" به نام خدا "
موهای قشنگ طلاییش درست رنگ موهای تیتی بود، با همون موجهای قشنگی که مامان با حوصله گیسشون میکرد و میبافت.
میگفت سه تا تیکه، حالا اولی، دومی و سومی. موفق که نشد بق کرده تیتی رو برگردوند و خیره شد به چشمهای سرد آبیش.
- نتونستم تیتی جون، ببخشید اما یاد میگیرم تا مامان خوبی واست بشم.
گونهی یخزدهی عروسک رو بوسید و داخل تخت پلاستیکی صورتی قرارش داد اما هنوز لالایی نخونده بود که صدای مامان رو شنید:
- تینا بدو عزیزم، بیا باید بریم واسه لباس خانم حسینی دکمه بخریم.
تینا لپهای تپلش رو باد کرد و با حرص گفت:
- نمیشه مامان وقت خوابه تیتیه.
صدای خندهی آروم مامانش رو شنید.
- تیتی رو هم با خودت بیار، زیادی تو خونه مونده دلش گرفته مامان جون.
تینا اجباری عروسک مو طلاییش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.