• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غراب | ماهی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NEGIN BARZAN~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 1,094
  • کاربران تگ شده هیچ

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
غراب
نام نویسنده:
ماهی (ن.ک)
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه
بسم حق

کد: 3745
ناظر: @Ala.Rigi


خلاصه:
فوادی که کلیدِ ورود به جزیره‌ای‌ست افسانه‌ای که هیچ یک از مردمان از وجودش آگاه نیستند، تنها آن را در داستان‌هایِ کودکی شنیده‌اند. مَردی غراب‌صفت که تنها عملش کینه‌توزی از جنسِ زاغ‌هایِ کبود است، پس از سالیان به شهر خود بازگشته و تمنایِ یافتنِ آن جزیره را دارد. جزیره‌ای معرف به «جزیره‌ی جواهر».

«غراب: کلاغ»

عکس شخصیت‌ها:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • #2

رمان.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #3
«توجه: برخی از مکان‌های رمان تخیلی هستند و وجود خارجی ندارند.»

[THANKS]
«فصل اول: کلید جزیره»
سکوت شهر را در خود فرو برده بود و آوایِ تیزِ باد به سمع‌ها می‌رسید. کاغذهایی که بر زمین ریخته شده بودند، به هرسویی روانه می‌شدند و کیسه‌های خالی در آسمانِ خاکستری به پرواز درآمده بودند. زاغ‌ها بر رویِ شاخه‌های بی‌برگِ درختان جلوس کرده و بال‌های سیاه‌شان را در بدنِ پرز دارشان جمع کرده بودند. چشمانِ دریده و سرخ‌فامشان را به هرسو می‌چرخاندند و آوایِ آوازِ موت* در خیابانِ تهی از مردم، پیچیده شد.
صدایِ کوبشِ آرامِ عصا بر زمین آسفالت گشته، سرها را به‌سمتش چرخاند. دستِ پوشیده از دستکشِ چرم و مشکی، در جیبِ پالتویِ خاکستری فرو رفته بود و دست دیگر بندِ عصایِ مشکی، همراه با سرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]
***
«منچستر، انگلستان، سال ۱۹۸۳»
صدایِ بلندِ سوتِ لوکوموتیو و دودِ غلیظی که از دودکشِ آن خارج گشت، در میانِ مردمانی که کناری در ایستگاه ایستاده بودند، پخش شده و دست‌ها بر بینی‌ها گرفته شد تا دودِ خاکسترفام در حلقشان فرو نرود. آوایِ کشیده‌ شدنِ چرخ‌های لوکوموتیو بر رویِ ریل‌های آهنین و جرقه‌های سرخ رنگ، در گوش‌ها آمد و سرانجام به مقصد رسیده و بخاری سپید اطراف آن را پوشاند.
مردی با بلوز لچر* و مندرس که قطره‌های بزرگ و کوچک از روغنِ سیاه رنگِ لوکوموتیو بر آن چکیده شده و از آلودگی مضاعف به خاکستری می‌ماسنت، دست بر میله‌ی مشکی‌ای گرفت و خود را از درب لوکوموتیو معلق ساخت و فریادِ رسایش را از حنجره بیرون فرستاد و عربده زد:
- ایستگاهِ پیکدلی.
و باری دیگر نعره‌ای زده و نامِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]
کج‌خندی بر لب‌هایِ نازکِ جاشوا آمد و سرش را برای اریک تکان داد. عصایش را روبه‌رویِ کفش‌های سپیدش نهاد و انگشت اشاره‌اش را بر سرِ غرابِ عصا کشید.
جاشوا: خوشحالم که دوباره می‌بینمت...اریک‌.
کلاهِ مشکی، از جنسِ چرم را جابه‌جا کرد و دست بر زیرِ گوساله انداخت و آن را بالاتر گرفت که گوی‌هایِ خاکسترگون و کشیده‌‌ی جاشوا، به‌سمت حیوان روانه شد و ابروهای مشکی و نازکش را بالا انداخت.
جاشوا: فکر نمی‌کردم هنوز داشته باشیش.
اریک به قفسی که در میانِ پنجه‌های پسرک بود، اشاره کرد و لب گشود.
اریک: هی! تو اون کلاغِ بی‌مصرف رو داری، بعد انتظار داری که گوساله‌ی عزیزم رو که از بچگی بزرگش کردم، رهاش کنم؟
بر پاشنه‌ی کفشش چرخید و همان‌گونه که کلاهِ شاپو را بر گیس‌هایِ مشکی‌ای که تکه از آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]
پس از جای دادنِ چمدان‌ها در اتوموبیل، دربِ مشکی و براقِ آن را گشود و در انتظار ماند.
اریک کلاهِ آیویِ سیاه‌اش را از موهایِ فر و کم حجم خود برداشته و گوساله را بالاتر آورد که سرِ آن بر سرشانه‌اش نشست. گام‌هایِ بلندش را به‌سویِ اتوموبیل برداشت و خطاب به جاشوا لب گشود.
اریک: بیا دیگه پسر. چرا خشکت زده؟
و سر به‌سمتش گرداند و ابروهایِ سیاه و نازک خود را بالا فرستاد و ادامه داد:
- نکنه تا حالا اتوموبیل ندیدی؟
شکرخندی بر لب‌هایِ برجسته‌‌ی اریک نشست و سرش را چرخاند. صندلیِ چرم و قهوه‌ای را با دستِ راستش به جلو مایل کرد و خود را به داخل کشید.
عصا را رویِ زمین فشرد و با قدم‌هایی بی‌قید، سویِ آن‌ها رفت و داخلِ اتوموبیل شد.
قفسِ لوئیز را بر پاهایش نهاد و کلاهِ شاپو را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #7
به نظرتون جاشوا چیه؟ :219::610601-4f971c8d295fe930d42575534604d751:

[THANKS]
گوی‌های نقره‌ای و برق افتاده‌ی جاشوا در حدقه‌های جنگل‌گونِ دخترکِ مشتاق که چشم‌هایِ درشتش را در صورتِ پسرک با آن گیس‌های پَرکلاغی و بیش از حد مشکی‌اش چرخیده می‌شد، ماند و آب دهانش را با صعب بلعید. آوایِ کوبیده شدنِ لوئیز به قفسه‌اش، در گوش‌هایش پیچیده نمی‌گشت و چون مسخ گشته‌گان، همان‌گونه ماند و به یاد آورد گوشتِ لذیذِ چشم را چندی‌ست بر زبان نچشیده است، آن هم گوی‌هایی به این درشتی!
با تکانِ شانه‌ی راستش و پرت شدن‌اش از خلسه‌ی سیاهِ افکارِ شوم، سری به اطراف تکان داد و زبان بر لب‌های خشک و بی‌طراوت خود کشیده و دیدگانش را به‌سمتِ اریک گرفت.
گوساله را بر پاهایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]
اریک دست بر دربِ عتیقه و با نگاره‌هایی بدیع* گذاشت و با هلِ آرامی، آن را گشود و در انتظارِ پسرک ماند. سرش را به‌سویِ او چرخاند و با انتظامِ گیس‌هایِ مشکی و فر دارش، سرش را به عنوان «بیا» تکان داد.
قفس را بینِ انگشت‌هایش فشرد و عصازنان، به نزدیکیِ اریک رفته و با یکدیگر داخل شدند.
با ورودِ آنان، سکوت در رستورانِ پرازدحام و بانگ، خاموش گشت و دیدگانِ رنگین با حیرت و بهت، به‌سویِ آن‌ها چرخید.
عصای مشکی‌اش را بر زمین فشرد و ابروهایِ سیاه‌اش را بالا فرستاد که فریاد شخصی که لیوانِ بزرگ، دسته‌دار و حاشیه‌دارِ نوشیدنیِ زرد رنگش را بالا آورده بود، به سمع رسید.
- خوش اومدی رئیس!
و سپس لیوان‌هایِ شیشه‌ای‌ای بود که به‌سمت بالا آورده می‌شد و با آوایِ بلندشان، رسیدنِ جاشوا را تبریک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]
بی‌آن‌که سخنی بر لب آورد، کلاهِ شاپو را بر میزِ چوبی که شیشه‌ی شفاف نوشیدنیِ زرد رنگ بر آن بود و لیوان‌هایِ شیشه‌ایِ کوچکی که پیش‌رویِ هر فرد نهاده شده بود، گذاشت. انگشتانِ دستِ راستش، بندِ دستکشِ چرم خود گشت و با فشاری بر آن، دستکش را بیرون کشاند و رویِ میز گذاشت. دیدگانش را دورتادورِ دیوارهایِ چوبی و قهوه‌فامِ رستوران گرداند و بر گارسونی که لبخندی مضحک و عریض بر لب‌هایِ برجسته و سپید خود نشانده بود و آن بلوزِ چرکینِ سپید با رده‌هایِ سیاه که از آلودگیِ مضاعف، همگونِ گشته بود و شلوارِ پارچه‌ای و مشکی که نیمی از آن را در چکمه‌های ساق‌دار و گِلی فرو برده بود، ماند و نفسی از هوایِ اطراف گرفت و چهره از عطرِ تهوع‌آورِ عرق و بویِ دهان‌هایی که دندان‌های صفرا* در آنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

NEGIN BARZAN~

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/10/20
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
30,312
امتیازها
64,873
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #10
نظر بدید ببینم. :30:

[THANKS]
عصا را در بینِ پاهایش گذاشته بود و سرِ غراب به صندلی تکیه داده شده بود را در میانِ انگشتانش گرفت و فشرد. همان‌طور که انگشت در مرکز نقشه بود، پایین‌تر کشیده شد و این‌بار شهرِ «منچستر» را نشانه رفت.
جاشوا: از منچستر تا اِیلند، تنها ۹۳ مایل* فاصله‌ست که می‌تونیم با کشتی و از راهِ دریایی بریم.
آوایِ ناباور اریک، در میانِ هیاهو طنین انداخت. از صندلی برخاست و جفت دست‌هایش را بر میزِ چوبی گذاشت.
اریک: حالت خوبه جاشوا؟ ۹۳ مایل، می‌فهمی یعنی چی؟ می‌دونی چه‌قدر راه در پیش داریم.
سری تکان داد و گیس‌هایِ قیرگونش نیز تکان خورد. اخمی بر چهره نشاند و نگاهی به پسرها انداخت.
جاشوا: مهم نیست، مهم اون اشیاءِ گران قیمت در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا