- تاریخ ثبتنام
- 8/10/20
- ارسالیها
- 2,149
- پسندها
- 30,312
- امتیازها
- 64,873
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #11
[THANKS]
انگشتِ سبابه و کوتاهاش را گوشهی لبش کشیده و پلکِ آرامی زده و بار دیگر بر روی صندلیِ چوبی نشست. چکمهی قهوهگونش را روی زمین کوبید و لب گشود:
- تو میخوای جزیرهای رو پیدا کنی که تنها در افسانههاست؟
دایان نگاهی به انگشتهایِ استخوانی و بلند خود کرد و همانگونه که آنان را در کفِ دستش میفشرد، گفت:
- و حتماً فردا مضحکهی حرفهای مردم بشیم و حرف از دیوانگیِ رئیسشون باشه.
دیدگانِ آبیاش را بالا آورد و در صورتِ بیاحساس و گویهای خاکسترفامِ جاشوا زل زد و زبان در اطرافِ دندانهایش چرخاند.
دایان: مخت جابهجا شده جاشوا، زیادی فکر کردی و دیوانه شدی.
لبهای نازک و سرخرنگ جاشوا از دو طرف کِش آمدند و برقِ خاکستریهایش افزایش یافت. عصا را به آرامی بالا آورد و بر زمین کوبید...
انگشتِ سبابه و کوتاهاش را گوشهی لبش کشیده و پلکِ آرامی زده و بار دیگر بر روی صندلیِ چوبی نشست. چکمهی قهوهگونش را روی زمین کوبید و لب گشود:
- تو میخوای جزیرهای رو پیدا کنی که تنها در افسانههاست؟
دایان نگاهی به انگشتهایِ استخوانی و بلند خود کرد و همانگونه که آنان را در کفِ دستش میفشرد، گفت:
- و حتماً فردا مضحکهی حرفهای مردم بشیم و حرف از دیوانگیِ رئیسشون باشه.
دیدگانِ آبیاش را بالا آورد و در صورتِ بیاحساس و گویهای خاکسترفامِ جاشوا زل زد و زبان در اطرافِ دندانهایش چرخاند.
دایان: مخت جابهجا شده جاشوا، زیادی فکر کردی و دیوانه شدی.
لبهای نازک و سرخرنگ جاشوا از دو طرف کِش آمدند و برقِ خاکستریهایش افزایش یافت. عصا را به آرامی بالا آورد و بر زمین کوبید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.