خلاصه: گاهی حرف دل را به زبان گفتن سخت است سخت تر از تصور
اما نوشتن ...
از دردها
آرزوها
حسرت ها
دل خوشی ها
و ناخوشی ها
آسان تر و راحت تر از تصور
گاهی باید نوشته ها را در پنهان ترین زوایای جهان قرار داد و زمانی که از یادشان بردی آنها را مرور کنی
اما گاهی
می شود به آشکار ترین صورت ممکن قرارداد شاید
دیده شود
خوانده شود
و حتی
درک شود...
خلاصه: دخترک غم دورش را احاطه کردهست نمیتواند حرفهای دلش را به کسی بگوید، نمیتواند آنها را به زبان بیاورد فشار زندگی بر روی دوش اوست
او برعکس تمام دختران برای خود دنیایی وارونه دارد دنیایی که تنها بر روی کاغذ میتوان آن را به چشم دید! به قلم: @Zahra_m
به خوانش: @Fateme078 @AraM770
لینک:
[URL...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
خلاصه: منی از جنس مرد
مردی از جنس سکوت و کاغذهای سیاه پاره
مردی که تنها قدمزنان با سیگاری کنج لبانم در این پرسههای شبانه یادت را با خودم زنده نگه داشته ام، زخم هایم با یادت بهبود مییابند
یادت چه زیبا درمانگر زخم هایم است
منِ مرد مینویسم از تویی که نامردانه رهایم کردی... به قلم: @samiar-ᶻʰᵈ
خلاصه: ادبیات جنگ نیز واژه به واژه حرفی نهان دارد الفبایی که هر کلمهاش، تیشه بر جان هزاران سرباز میزند...!
آن هم چه الفبایی!
تیر و نیزه دارد، خون و خون ریزی دارد درد دارد که آخر منجر به مرگ میشود!
خلاصه: کهکشانها و زمین، حتی رنگ آدمها و قلبهای سرشار از احساسات رنگیشان روزی در مشکی مات خلاصه شده بود.
تو را با قلب تاریکت که دیدم دیگر اعتقاد پیدا کردم همیشه نباید همه چیز را رنگی دید، گاه باید انسانها را با رنگ مشکی مات دید...
خلاصه: خدایی در دل دارم، چون پروانه به دورش میگردم و پرستش میکنم او را خدای من با خدای تو فرق دارد، خدای من درست مانند من خشن است
او همسان با خواسته های من قدم بر میدارد و همواره در زندگی کاری را که میخواهم عملی میکند. خدای من تنها برای من است...
خلاصه: من دیگر خسته شده است
کاغذهایش سیاه شدهاند، از بها دادن به حیوانات که در پوست انسان در اطرافش میچرند خسته شده است.
من منتظر جرقهای کوتاه است که بتواند تمام اتفاقات گذشته، رنجهایی که کشیده را جلوی چشمانشان تداعی کند....
به قلم: