مشاعره مشاعره با اشعار فاضل نظری

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Lindaw
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 197
  • بازدیدها بازدیدها 7,555
  • کاربران تگ شده هیچ

Lindaw

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/18
ارسالی‌ها
1,403
پسندها
7,960
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #1
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق‌ ترم یا تو به من؟
زنده‌ ام بی تو همین قدر که دارم نفسی

از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #2
بی قرار توام و در دل تنگم گله‌هاست
آه بی‌ تاب شدن، عادت کم حوصله‌ هاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌ هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله‌ هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله‌ هاست
باز می‌ پرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مساله‌ هاست!
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #3
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی‌ ام را شب طوفانی گرداب گرفت
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #4

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت


دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #5
و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریاد رس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #6

هر چه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتماز قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #7
به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #8
ای بی وفای سنگ دل قدر ناشناس!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس
با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس
آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس
پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس
دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس
مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار

چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #9
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ‌ کس، هیچ‌ کس اینجا به تو مانند نشد
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,113
امتیازها
28,773
  • #10
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله‌ی ما هنوز یک قدم است
 
عقب
بالا