- خب این ماجرا هم تموم شد.
لبخند محوی زد و پلکهای بلندش را روی هم کوبید، نفس عمیقی کشید، عطر خنکش دلش را گرم کرد، مدت زیادی بود که نتوانسته بود بوی عطر تنش را نفس بکشد.
دستش روی دستگیرهی ماشین نشست، آرام سمت امیرحسین چرخید و با همان لبخند و لحن گرمش جواب داد:
- آره خداروشکر که تموم شد... انگار یک شبح از زندگیم کم شد.
در را باز کرد و ندید لبخند امیرحسین جان گرفت، ندید برق چشمهایی را که با دلتنگی تمام هیکل ریزش را میپایید.
آرام و بم شده صدایش کرد، دل باران لرزید و کش آمد و سر چرخاند و با تمام وجودش جواب داد:
- جانم؟!
جانم گفتنش بد به دلش نشست و عین نقل ننه شیرینیش در دهانش پیچید.
- بخوای به یکی بگی دوستش داری چطوری میگی؟!
قلبش اینبار بیشتر لرزید، اما لبخندش را حفظ کرد؛ کسی که جا زده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.