رفتم تو سالن، همه نشسته بودند. سلام کردم که همه به سمتم برگشتند.
وقتی بهراد رو دیدم، یک جوری شدم انگار آشناتر از هرکسی برام بود. چشمهاش یک برق خاصی زد که منو جذب خودش کرد. با یک لبخند خیلی زیبایی گفت:
- بهبه، دخترعمو مشتاق دیدارت بودم.
همونطور که جذب چشمهاش شده بودم گفتم:
- منم همینطور، خوش آمدی.
از پشت میز بلند شد و به سمتم اومد و تو یک قدمیم ایستاد. با یک حالتی نگاهم میکرد گفت:
- از آخرین باری که دیدمت هیچ تغییری، نه،نه خانم تر شدی.
تو صداش یه غمی بود و چشمهاش لبریز از اشک. با صدایی که نمیدونم چرا میلرزید گفتم:
-مگه من رو دیدی؟! یعنی آخرین با. کی من رو دیدی؟!
موی مزاحمی که جلو صورتم اومده بود رو پشت گوشم انداخت و با صدایی نجوا مانند گفت:
- تو خیلی چیزها یادت نمیاد.
زل زده بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.