• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان خنجر سکوت | نازنین آگاه کاربر انجمن یک رمان

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
خنجر سکوت
نام نویسنده:
نازنین آگاه
ژانر رمان:
جنایی، درام
کد: 4087
ناظر: @ANAM CARA

سطح: مطلوب
بسم الله الرحمن الرحیم

خنجر سکوت (1).jpg
خلاصه:
سازمانی سیاه که با کشتن پدر و مادرها، کودکان را به اسارت می‌برند. سازمانی که هیچ گونه رحمی ندارد. با قلب پاک بچه‌هایی بازی می‌کند که هرگز طعم امنیت، محبت و خانواده را نچشیده‌اند. در این میان دختری وجود دارد از جنس سکوت... که با دلی سرشار از درد قدم به راهی متفاوت می‌گذارد. راهی در پرتوی سیاهی، بر قدمگاهی از حسرت و قرارگاهی بنام مرگ... !


 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZAHRA MODABER

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/5/20
ارسالی‌ها
466
پسندها
3,681
امتیازها
17,033
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
آهسته قدم می‌زنم، زیر آسمانی که تک ماه درخشانش فرمانروایی می‌کند.
صداهای دردناکی به گوش می‌رسد، صدایی از درون بغض چندین و چند ساله‌ی من!
رسم روزگار بی وفا بد رسمی بود، که وجودم را به یغما برد و قلبم را به تکه سنگی سخت تبدیل کرد!
به راستی این همه درد تاوان کدام گناه نابخشودنی بود؟!
***

«تابستان سال 1399_ تهران»
نگاهی به اطراف انداختم. خبری از نگهبان‌ها نبود. لامپ زرد‌ رنگ بالای سرم، باعث میشد اطراف رو بهتر ببینم. از کنار دیوار سفیدرنگی که گچ‌هاش پوسیده و ترک‌های ریز و درشت روش نشون دهنده‌ی قدمت چندین و چندسالش بود گذشتم. حواسم به دوربین‌های بالای سرم بود. قدم از قدم بر می‌داشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]می‌خواستم به طرفش برگردم؛ اما از شدت درد نتونستم حتی سرم و تکون بدم. اشک تو چشمای مشکی رنگم حلقه زد. موهام و به بدترین شکل ممکن می‌کشید. حس می‌کردم تمام موهای سرم داره از ریشه کنده میشه. با بی‌رحمی هلم داد که تعادلم و از دست دادم و افتادم. مچ دستم درد گرفت؛ اما اعتنایی نکردم و بلند شدم. به راحتی می‌تونستم نفرت و عصبانیت رو از تو چشم‌هاش بخونم. معلوم بود حسابی از دستم کفری شده. اخم کردم و به سمتش دویدم. می‌خواستم مشتی حواله‌ی صورتش کنم که مچ دستم رو گرفت و با یه حرکت اون و پیچ داد. از شدت درد صورتم جمع شد. این مرد یه روانی به تمام معنا بود. با اون یکی دستش به شکمم ضربه‌ی محکمی زد. لبم رو گزیدم، نمی‌خواستم صدای نالم به گوشش برسه و فکر کنه که ضعیفم.
به عقب هلم داد و درحالی که پوزخند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]لبخند بی‌جونی از فرط خوشحالی زدم. بالاخره می‌تونستم از دست این آدم راحت بشم. دندون‌هاش و روی هم سابید. فشار دستش و روی گردنم کمتر کرد و با حرصی که از حرف زدنش به خوبی قابل تشخیص بود گفت:
- این دفعه رو قسر در رفتی؛ ولی بدون تلافی می‌کنم احمق کوچولو.
از من فاصله گرفت و با قدم‌های آهسته به طرف یاسر حرکت کرد. دستم و به دیوار تکیه دادم. با دهن باز نفس می‌کشیدم که یه‌آن توجهم به خونی که جلوی پام ریخته شده بود جلب شد. علی‌رغم اینکه خون زیادی ازش می‌رفت هنوز هم قلدر بود.
بخاطر اینکه از یه حادثه‌ی مرگ‌بار نجات پیدا کرده بودم خداروشکر کردم. حادثه‌ای که ممکن بود جونم و از دست بدم.
به یاسر خیره شدم. کت و شلوار یه‌دست مشکی همراه با عینک آفتابی که به چشم داشت تیپش و تکمیل کرده بود و مثل همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]نفس عمیقی کشیدم. دستم رو بلند کردم و به در ضربه‌ای زدم. صدای گیرایِ یاسر به گوشم رسید.
- بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم. یاسر با دیدن من لپ‌تاپش رو بست، عینک مطالعش رو روی میز گذاشت و بلند شد. به میز تکیه داد و دست به سینه نگاه عمیقی بهم انداخت. سرم رو برگردوندم و به وسایل اتاق نگاه کردم. ترکیب رنگ سفید و بنفشِ اتاق آرامش خاصی رو بهم می‌داد. به خصوص با وجود اون تابلویی که در رأس اتاق درست بالای تاج تخت آویز شده بود. حتی با وجود اون کتابخونه‌ای که چیدمان بانظمش، مرتبی و حساس بودن یاسر و نشون می‌داد.
- اذیتت می‌کنه؟
گنگ نگاهش کردم که ادامه داد.
- اینکه یکی زل بزنه بهت و میگم، اذیتت می‌کنه؟
سرم رو تکون دادم. منظورش از این حرف‌ها رو نمی‌فهمیدم. دستی به ته‌ریشش کشید و سری تکون داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]نفس تو سینه‌م حبس شد. اصلاً انتظار همچین اتفاقی رو نداشتم. به پاکت سفید رنگی که روی کفپوش ماشین افتاده بود نگاه کردم. ترسیده بودم و از هیجان زیاد قلبم به‌سرعت می‌تپید. سریع سرم رو بالا گرفتم. دنبال کسی بودم که این رو داخل ماشین انداخته بود. پاکت رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
موتور مشکی رنگی از ماشین فاصله گرفته بود و به سرعت دور میشد. به صدای راننده که سعی در متوقف کردنم داشت توجهی نکردم و با قدم‌های بلند می‌دویدم. تلاشم برای خوندن شماره پلاک بی نتیجه مونده بود. راننده موتور سنگین، کلاه کاسکت به سر داشت برای همین نتونستم چهرش رو ببینم.
در بین ماشین‌هایی که باعث ترافیک سنگین این خیابون شده بود، ایستاده بودم و با نفس‌هایی که به زحمت از ریه‌ام خارج می‌شدند، به کاغذ در دست لرزونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]یک تای ابروم رو بالا دادم و پوزخندی زدم. حتی اگر اون‌جا هم بودم هرگز جایی که اون آدم باشه نمی‌رفتم.
بلند که شدم نگاهم به پاکت افتاد. باید می‌فهمیدم این آدم کیه که من رو با مرگ تهدید می‌کنه. خمیازه کشان به طرف اتاق کوچکم حرکت کردم و خودم رو روی تخت‌خواب پرت کردم.
***
آماده منتظر راننده بودم. جلوی آیینه‌ی نیمه شکسته‌ی اتاقم ایستادم. نگاهی بی‌تفاوت به سر تا پای خودم انداختم. لباس مجلسی کلوش بلند به رنگ طوسی به تن داشتم. آستین‌های لباس بلند بود و یقه دلبری خیلی قشنگی داشت. مانتوی مشکی کوتاهی روی لباس انداخته بودم. موهای کوتاهی داشتم که تقریباً تا روی شونم می‌رسید. شال مشکی ساده ای هم پوشیده بودم. هیچ آرایشی نداشتم. همین‌طور که به سمت کیفم که روی تختم جا خوش کرده بود می‌رفتم، لب‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]پوزخندی زدم. این مرد تو طعنه زدن مدال جهانی داشت. این مدل حرف زدنش من رو بیش‌ از پیش کنجکاو کرد. مطمئن بودم امشب یه خبرایی بود. آهسته سری تکون دادم و منتظر فرصت مناسب گشتم.
مدتی از مهمانی گذشته بود. آهنگ خارجی پخش میشد و اکثراً می‌رقصیدن. چراغ‌ها رو خاموش کرده بودن. رقص نورها فضا رو زیبا کرده بود. از ایستادن خسته شدم. به طرف در خروجی راه افتادم و وارد محوطه شدم.
تعدادی بادیگارد اطراف حیاط نگهبانی می‌دادن. نگاهم و از درخت‌های سرو که در جوار دیوار سنگی عمارت سر به فلک کشیده بودن گرفتم و به آبنمای ماهی شکلی که وسط حیاط خودنمایی می‌کرد دوختم.
به طرف حیاط پشت ویلا قدم برداشتم. فضای تاریکی بود. نگاهی به آسمون انداختم و لبخند زدم. دیدن آسمون شب تو هر حالتی حس آرامش خاصی رو بهم القا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سودای ناز

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/4/21
ارسالی‌ها
220
پسندها
6,138
امتیازها
20,913
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]از نگاهش خشم می‌بارید. سری تکون دادم و با اکراه پشت سرش حرکت کردم.
مراقب اطراف بود و با احتیاط حرکت می‌کرد. با زیرکی طوری که نگهبان‌ها متوجه ما نشن وارد استخر سرپوشیده‌ی واقع در زیر زمین شد. با دودلی نگاهی به اطراف انداختم. کسی نبود. چراغ‌های متعدد روی دیوار فضا رو روشن کرده بودن.
نگاه گذرایی بهش انداختم. کت و شلوار طوسی، همراه با پیراهن سفید و کراوات آبی رنگی به تن داشت. به طرز عجیبی چشم‌های آبی رنگش برق می‌زد. برقی از نفرت و کینه.
با دیدن استخر پر از آب لرزش نامحسوسی به تنم نشست. دستش رو داخل جیب شلوارش کرد و با ژست خاصی بهم زل زد. از این‌که بهم نگاه می‌کرد حس بدی داشتم. سرم رو برگردوندم که با پوزخند صدا داری گفت:
- نگران نباش، همچین آش دهن سوزی هم نیستی که بهت چشم داشته باشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا