• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

وان شات وانشات رمان تحول تحمیلی | Hasti@ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Hasti_A
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 336
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Hasti_A

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,905
امتیازها
11,933
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام: تحول تحمیلی
نویسنده: هستی انسان
ژانر: #درام #تریلر #جنایی
خلاصه: داستان در مورد دختری هست که روزگار او را ساخته است. دختری که مجبور به تغییری بود. تغییری که موجب نابودی زندگی او شد. او وادار به تحولی تحمیلی شد.
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] *chista*

Hasti_A

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,905
امتیازها
11,933
  • نویسنده موضوع
  • #2
[THANKS]جانان نفسی می‌کشد و به همراه سجاده به سمت اتاقش می‌رود. سجاده را با احترام روی میز می‌گذارد. سپس بر روی زمین می‌نشیند. هزاران حرف در ذهنش بود. کلافه و خسته. سردرگمی امانش نمی‌داد. به یاد حرف های پدرش می‌افتد. به یاد زمان هایی که پدرش کلافه و سردرگم بود به سوی خداوند می‌رفت. همیشه پدرش با زمزمه کردن آیات قرآن و خواندن نماز در دلش سرشار از یک آرامش خدایی می‌شد. [/THANKS]
 

Hasti_A

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,905
امتیازها
11,933
  • نویسنده موضوع
  • #3
[THANKS]جانان آموخته بود که الله می‌تواند آرمشی محض به او بدهد. نگاهش به سجاده روی میز می‌افتد. بر می‌خیزد و به سمت سجاده می‌رود. سجاده را در دستانش می‌گیرد. سپس سجاده را با احترام پهن می‌کند. چادری با گل های سرخ رنگ سرش می‌کند و روی سجاده می‌شیند. سرانجام به راز و نیاز کردن با خدای خود مشغول می‌شود. با چشمان اشکی‌اش زمزه می‌کند:

- ای خدا تو رو به یگانگیت قسم کمکم کن. خودت خوب میدونی من توی این دنیای نامرد هیچکس رو جز تو ندارم. نمی‌دونم چرا این روز ها تنها شدم. بین این همه آدم‌هایی که ته‌ ته دلشون نفرته من غریبم. هیچ فقط فکر نمی‌کردم از نزدیک ترین کسم مادرم دل کنده بشم.

[/THANKS]
 

Hasti_A

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/7/20
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,905
امتیازها
11,933
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]جانان بغض می‌کند و در ادامه می‌گوید:

- ای رحم کننده رحم کنندگان من محتاجم. محتاج به نگاه تو. آره میدونم بنده خوبی برات نبودم. ولی تو به بزرگی خودت من رو ببخش. خدایا نگاهم کن. توی این روز‌های بی قراری کمکم کن. کمکم کن تا بتونم بهترین انتخاب رو داشته باشم. ولی نمی‌دونم چرا گله دارم از بنده‌هات. میدونی بنده‌هات ته دلشون نفرته. فقط خودشونو زندگی خودشون رو می‌بینند. حتی حاضرن تقدیر یک نفر دیگه رو نابود کنند. دلیلشم فقط و فقط چیز‌های مادیه. اگه فرخ بدهکار نبود شاید وضع من این نبود. نمی‌دونم فقط خوب می‌دونم حالم خرابه و دلم خونه. اونقدری حالم بده که نمی‌تونم بگم اینو فقط و فقط خود خودت می‌فهمی.
سپس قطرات اشک از روی گونه‌هایش پایین می‌آید[/THANKS]
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا