• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان موم شب | فرناز کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع F@rn@z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 187
  • بازدیدها بازدیدها 10,730
  • کاربران تگ شده هیچ

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #181
[THANKS]مدتی به سکوت گذشت. تلاش کردم با کمی تقلا حلقه‌ی سفت بازوهایش را از دور بدنم باز کنم. بی‌صبرانه نفسش را بیرون فرستاد و نگاه جستجوگر و دقیقش را به چهره‌ام دوخت. اخم کردم و نگاهم را دزدیدم، شنیدم که با لحنی پُرطنین نجوا کرد:
- هستی! یک نگاه به من بنداز، بعد بگو که من بی‌وفا بودم. قلبم هنوز باور نکرده که تو زنده و سالم؛ اینجا کنار منی، من بارها مُردم و زنده شدم، صحبت من در مورد خودم نیست، دارم در مورد تو حرف می‌زنم که نقشی حیاتی برای من داری!
دستش را با احتیاط روی شانه‌ام گذاشت و ادامه داد:
- بابت گذشته واقعاً متأسفم، نمی‌تونم بگم که چقدر پشیمونم!
لحظه‌ای از شدت تعجب بی‌حرکت ماندم و سعی کردم با اندوهش کنار آیم.
- فراز اگه به سلامت عقلم شک نداری؛ به خودت زحمت نده و دورغ نگو، چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #182
[THANKS] بسیار خشمگین و عصبی بود و هر لحظه انتظار داشتم داد و فریاد به راه اندازد. رگ پیشانی‌اش متورم شده بود و انقباض فکش موجب شد تا از شدت ترس زبان به دهان بگیرم و چیزی نگویم. سرانجام با لحنی بم و عصبی لب به سخن گشود.
- حرف بزن! می‌خوام بدونم این فکر از کجا توی ذهنت اومده؟
اشک‌هایم سرازیر شدند و دوست نداشتم در برابر او احساس حقارت کنم و در این‌مورد خاص حرف بزنم. به سختی تلاش می‌کردم که اشک‌هایم را مهار کنم و گریه نکنم. فراز کلافه‌تر از قبل به من چشم دوخت، دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و سرم را بالا گرفت. مجبور شدم نگاهم را بالا بیاورم و به چشمانش خیره شوم که در آن‌لحظه؛ بسیار سخت و دشوار به نظر می‌رسید.
- جواب منو بده، تو چی می‌دونی که من از اون بی‌خبرم؟!
با کنایه جواب دادم:
- تو، همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #183
[THANKS]برای لحظه‌ای فقط صدای ضربانِ ناهماهنگ قلبم را می‌شنیدم. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و توانستم خودم را به در شیشه‌ای بالکن برسانم. پرده‌ای از جنس حریر روبه‌روی خودم دیدم و سریع آن‌را کنار زدم. احساس می‌کردم هوای درون خانه سنگین است و برای نفس کشیدن، باید به بالکن بروم! پنجره‌ای بزرگ کنار ورودی بالکن بود که با پرده‌ای زیبا پوشانده شده بود. قلبم با صدای بلند به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید و حس خفگی داشتم. نگاه نگران فراز را روی خودم احساس کردم اما نمی‌خواستم نگاهش کنم، به زمین خیره شده بودم و سعی می‌کردم، نفس عمیق بکشم. او به شدت عصبی و دستپاچه شده بود اما از من نپرسید که برای چه حالم بد شده است؟ حدس زدم مثل خودم حالش خوب نیست. پرده را کنار زد و در بالکن را کامل باز کرد، بعد منتظر ماند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #184
[THANKS]با دستانی که روی سرم قرار داده بودم، روی سنگ‌های مرمر کف بالکن نشستم. سرم را بین زانوهایم قرار دادم و قبل از آن‌که بتوانم خودم را جمع و جور کنم فراز برگشت. فکر کردم، حالا که مرا این‌چنین درحال فروپاشی روحی و روانی می‌بیند، در موردم چه فکری می‌کند؟ مسلماً برایش دشوار نبود، باور کند که در مورد من اشتباه کرده و اصلاً به دردش نمی‌خورم! در واقع علت پریشانی عصبی من، شنیدن صدای ترمز اتومبیلی بود که از خیابان شنیده بودم و نمی‌دانستم چطور تصادف کرده‌ام و دچار ضربه‌ی مغزی شده‌ام؟ و این‌که چرا پدرم اکنون کنار من نیست؟ می‌ترسیدم در مورد پدرم بیشتر بپرسم و با پاسخی ترسناک روبه‌رو شوم، می‌دانستم طاقت شنیدن حقیقت را ندارم. درست مانند صحنه‌ی فیلمی که نمی‌دانی سکانس بعدی، قرار است چه اتفاقی رخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #185
[THANKS] سکوتی کوتاه برقرار شد و سنگینی جو آزاردهنده بود. لحظه‌ای متوجه نبودن مهین خانم در خانه شدم، انگار قبل از غروب رفته بود و من از این موضوع بی‌خبر بودم. فراز را دیدم که دقیق نگاهم می‌کند. نفس عمیقی کشید و من نگاهم را دزدیدم و صاف نشستم. لحن پُرطنین او به گوشم رسید که از من خواست، سریع آماده شوم تا به بیمارستانی که زمان طولانی را در آن بستری بودم، برویم. لحظه‌ای فکری به ذهنم خطور کرد و تصمیم گرفتم انجامش دهم. پدرم در آن بیمارستان بستری بود و این‌طوری می‌توانستم او را ببینم و از حالش باخبر شوم. دیگر نیازی نبود که برای دیدن پدرم، دوباره به فراز التماس کنم. فوری برخاستم و به طرف پله‌ها رفتم. به آرامی بالا رفتم و بی‌اختیار از موقعیتی که پیش آمده بود دچار هیجان شدم، طوری که می‌خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #186
[THANKS]با سوزشی که در دستم احساس می‌کردم، به آرامی چشم گشودم. سرُمی به دستم وصل بود و با چکیدن دانه‌دانه‌ی قطراتش، اشک‌های من هم سرازیر می‌شدند. اما بغض بزرگی که احساس می‌کردم، قصد ترکیدن نداشت و داشت خفه‌ام می‌کرد. تحت تأثیر آرام‌بخشی که به من تزریق شده بود، توانستم مدت کوتاهی به چیزی فکر نکنم. شاید مغزم کرخت و بی‌حس شده بود و نمی‌خواست فکر کند که چه شده؟ با فشاری مختصر پلک‌هایم را بستم و دوباره باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم. بوی الکل حالم را دگرگون می‌کرد، دستم را روی بینی گذاشتم و چشمم به فراز افتاد. بر روی صندلی کنار تختم نشسته بود و با نگرانی نگاهم می‌کرد. اخم کردم و نگاه از او گرفتم. از دستش خیلی دلخور بودم، برای چه دروغ گفته بود؟ در واقع همه به من دروغ گفته بودند، حتی مادرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #187
[THANKS]به صراحت می‌گویم که آن‌موقع دلم می‌خواست کسی کاری به کارم نداشته باشد و من با خودم برای همیشه تنها بمانم. برای چندمین‌بار پرستار را دیدم که مثل همه‌ی پرستارهای بیمارستان‌های خصوصی، مهربان و با حوصله بود. همان‌هایی که گاهی اوقات به بیمار لبخند می‌زنند و توصیه‌های لازم را تأکیید می‌کنند. اما من اصلاً دوست نداشتم کسی لبخند بزند. وقتی که من در بُهت بودم لبخند زدن کاری ظالمانه‌ به نظر می‌رسید. پرستار بعد از آن‌که کلمات نامفهومی را خطاب به فراز زمزمه کرد، آمپولی را به من تزریق نمود و رفت. بعد از تزریق واکنش خفیفی نشان دادم و بُغضی که در گلو داشتم، شکست و صدایی بلند از حنجره‌ام خارج شد و به شدت گریه کردم.
فراز مرا در آغوش کشید، من نیز مانند طفلی بی‌پناه، صورتم را به سینه‌اش فشردم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #188
[THANKS] با کمک فراز از تخت پایین آمدم، سرش را نزدیک گوشم آورده بود و آهسته زیرلب تکرار می‌کرد:
- می‌دونم قوی هستی. فقط آروم باش، باشه، من کنارتم.
او پشت سرم قدم بر می‌داشت، هیچ‌یک از ما تمرکز لازم برای قدم برداشتن را نداشتیم. باید چند متر فاصله تا درب خروج را با پاهایی لرزان می‌پیمودم. فراز متوجه ضعفم در راه رفتنم شد و قبل از آن‌که نقش بر زمین شوم دست به کمرم انداخت و کمکم کرد تا سوار اتومبیلش شوم. به خانه رفتیم و روی کاناپه نشستم و شروع به گریه کردم. آن‌قدر ضجه زدم که احساس می‌کردم گلویم زخم شده است. فراز سعی داشت آرامم کند، اما من با داد و فریاد او را از خودم می‌راندم و ناخودآگاه او را مقصر خطاب می‌کردم. «تو مقصری، تو مقصری!»
او سکوت کرد و سربه‌ زیر شد. درحالی‌که می‌توانست تذکر دهد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا