• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غریبه‌ای در پشت سر | ادوارد کاربر انجمن یک رمان

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #191
[THANKS]سایه آب دهانش را قورت داد دیگر اشک نمی ریخت اما به شدت شوکه شده بود اینکه سر قولی که داده بود بماند خیلی عجیب به نظر می رسید زیرا سایه همیشه او را یک دیوانه بی ثبات می دید که به هیچ اصولی پایبند نیست ولی او به شکل غیر منتظره ای واقعا به حرف خود پایبند بود! پس شاید وقتی می گفت: «اگر صاحب شیء خاصی که به او می دهد را پیدا کند برای همیشه از زندگیش خارج خواهد شد» ممکن بود حقیقت باشد و او بتواند به این وسیله برای همیشه از شر او راحت شود و به بتواند به زندگی پر آرامش خود قبل از دیدار او باز برگردد. پرسید:
- خوب وسیله ای که باید صاحب اون رو پیدا کنم چیه؟
یولیان گامی ایستاد و دستی به کتش کشید، سایه سرش را بالا گرفت و منتظر به او نگاه کرد، یولیان گفت:
- الان موقع مناسبی در موردش حرف بزنیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #192
[THANKS]

سایه زیر چشمی نگاهی به صورت رنگ پریده او انداخت و متوجه شد تنها با چهره سخت، چشمانش را به جاده دوخته بی آن که تلاشی برای حرف زدن با او بکند. هرگز باور نمی کرد روزی سوار ماشینی شود که او راننده است. همیشه در حد مرگ از این مرد می ترسید و مشغول فرار از او بود؛ در حالی که نمی دانست چه کار عبثی انجام می دهد، به گفته ی هرمان فرار از او غیر ممکن بود با یاد آوری هرمان آهی کشید بار آخر چندان با او دوستانه برخورد نکرد اما حرف هایی که در مورد یولیان گفت کمک بزرگی کرد با این که سایه همچنان هدف واقعی او را نمی دانست حالا با شناختی اندکی که از شخصیتش پیدا کرده بود کم و بیش می دانست باید چگونه با او مقابله کند. دو چیز در مورد او کاملا روشن بود:
1.سایه را زنده می خواست به هر قیمتی 2. مسلما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #193
[THANKS]

وقتی به جای جواب دادن ساکت می شد و لبخند می زد بیشتر از هر زمان دیگری از او می ترسید. زیرا می دانست آنچه حتی حاضر نیست به زبان بیآورد یقینا فکری شوم است. تا رسیدن به خانه دیگر جرعت نکرد کلامی به زبان بیاورد و یولیان نیز تلاشی برای حرف زدن با او نکرد که سایه به خاطر آن شکر گذار بود

***

«فصل بیستم»
زندگی مسئله ای برای حل کردن نیست
واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد.

«سورن کی یرکگارد»

سایه ژاکت گشاد قهوه ای خود را پوشیده و لبه ی پیشگاه پنجره سرد نشسته بود همانگونه که به منظره ه حیاط خانه خود با درختان تهی از برگ و زمین پوشیده از یخ خیره نگاه می کرد ذهنش درگیر افکار مختلفی بود. از زمانی که با خوش حالی به خانه اش باز گشته بود دو روز می گذشت و این دو روز در آرامشی به نازکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #194
[THANKS]مرد چشمان خاکستری و بی حال خود را به سایه دوخته بود و لب های ترک خورده ی خود را روی هم می فشرد. این مرد با این صورت استخوانی که خطوط اندکی در کنار چشم ها و میان ابرو هایش وجود داشت را به خوبی به خاطر می آورد. او جنگلبان بود جنگلبانی که یولیان طبری را در سینه اش فرو کرد و حالا با نادیده گرفتن حالتش که انگار در حال یخ زدن است کاملا سلامت و قبراق به نظر می آمد. اما او چرا باید بآن او کاری داشته باشد مگر فقط یک بازیگر در نقشه ی او نبود؟ دهان باز کرد تا چیزی بپرسد اما مرد پیش دستی کرد و یک پاکت نامه بی آدرس را رو به او گرفت و گفت:
- آقا گفتند این نامه رو به شما بدم؟
سایه از تعجب پلک زد گفت:
- اقا؟ اون دیگه کیه؟
به مرد بی حوصله جواب داد
-جناب میلر هستند. لطفا پاکت رو بگیرید خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #195
[THANKS]


انگشتری را در مشت خود فشرد و با گذشتن از راهرو، وارد پذیرایی که در سمت چپ او قرار داشت رفت تلفن که بر روی یک میز کوچک چوبی نزدیک در پذیرایی بود را برداشت:
- الو..؟
صدایی اشنایی جواب داد:
- سلام عزیزم
چشمان سایه تا انتها باز شد اصلا انتظار نداشت زنگ بزند پس پرسید:
- شماره ی تلفنم رو از کجا آوردی؟
صدای خنده ی نرم او را شنید:
- سایه من همه چیز رو در مورد تو می دونم داشتن شماره تلفنت که چیز خاصی نیست
سایه گوشه ی لب خود را از استرس گاز گرفت . این که دیوانه ای مانند او بگوید ذره ذره زندگی او را زیر و رو کرده و همه چیز را در موردش می داند خیلی آزار دهنده بود و از آن بدتر این بود که کاملا حرف او را باور کرد چیزی در لحنش بود که نمی توانست حرف او را اغراق و یا یک شوخی قلمداد کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #196
[THANKS]و از میز کار خود فاصله گرفت و به طرف سه پایه ای که بوم نقاشیش بر روی آن قرار گرفته بود بازگشت. یولیان روی صندلی کوچک جلوی آن نشست ، مداد خود برداشته و در حالی که لبخند عمیقی بر لب داشت خطوط جدیدی به طرح اولیه ای که می کشید اضافه کرد. خوش حال بود،چون بذری که با دشواری کاشته، جوانه زده و بزودی به بار می نشست. نوک مداد را بیشتر روی بوم فشرد و خطوط تیره تری رسم کرد. سال ها منتظر این نقطه بود، نقطه ی پایان، پایانی که با دستان خودش آن را مانند تکه سنگی از دل کوه تراشید تا به شکل دل خواهش بدل شود. ذره ذره، کم کم آنچه می خواست را ساخته بود و حالا سازه ی کاملا او تنها با اضافه کردن چند جزئیات کوچک کامل می شد می توانست با لذت آن را تماشا کند. صدای تق تق در باعث شد مدادش روی بوم ثابت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #197
[THANKS]***
تقریبا از نیمه شب گذشته بود. هوا به شدت تاریک بود و پرده ی زخیم ابر ها ماه و ستارگان را در پس خود پنهان نموده بود. برف نمی بارید اما به شدت سرد شده بود به گونه ای سایه حس می کرد پا هایش به زیر پتو یخ بسته از این رو با چشمانی خواب آلود مجبور شد نیمه شب به آشپزخانه برود و برای خود کیسه ی آب گرم محیا کند. تقریبا کارش تمام شده بود که صدایی از داخل پذیرایی شنید و باعث شد او که تا لحظه ی پیش خواب آلود بود ناگهان کاملا هشیار شود. سایه بی معطلی چاقوی بزرگی را از روی پیشخان آشپزخانه برداشت و درحالی که آن را با دو دست محکم گرفته بود، از آشپزخانه بیرون آمد و مستقیم به اتاق پذیرایی که رو بروی آن قرار داشت رفت. سپس با سرعت خود را به کلید برق که بالای میزی که تلفن بود رفت و چراغ را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #198
[THANKS]سایه به فکر فرو رفت. یعنی ممکن بود او انگشتر را بشناسد و بداند چه کسی صاحب آن است به هر حال او به یولیان نزدیک بود و خیلی بیشتر از سایه از اطرافیان او خبر داشت. ثابت کرده بود آدم چندان بدی نیست و تنها کسی است که زمانی که او در گوشه ی تیمارستان در حال پوسیدن بود به دیدن او آمد و برای نجات از چنگال قفل شده ی یولیان او را راهنمایی نمود. پس نشان دادن انگشتر به او ایده چندان بدی نبود:
- طبقه ی بالاس همینجا منتظر بمون تا بیارمش؟
هرمان سر خود را تکان داد سایه کمی دامن بلند لباس خواب خود را بالا گرفت و با عجله تق تق کنان از پله ها بالا رفت خودش را به اتاق خواب رساند و انگشتر را که روی میز عسلی کنار تخت گذاشته بود قاپید و به طبقه ی پایین باز گشته یک سره وارد پذیرایی شد و هرمان را دید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #199
[THANKS]
هرمان چنگی به مو های مشکی خود زد و با تردید جواب داد:
- سخته بهت بگم چرا چون خودم نمی دونم ولی همون لحظه که دیدمت از این که به یولیان کمک کردم تا آزارت بده پشیمون شدم من فکر نمی کرد کسی که هدفش آدمی بیگناهی مثل تو باشه.فکر می کردم آدم وحشتناکی هستی
سایه بلافاصله گفت:
- من هرگز اون رو تا چند ماه پیش ندیده بودم.
هرمان سری تکان داد
- باور می کنم ای کاش می دانستم چی تو سرش می گذره.
سایه در جواب او سکوت کرد، نه به این دلیل که حرفی برای گفتن نداشت بلکه به این خاطر که کلمه ی« باور می کنم» را از دهانش شنید کلمه ای که ماه های در آرزوی آن بود تا از زبان کسی بشنود ولی هیچ کس به او این کلمه را نگفت حتی مردی که دوست داشت و می خواست در کنار او آینده ی خود را رقم بزند حاضر نشد حتی برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Edward

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,645
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #200
[THANKS]
با رسیدن آن ها به خانه باغی بزرگ سایه در دل به یولیان ناسزا گفت زیرا این باغ بزرگ پر از درختان چنار، بلوط ، داغداغانه و خانه ی بزرگ سفید با نمای رومی که شبیه مرواریدی در میان آن می درخشید، می شناخت. یک بار برای مهمانی سال نو به این خانه دعوت شده بود، همراه با اردوان.
واقعا برای یک لحظه فریب خورده بود که فکر کرد برای یافتن سرنخ او را با خود آورده. در حالی که او را آورده بود تا با روانش بازی کند اصلا نمی خواست از ماشین پیاده شود از همین رو هنگامی که یولیان پیاده شد حرکتی نکرد و با کج خلقی روی صندلی تکان نخورد. یولیان که رفتار او را دید خم شد و از پنجره طرف راننده به داخل ماشین به سایه که لب هایش را از عصبانیت پچ داده بو و ابرو هایش در هم گره خورده بود نگاه کرد به شوخی گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا