وان شات وان‌شات رمان اغمازده | سهیلا زاهدی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع *Soheyla*
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 498
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

*Soheyla*

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #1
تگ: برگزیده
نام رمان: اغما زده
نام نویسنده: سهیلا زاهدی
ژانر: #درام #معمایی #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه: زندگی درست جایی که بر وقف مراد سیندرلا و معشوقه‌اش می‌چرخید، بخاطر سنگ ریزه‌ای متوقف شد، توقفی که حال دل امیرحسین را به اغما برده است.
 
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #2
- خب این ماجرا هم تموم شد.
لبخند محوی زد و پلک‌های بلندش را روی هم کوبید، نفس عمیقی کشید، عطر خنکش دلش را گرم کرد، مدت زیادی بود که نتوانسته بود بوی عطر تنش را نفس بکشد.
دستش روی دستگیره‌ی ماشین نشست، آرام سمت امیرحسین چرخید و با همان لبخند و لحن گرمش جواب داد:
- آره خداروشکر که تموم شد... انگار یک شبح از زندگیم کم شد.
در را باز کرد و ندید لبخند امیرحسین جان گرفت، ندید برق چشم‌هایی را که با دلتنگی تمام هیکل ریزش را می‌پایید.
آرام و بم شده صدایش کرد، دل باران لرزید و کش آمد و سر چرخاند و با تمام وجودش جواب داد:
- جانم؟!
جانم گفتنش بد به دلش نشست و عین نقل ننه شیرینیش در دهانش پیچید.
- بخوای به یکی بگی دوستش داری چطوری میگی؟!
قلبش این‌بار بیشتر لرزید، اما لبخندش را حفظ کرد؛ کسی که جا زده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #3
کلید را داخل در خانه انداخت، از آن روز به بعد که بند اسارتش پاره شده بود دوباره برگشته بود به همانه خانه‌ی نقلی و گرم خودشان، همانی که شاهد خنده‌های از ته دلش بود، همانی که جواب بله را به امیرحسین داده بود، چقدر خوب بود که با حس دوست داشت شدن دوباره‌اش پا به خانه گذاشته بود.
در را باز کرد و وارد خانه شد، در تاریکی غرق بود و فقط آباژور پایه بلندی که نور آبی داشت کنار مبل بزرگ روشن بود، با دیدن چشم‌های منتظر آیسن و پریا لبخندش کش آمد، کیفش را که تا به الان در دستش سنگینی می‌کرد کنار جاکفشی رها کرد و بدون در آوردن پالتوی مشکی رنگش سمت آن‌ها رفت و پرسید:
- چرا شما دوتا نخوابیدین؟ آخرش اسم خفاش رو یدک می‌کشین!
پریا لبخندی زد و آیسن را که روی پایش نشسته بود و دست‌های کوچکش را سمت باران دراز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *Soheyla*
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا