• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غراب | ماهی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NEGIN BARZAN~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 1,094
  • کاربران تگ شده هیچ

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #11
[THANKS]
انگشتِ سبابه و کوتاه‌اش را گوشه‌ی لبش کشیده و پلکِ آرامی زده و بار دیگر بر روی صندلیِ چوبی نشست. چکمه‌ی قهوه‌گونش را روی زمین کوبید و لب گشود:
- تو می‌خوای جزیره‌ای رو پیدا کنی که تنها در افسانه‌هاست؟
دایان نگاهی به انگشت‌هایِ استخوانی و بلند خود کرد و همان‌گونه که آنان را در کفِ دستش می‌فشرد، گفت:
- و حتماً فردا مضحکه‌ی حرف‌های مردم بشیم و حرف از دیوانگیِ رئیسشون باشه.
دیدگانِ آبی‌اش را بالا آورد و در صورتِ بی‌احساس و گوی‌های خاکسترفامِ جاشوا زل زد و زبان در اطرافِ دندان‌هایش چرخاند.
دایان: مخت جابه‌جا شده جاشوا، زیادی فکر کردی و دیوانه شدی.
لب‌های نازک و سرخ‌رنگ جاشوا از دو طرف کِش آمدند و برقِ خاکستری‌هایش افزایش یافت. عصا را به آرامی بالا آورد و بر زمین کوبید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]
قدم‌هایِ با اقتدار را بر زمین کوباند و از میزِ پسرها دور گشت. چشمانِ دریاییِ سندی تا پله‌های قهوه‌ای و چوبی زیرزمین که در جنبِ پاویون قرار داشت و پس از طیِ راهرویی کوتاه، به پله‌ها منتهی می‌گشت، دنبال گشت و لب‌های نازکش را بر هم فشرد. ساعتِ آهنی‌ای تنها اسکلتی از آن باقی مانده بود، از بین پنجه‌هایش رها و روی میز نهاد و انگشتِ شستش را روی انگشت میانه‌اش گذاشت و با فشاری کوچک، صدایِ شکستنِ قلنج انگشتِ پهنش را شنید و سپس همان عمل را بر روی انگشتان دیگرش پیاده کرد.
سندی: به‌نظرم بهتره هرکاری که گفت رو بکنیم‌. می‌دونید که جاشوا هر حرفش رو بدونِ دلیل نمیگه.
دایان پنجه‌هایش را بر بازویِ برجسته راستش فشرد و اخم‌هایش را در هم تنید.
دایان: اون از وقتی که از آلبانی برگشت، عقلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]
دستِ دیگرش را بر پوست‌های شکنج* آن کشید و کلاف‌های مشکی‌اش را در هم تنید و انگشتان سپیدِ خود را در کفِ دست جمع کرده و از خشکیِ بیش از حدِ انگشت‌هایش رنج می‌برد، لب‌ِ سرخ‌فامش را گشود.
جاشوا: برای چی اومدی پایین؟ نکنه تو هم می‌خوای از تصمیمم صرفه نظر کنم؟ باید بگم اشتباه کردی.
پایش را از پای دیگرش پایین آورد و دست‌هایش را از پشتیِ لین برداشت. انگشت‌های کوتاه‌اش را در بین چشمانِ ریزش گذاشت و فشاری اندک داد.
اریک: من نیومدم از تصمیمت منعت کنم جاشوا، اما... .
آوای برخورد پاشنه‌های کفشِ جاشوا با هر گامی که بر زمین کوبانده می‌شد و زمین را به تزلزل درمی‌آورد و دشمن را به بیم، به سمع رسید و پلک‌ گشود.
جاشوا: من اما و اگر نمی‌شناسم اریک، هرکاری که بخوام، همون میشه.
اخم‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #14
[THANKS]
اخم‌های پسرک گره‌ای کور می‌خورند، گویی که هیچ نمی‌توانست آن کلاف‌ها از را گشود و لبخند را جانشین آن چهره‌ی لجوج و پر غضب کرد.
دندان بر دندان کوبید و آوایی کوتاه ساخت و گفت:
- از تصمیمت منصرف نمی‌شی، درسته؟
بی‌آن‌که نیم نگاهی به صورتِ در هم فرو رفته و پر غیظِ اریک اندازد و حتی اعتنایی به چشمانِ منتظر او دهد، شانه‌های پوشیده از پیراهنِ سپیدش را بالا انداخت و دهان گشود.
جاشوا: برو بالا و بگو هرکس همراهم هست، بیاد پایین تا نقشه رو بچینیم.
نیشخند سوزنده‌ی اریک در کنجِ لب‌های برجسته‌اش نشست و ابروهای کم پشتِ خود را بالا انداخت.
اریک: باشه رئیس، باهات میایم و به جزیره می‌ریم؛ اما هرچی که پیدا کردی باید با همه‌مون تقسیم کنی.
زاغ را میانِ پنجه‌های محرقِ* جاشوا گرفته شده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #15
[THANKS]
دایان با چهره‌ای برافروخته از حرصی وافر، نیشخند بر گوشه‌ی لب‌های سرخ‌گشته‌اش نشاند و اسلحه را به آرامی پایین کشاند و همان‌گونه که در گوی‌های آبیِ سندی می‌نگریست، خطاب به جاشوا لب گشود.
دایان: تو احساس می‌کنی که ما پیر شدیم، اما من مطمئنم که تو پیر شدی که مغزت از کار افتاده.
شانه‌های عریضِ پوشیده از بلوز سپید به عقب رفته و به مبلِ همگون با بلوز خویش، تکیه زده و پای راست خود را زیر میزِ چوبی و قهوه‌فام جابه‌جا کرده و سخنِ گزافِ دایان را نادیده گرفت.
جاشوا: می‌خوام فرداشب تنها متمرکز روی دستبردی که قراره زده بشه، باشید.
اریک گوساله را از زمینِ برداشت و در میانِ بازوهایش گرفت. سرپنجه‌هایِ کوتاه‌اش در میانِ گیس‌های سپیدِ آن فرو رفت و متعجب از سخنی که او بر زبان آورد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا