهر را احساس کرد. نوروز بود و همه چیز حال و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #98
سهند به مردم نگاه کرد که بی‌اهمیت از مقابلشان عبور می‌کردند. کسی توجهی به آن‌ها نداشت اما نمی‌دانست چرا خجالت می‌کشید. کمی گذشت و از انقباض تنش کاسته شد. دوباره مشغول خوردن پشمک نصفه و نیمه‌اش شد. ملودی بار دیگر جا به جا شد و غر زد:
- چقد سفته پات. گوشم درد گرفت. یکم غذا بخور جون بگیری چیه همه‌اش استخون.
از وراجی‌های ملودی، نیمچه لبخندی گوشه لبش نشست. به نیمرخش نگاه کرد که چند طره از موهای وز‌وزی‌اش از زیر شال بیرون آمده بود. دست دراز کرد تا موها را به زیر شال بدهد، نیمه راه دستش خشک شد. موقع بیرون آمدن به ظاهرش دقت نکرده بود. رد سرخی روی لب‌ها حکم خنجری دا‌شت که مستقیم دلش را هدف گرفت. به ناگه حالش از این رو به آن رو شد. احساس نفرت از خودش و ملودی جوشید و قُل زد و بالا آمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #99
مشغول شینیون کردن موهای رنگ شده‌ی مشتری بود که صدای زنگوله باعث شد به سمت صدا سر بچرخاند. مهسا با چهره‌ای خنثی، درحالی که کوله‌اش را به دنبال خود می‌کشید در را باز کرد و وارد آرایشگاه شد. تا الان مدرسه بود، برعکس او که از صبح روی پا بود و با هرچه درس و کتاب است خداحافظی کرده بود. وقتی نگاهشان افتاد بهم، لبخندی زد و تلاش کرد جواب سلامش را پر انرژی بدهد. رابطه‌ شکرآبشان به محض ملاقات مجدد بعد از چندماه بی‌خبری، دوباره ترمیم شده بود. برخلاف خودش که این مدت را مشغول پسرفت یا در بهترین حالت در جا زدن بود، مهسا اما عوض شده بود. با یک عمل بینی چهره‌اش از این رو به آن رو شده بود. با وجود اینکه سنی نداشت، اما هر از چندگاهی خبر خواستگار جدیدش می‌آمد و هرچند برای تنها دوستش خوشحال بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #100
فکر کرد این‌هم پرسیدن دارد؟ طبق معمولِ همیشه، همه چیز مربوط به سهند بود. بعد از گذشت سه هفته از آن شب تاریخیِ زیر بازارچه، هنوز باهم سرسنگین تا می‌کردند. خیلی دلش می‌خواست با مهسا درد و دل کند و حرف دلش را بگوید اما احساس می‌کرد این موضوعی نیست که بتواند درباره‌اش با کسی حرفی بزند، نه حتی با تنها دوستش. زیادی شخصی بود.
- هیچی، یکم خسته‌ام فقط.
- فردا رو مرخصی بگیر نیا. خودم به مامانم میگم.
از حالت‌های مختلف چهره‌اش موقع کار کردن با گوشی، حدس می‌زد مخاطبش پسر است. لبخند مهربانی به رویش پاشید.
- مرسی عزیزم ولی نیازی نیست.
شانه بالا انداختنش را دید.
- هرجور راحتی.
دوباره زنگوله بالای در به صدا در آمد و مکالمه‌اش با مهسا نیمه تمام رها شد. سه زن جوان وارد آرایشگاه شدند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا