• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

فن فیکشن فن ‌فیکشن ماموریت هلن داولیش | میترا.اچ.زد(ریرا) کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

RiRa-M

سرپرست بازنشسته‌ی درسی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
2,377
پسندها
18,143
امتیازها
48,373
  • نویسنده موضوع
  • #1
[به نام ایزد پاک]

کد: 35
ناظر: @•|Mahoor|•

نام فن فیکشن: ماموریت هلن داولیش
نویسنده: میترا.اچ.زد(ریرا)
ژانر: #رئال_جادویی #فانتزی #رازآلود
برگرفته از: مجموعه کتاب های هری پاتر.
خلاصه:
افسانه‌ها فرسوده شده‌اند و دشمنی های گذشته به دوستی ختم شده و افسانه ها به هم گره خورده‌اند.
اما هنوز چیزهایی در این بین هست...
هنوز دشمنانی هستند که ساکت و خاموش در سایه‌ها به انتظار نشسته‌اند .آنانی که قسم خورده اند تا انتقام بگیرند.
گذشته تکرار خواهد شد اما اینبار دیگر افسانه های گذشته در میدان نبرد حاضر نخواهند بود. حالا وقت آن رسیده تا افسانه‌های جدیدی...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • #2
400098100636_58572.jpg




نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن فن فیکشن خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ فن فیکشن خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
"قوانین جامع تایپ فن فیکشن"

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با فن فیکشن، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ فن فیکشن خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

RiRa-M

سرپرست بازنشسته‌ی درسی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
2,377
پسندها
18,143
امتیازها
48,373
  • نویسنده موضوع
  • #3
جلوی سنگ قبر تازه پدرم زانو زدم؛ مملو از احساسات بودم. آشکارا می‌لرزدیم.
خشم؛ کینه؛ درد؛ رنج؛ ناتوانی؛ همشون احساساتی هستن که از غم سرچشمه میگیرن! احساساتی که از بیانشون عاجزم، احساساتی در درون من بهم گره خوردن. احساساتی که کاش نداشتم!
بغض سنگین در گلویم منتظر یک تلنگر است برای اینکه آن اشک های لعنتی فرو بریزن؛ اما نه. هرچه اشک و گریه بود دیگر بس است!
دست هایم را بالا بردم و محکم روی صورتم کشیدم تا اثر اشک های روی صورتم را پاک کنم و از روی سنگ بلند شدم. برای آخرین بار، نگاهی به قبر روبه رویم انداختم و... تحملش سخت است! پشت میکنم و از آنجا دور میشوم. باید از آن کپه خاک لعنتی که پدرم را زیرش دفن کرده اند دور شوم. نفرین من بود آن محل کزایی! اگر یک نفر در دنیا باشد که از چیزی که آفریده شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

RiRa-M

سرپرست بازنشسته‌ی درسی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
2,377
پسندها
18,143
امتیازها
48,373
  • نویسنده موضوع
  • #4
مضطرب و وحشت‌زده نظاره‌گر بودم. نمی‌توانستم کاری انجام دهم؛ انگار کسی من را در جایم خشک کرده باشد توان تکان خوردن و خبرکردن کمک را نداشتم.
مرد سیاه پوش به سمت پدر آمد و صورتش را با فاصله ی چند ثانتی از پدر قرار داد و ادامه ی حرفش را زد:
-... اگه قرار نیست حرفی بزنی پس بهتره بخش مورد علاقه‌ی منو شروع کنیم... .
یک قدم به عقب پرید و لبخندی شیطانی زد و قلمش را به سمت پدر گرفت و چیزی داد زد. لحظه ای بعد عربده‌ی پدرم تمام سالن را در برگرفت و... .

-هی!
با نشستن دستی روی شانه‌ام از فکر و خیال بیرون آمده و صاحب دست نگاه کردم. یک پسر بیست، بیست و دو ساله می‌خورد با موهای نارنجی رنگ و پوست گندمی.
-ایرادی نداره بشینم؟
سری به نشونه‌ی منفی تکون دادم و او در کنار من نشست. ازش متشکر بودم که اجازه نداد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

RiRa-M

سرپرست بازنشسته‌ی درسی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
2,377
پسندها
18,143
امتیازها
48,373
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]
چیز جدیدی نبود؛ طبق روال همیشه بدون اینکه شخص بفهمد که من متوجه شدم باید اورا قال می‌گذاشتم. به سمت میانبر همیشگیم حرکت کردم. این مسیر را تنها من و پدرم می‌دانستیم؛ و همه به طرز حیرت‌آوری این راه را نمی‌شناختند و از آن استفاده نمی‌کردن. یادمه یک بار یکی از همکلاسی های سِمِجَم وقتی تعقیبم می‌کرد بعد این کوچه دیگر نتوانست پیدایم کند. روز بعدش هم اضهار می‌کرد که انگار غیب شدم.

هرچی که بود تمام این‌ها باعث میشدند که از این کوچه به بعد احساس امنیت کنم. انگار که پدرم مراقبمه، با اینکه حالا هم نیست از اون نقطه به بعد احساس امنیت می‌کنم.
همونطور که گفتم وقتی به انتهای کوچه رسیدم دیگه نگاه خیره‌ی تعقیب کننده از رویم برداشته شده بود. از بریدگی گذشتم و از دور به خانه نگاه کردم.
اینجا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

RiRa-M

سرپرست بازنشسته‌ی درسی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
2,377
پسندها
18,143
امتیازها
48,373
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]
با ضربه پام درب نیم باز را تا انتها باز میکنم و وارد اتاق می‌شوم و با چند قدم روبه روی آینه رو میزی می‌ایستم. درحالی که مشغول مرتب کردن وسایلم روی میز هستم نگاهم به آینه روبه رویم می‌افتد که چهره‌ی یک دختر را قاب گرفته؛ لاغر است و رنگ پریده. زیر چشمانش عمیقا گود رفته و نگاهش... بسیار غریبه! از توصیفات من پوزخند کجکی ای روی لبش نقش میبنده.
سری تکان میدهم و نگاهم را از چهره داغون خودم می‌گیرم و به وسایل روی میز می‌دهم. یادم است پدر همیشه می‌گفت: «آدم باید همیشه آراسته باشه. حتی در بدترین شرایط.» خب! با وجود اینکه هیچ علاقه‌ای به این کار نداشتم ولی همیشه حرف های پدرم برایم محترم بود و هست. پس تصمیم گرفتم بعد از یک هفته مزخرف، کمی به خودم برسم تا بتوانم افکارم را منظم کنم.
وسایلی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

RiRa-M

سرپرست بازنشسته‌ی درسی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/11/20
ارسالی‌ها
2,377
پسندها
18,143
امتیازها
48,373
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]
ادامه کار هایم بسیار سریع انجام شدند؛ هرچند که بنظر می‌آمد زمان با تنبلی درحال گذر کردن است. پس از اتفاقی که برای دستم پیش آمد، دوباره حالت های عصبی آشنایی را در حرکات و رفتار هاییم احساس کردم؛ حالت هایی که از زمان مرگ پدرم شدید تر از همیشه شده بودند؛ حالت هایی که سال های سال درگیر سرکوب کردنشان بودم.

وقتی که بچه بودم، یکی از برنامه های ثابت من و پدرم حضور داشتن در مطب مسخره خانم شِزِه، همسایه و روان‌شناس خصوصیمان بود. برای این می‎‌گویم مسخره چون آنجا واقعا مطب نبود و تنها یک انباری قدیمی بود که خانم شزه برای اینکه حس بودن در یک فضای خاص را به ما القا کند با روبان های رنگ و رو رفته و تابلو های متعددی که سرتاسر دیوار های اتاق را پوشانده بود، برای خودش ساخته بود. او معتقد بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا