• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

منتخب رمان آوای پری‌های دریایی | ملیکا.س مترجم انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SparK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 49
  • بازدیدها بازدیدها 6,186
  • کاربران تگ شده هیچ

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #31
[THANKS]

- من توسط مامانم با موسیقی‌های جیوتی و مایا آشنا شدم، و الان اون رفته و در واقع اینا تنها چیزایی هستن که ازش مونده. اون هیچوقت نمیتونه این آهنگای جدیدو گوش کنه.
برای بار اول، نمی‌بینم که دستانش بخاطر هوس‌های لحظه‌ای روی ال‌پی باشد. جریاناتی بداخلاق. این دو خواننده او را به مادرش وصل می‌کنند، شبیه طوری که کاتلین فریر تا ابد من را یاد مادرم می‌اندازد؛ و به اندازه رویس، خیلی بد دوست دارم تمام آهنگ‌هایش را داشته باشم.
با لحن مهربان می‌گویم:
- شاید هنوزم گوش می‌کنه، تو به زندگی بعد از مرگ اعتقاد نداری؟
رویس قبل از اینکه دهانش شبیه یک خط ترسناک شود، برای چند ثانیه مکث می‌کند. جواب می‌دهد:
- از نظر ماها براندان یه ادم مقدسه چون ما رو از کشته شدن توسط پری‌های دریایی نجات داد. اگر کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]

روی نیمکت می‌نشینیم. این دفعه، تلاش نمی‌کنم تا حد ممکن از او فاصله داشته باشم، لزومی نمی‌بینم.
همزمان با پلی شدن اولین آهنگ، چشمانم را می‌بندم و مادرم را تصور می‌کنم که کنار ساحل نشسته، چشمان قهوه‌ای‌اش برای همیشه غمگین هستند و موهای طلایی‌اش با باد می‌رقصند. در این لحظه، اون اینجاست، با من است.
برای همیشه گم نشده است، و در حالی توسط فردا به یک موجود بهشتی بالدار تبدیل شده نگاهم میکند. شاید نیکسن به او اجازه داده که به شکل آلباتروس مقدسی که گاهی پیشم می‌آید، به من سر بزند. شاید ما واقعیت حقیقی را نمی‌دانیم، چون کتاب عجیبی که پیدا کردیم نشان می‌دهد که درباره چیزهای دیگر هم اشتباه می‌کردیم.
صدای نرم رویس سکوتی که از هنگام پخش شدن آهنگ‌های ساید b تا تمام شدنش بینمان بود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]

پوزخند میزنم:
- احیانا بخاطر کمالگرایی من که از نشون دادن کارت امتناع نمیکنی؟
شروع به قهقهه زدن میکند. صدای خنده‌اش به دیوار ها برخورد می‌کند و درنهایت یک لبخند هیجان‌زده به من میزند:
- انا تا حالا کسی بهت گفته که بعضی وقتا پررو میشی؟
لبم را گاز می‌گیرم:
- خب... آره. راستش گفتن.
رویس دستش را بین موهای مشکی و نرمش می‌برد،قبل از اینکه توسط آنها* روی زانوهایم بیوفتم اضافه می‌کند:
- تو بامزه‌ای.
تفسیر کلمه‌ی «بامزه» که به کار برد غیرممکن است. ممکن است منظورش بامزه در قالب یک خواهر کوچکتر بوده باشد شاید هم بامزه در قالب یک زن جذاب؛ ولی دست گرم او روی زانوی من باعث میشود خیلی وحشتناک سرخ شوم که رویس قطعا نمیتواند نفهمد که دوست داشتم به چه منظوری کلمه «بامزه» را گفته باشد. درحالی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #34
[THANKS]بخش 10


وقتی به خانه میرسم می‌ترسم که سایتسی و پدر بتوانند از چشمانم بخوانند که چقدر گیج و دستپاچه هستم. ولی اگر می‌توانستند هم نظری نداشتند. هردوی آنها در آشپزخانه نشسته‌اند و درحال پوست کندن و خرد کردن سیب‌زمینی هستند. وقتی به سمت بخاری می‌روم تا چای دم کنم، سایتسی میگوید:
- برای ما هم درست میکنی؟ راستی امشب دیر اومدی خونه.
دروغ می‌گویم:
- داشتم به آلکی تو زبان آلمانیش کمک میکردم، برای همین سرم شلوغ بود. دنی امشب میاد اینجا که بهم تو مشقام کمک کنه.
سایتسی لبخند میزند:
- ریلکس باش. تو کل هفته برای انجام دادن مشقات وقت داری. تازه‌شم قرار نیست نقش یه برادر بزرگتر شیطانی رو بازی کنم یا بهت حرف بد بزنم و این چیزا.
این بدی دروغ است... همیشه درحال تلاش برای بی نقض جلوه دادن دروغ‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #35
[THANKS]

- اون چیه؟
سایتسی فورا کنارم ظاهر میشود. حتی نفهمیدم که از جایش، پشت میز آشپزخانه بلند شد، فکر میکردم درحال خواندن روزنامه است. با گیجی نگاهش میکنم:
- چی چیه؟
ابرویی بالا می اندازد:
-همونی که داشتی میخوندی...
وقتی می بیند دوهزاری ام نمی افتد اضافه میکند:
-انا، اونی که داشتی میخوندی یکی از اهنگای البوم سیمرغ بود. همون ال پیه.
اوه، لعنتی. حق با اوست. یک ترانه مخصوص از چند ساعت پیش که کلبه را ترک کردم به مغزم چسبیده است. نگران میشوم. لکنت پیدا میکنم و دنبال یک بهانه پذیرفتنی میگردم. وقتی سایتسی مشتش را روی کانتر می گذارد، میگویم:
-ن-نه. من فقط... امروز با این اهنگ آشنا شدم. من...
خرناس میکشد:
- به من دروغ نگو.
برادرم هیچوقت با من اینطور صحبت نکرده بود. ناگهان، تبدیل به غریبه ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #36
[THANKS]

- خیلی خب، الان همه چیو بهم بگو.
نگاه جدی‌اش باعث میشود کمی مکث کنم و به فکر دروغ گفتن باشم. البته که میگویم که او را درحال رفتن به آن خانه دیدم و تعقیبش کردم، ولی این توضیح موجهی درباره اینکه چطور آن ترانه را شنیدیم نیست.
به آرامی می‌گویم:
- رویس بولتون وقتی تو بندر بودیم اومد پیشم. گفت اون ال پی که تو بهم دادی رو میخواد. من قبول نکردم. پس یه معامله کردیم. گفت میتونم از صفحه گردون برقیش استفاده کنم به شرطی که قبول کنم باهم گوش کنیمش.
سایتسی با ناباوری آه میکشد.
- انا، خطرناکه. اگر خانوادش بفهمن چی؟ اگر مامانش می اومد تو اتاقشو تو رو میدید چی؟
عصبانی میگویم:
- خونش نرفتم. رویس یه کلبه قدیمی تو استرتوم داره که قبلا مال مامان بزرگ و بابا بزرگش بوده. و اون دیگه مادری نداره.
سایتسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #37
[THANKS]

صورتش را می مالد و ادامه میدهد:
- فقط میخوام به مردم خودم کمک کنم؛ و برام مهم نیست اگر باعث شکستن قوانین بشم و یه توفان مزخرف از دردسر بسازم. اصلا کی این قانونارو درست کرده؟
درست در همین لحظه صدایی از پنجره اتاق سایتسی به گوشم می رسد، پدرم روبه روی باغچه نشسته است و پیپش را میکشد و دارد با کسی حرف میزند، پس حدس میرنم دنی آمده باشد.
او میگوید:
- انا! ملاقاتی داری.
جواب میدهم:
- دارم میام.
سریع از جایم بلند میشوم و برای دیدار دنی به آشپزخانه میروم. دنی کیفش را روی میز گذاشته و در حال بیرون آوردن کتاب قدیمی است.
- هی انا.
وقتی سایتسی را پشت سرم می بیند نفسش بند می آید:
- اوه.. اوم. میشه بریم اتاقت؟
برادرم با آرامش میگوید:
- هرچیزی که باید درباره‌ش بحث بشه، همین جا هم میتونیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #38
[THANKS]بخش11


حرفش مرا شوکه میکند. به طور خشن میگویم:
- چی؟
سایتسی مدتی سکوت میکند، دو دل است که باید این مقدار اطلاعات را در اختیار ما بگذارد یا نه. وقتی بالاخره دهانش را باز میکند، مهربانی و ریلکس بودن از چهره‌اش مشخص است.
- فکر کنم هیچ بهونه ای برای اینکه شما برای فهمیدنش جوونین پذیرفته نیست.
به صندلی‌اش تکیه میکند.
- انا، انگلیسی ها برای قرن‌ها امتیاز انحصاری روی نیروی برقو داشتن. هیچکس نمیدونه اونا چطوری تولیدش میکنن؛ نه اسکایلجی های اصیل و نه مستعمره نشینا توی شهرای «هانز»؛ ولی ساکنای بومی فریزلند، گرینز و ناثرساکسونی با هم متحد شدن تا به دستگاه های جریاناتی قدرت ببخشن و یه انرژی مختص به خودشونو اختراع کنن. که باید اضافه کنم با موفقیت همراه بود.
دهانم به طور کامل باز میشود. حیرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #39
[THANKS]

حس آروزی صدای پدر اشک را به چشمانم می‌آورد؛ اما قبل از اینکه بتوانم نظری بدهم سایتسی از جایش بلند میشود و کتاب قدیمی را بر میدارد.
- همین الان کتابو می برم استورتوم. میخوام اسکلتا بدونه که کتاب گمشده ش فردا پیششه.
دنی آرام می گوید:
- متاسفیم که باعث دردسر شدیم.
سرم را به نشانه موافقت تکان میدهم, البته پشیمانی حس اصلی‌ای که آزارم میدهد نیست. عصبانیت است... این حقیقت که خانواده ام برای مدت طولانی مرا در سردرگمی نگه داشته بودند باعث بوجود آمدن عصبانیتی خالص در من میشود. وقتی سایتسی بیرون می رود و دنی به دنبالش برای معذرت خواهی بیشتر می رود، با نگاه تاریک پر از رنجش پدرم را نگاه میکنم.
محکم می گویم:
- چرا اجازه دادی سایتسی اینطوری روی زندگیش رسیک کنه؟ و چرا چیزی به من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SparK

مدیر بازنشسته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/19
ارسالی‌ها
397
پسندها
10,119
امتیازها
27,613
  • نویسنده موضوع
  • #40
[THANKS]

به اسکایلجی میگوید:
- Ik hab dy jeaf, Enna*
جواب میدهم:
- منم دوستت دارم هیت*. ببخشید که عصبانی شدم.
در این لحظه وقتی گفتگویمان تمام شده، دنی بر میگردد. این خیلی... به هر حال کمتر کسی از ما دوست داره این همه وقت صرف عذرخواهی کردن بکنه یا بخواهد کاملا آشکار به کسی عشق بورزد. در این مورد جفتمان (خودش و دنی) بسیار شبیه هستیم.
محتاطانه پیشنهاد میدهد:
- بشینیم تا به روش کار اوورل نگاه کنیم؟ من یه آگهی آوردم
او در هوا می چرخد.
کمی لبخند میزنم:
- البته.
حالا که سایتسی کتاب را با خودش برده است، هیچ راهی برای صحبت کردن درباره همه چیزهای جدیدی که فهمیدیم وجود ندارد. این کار فقط هزاران سوال بی جواب با خود همراه دارد_ البته فعلا_.
به برنامه فردا نگاه می کنیم. البته که شهردار ادیسون مراسم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا