• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان حکایت عشق | اعظم باقری کاربر انجمن یک‌ رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Azam Bagheri
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 2,601
  • کاربران تگ شده هیچ

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
حکایت عشق
نام نویسنده:
اعظم باقری
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 2878
ناظر: @miss_marynovel


خلاصه: داستان دو تا رفیقه که از روی ناچاری و به خاطر پول مجبور می‌شوند دختری به نام گیسو رو گروگان بگیرند، اما هیچ چیز طبق برنامه‌هاشون پیش نمیره و با یه پیشنهاد مسیر داستان کاملاً عوض می‌شه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Cãlypso

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
4/6/18
ارسالی‌ها
1,039
پسندها
19,411
امتیازها
42,073
سن
21
  • #2
تایید رمان.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #3
[THANKS]
فکر کنم سومین بار بود که دور‌تا دور پارک قدم می‌زدم. از صبح تو خیابون‌ها بودیم، کلافه و سرگردون تو شهر، با موتور، با اعصاب داغون. رسول از صبح کلی سیگار کشیده بود، نگرانش بودم به سرفه افتاده بود.
منم دست کمی از اون نداشتم یه وقت‌هایی احساس می‌کردم نفس کم میارم. هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم بیشتر به این نتیجه می‌‌رسیدم که دیگه هیچ چاره‌ای واسمون نمونده، احساس می‌‌کردم بدبخت‌ترین آدم روی کره‌ی زمینم.
وقتی رسیدم به موتورم دیدم رسول نیست. با چشم یه نگاهی به دور و برم انداختم، دیدم رسول کنار یه صندلی روی زمین نشسته منم روی موتورم نشستم. کلافه دستی توی موهام کشیدم و پاهام رو به حالت عصبی تکون می‌‌دادم. یک هفته‌ای می‌شد دربه‌در دنبال پول بودیم، دنبال فروش جنس هامون. چک و سفته‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]
- وایستا ببینم کجا همین جور سرتو انداختی پایین داری میری، نمی‌‌شنوی صدات می‌کنم؟
- چی میگی بابا، می‌ خوام برم سیگار بگیرم.
- بسه دیگه رسول،می‌ دونی از صبح چند نخ سیگار کشیدی؟ می‌خوای خودت رو بکشی؟
- آره آره بزار این قدر بکشم تا بمیرم، کار دیگه ای از دستم برمیاد؟
- الان فکر می‌کنی این‌جوری مشکلت حل میشه؟
- مشکل ما در هر صورت حل نمی‌شه، چیکار کنم؟ چیکار می‌تونم بکنم؟
- حل می‌شه رسول، هنوز سه روز وقت داریم.
- چی می‌گی نیما؟ چی حل می‌شه تو این پنج روز قراره چی بشه؟ معجزه بشه؟ پول از آسمون واسمون بیاد؟ نه بیچاره شدیم نیما‌. من نمی‌تونم برم زندان می‌فهمی، طاقتش رو ندارم.
نشست روی زمین شروع کرد به گریه کردن، این دومین بار بود که گریه ی رسول رو می‌دیدم، اولین بار وقتی‌ بود که خواهرش زنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]
یکی دو دقیقه که گذشت فروشنده اومد و خرید‌های دختره رو اُوُرد. من کنارش ایستاده بودم. وقتی کیف ‌پولش رو باز کرد تا کارت رو به فروشنده بده ناخواسته نگاهم به کیف پولش افتاد و چشم‌هام گرد شد، کلی تراول چک صد تومنی تو کیفش بود، درست تشخیص ندادم ولی کم کمش ده میلیون تومن می‌شد. آهی کشیدم، کیف پول من رو باز می‌کردی تهش صد تومن توش پول بود؛ اما اینا میلیون میلیون پول تو کیفشون هست. اینا غمی هم دارن؟ مشکلی هم دارن؟ بعید ‌می‌دونم اصلاً هیچ‌وقت غصه نداری و بی‌پولی رو داشته باشن. اعصابم از این بی‌عدالتی بهم ریخت. چشمام و بستم نفس عمیقی کشیدم. کاش می‌شد یکی از اینا به تور ما می‌خورد؛ ولی زهی خیال باطل! کی ما رو آدم حساب ‌می‌کنه، اینا دنبال یکی ‌هستن مثل خودشونن.
دختره حساب کرد رفت و من موندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]
- چی میگی نیما زده به سرت؟! مگه میشه همچین چیزی؟
- میگی چیکار کنیم؟ راه دیگه‌ای هم برامون مونده.
- این کار راه چاره نیست، به‌خدا بدبخت‌تر از اینی که هستیم می‌شیم، بی‌خیال شو ‌نیما!
- تو بگو چیکار کنیم، بگو دیگه؟ می‌خوای بیفتیم زندان باشه، پس منتظر می‌مونیم.
- من نمی‌تونم نیما.
- بابا نمی‌خوایم که اذیتش کنیم، فقط می‌خوایم یکی دو روز نگهش داریم، همین. ببین این دختره چپش پره، کیف پولش رو که باز کرد مغزم سوت کشید، کسی که این‌قدر پول تو کیفش داره تو حساب بانکیش ده برابر این پول داره، راحت می‌تونیم کلی ازشون پول بگیریم قرار هم نیست که بلایی سر دختره بیاد.
- اگه خانواده‌ش به پلیس خبر بدن چی؟
- نترس، تهدیدش می‌کنیم، اگه هم دیدیم اوضاع داره خراب میشه آزادش می‌کنیم بره. به امتحان کردنش که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]
چشم‌غره‌ای بهش رفتم و لنگ‌زنان موتور رو گذاشتم کنار خیابون و رفتم کمک رسول. زیرلب حالش رو پرسیدم، لبخند ریزی زد و با اشاره بهم فهموند که حالش خوبه. دستش رو گرفتم گذاشتم دور گردنم. بلندش کردم بردمش تو ماشین. رسول خیلی تو نقشش فرو رفته بود همه‌ش ناله می‌کرد، کم‌کم منم داشت باورم می‌شد که یه چیزیش شده.
دختره خیلی نگران بود، مدام حال رسول رو می‌پرسید. دنبال نزدیک‌ترین بیمارستان اون دور و بر می‌گشت که ما رو ببره اون‌جا.
راستش می‌ترسیدم، می‌ترسیدم دیر بشه و نشه کاری کرد، واسه‌ی همین به رسول چشمک زدم به این معنی که الان وقتشه. رسول چاقوش رو از جیبش دراُورد. این چاقو رو خیلی سال پیش وقتی تو ویترین یه مغازه دیده بود خرید، همیشه هم همراهش بود، خیلی دوستش داشت. جفتمون هیچ وقت فکرش رو هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]
معلوم بود خیلی ترسیده. حس بدی داشتم، هرچی بیشتر می‌گذشت بیشتر از خودم متنفر می‌شدم، فقط می‌خواستم زودتر تموم بشه.
رسیدیم به ویلا. کوچه خلوت بود؛ ولی بازم می‌ترسیدیم یکی ما رو ببینه. رسول چاقو رو نزدیک‌تر برد و گفت:
- ببین دختر جون اگه صدات در بیاد همین‌جا توی همین ماشین خلاصت می‌کنم، جنازه‌ت رو هم می‌اندازم کف خیابون، پس بهتره خفه‌شی، شیر‌فهم شد؟
دختره سری به نشونه‌ی باشه تکون داد.
از ماشین پیاده شدم رفتم در حیاط رو باز کردم که ماشین رو بیاره تو حیاط پارک کنه.
وارد حیاط ویلا که شدم مخم سوت کشید، چه ویلایی بود! سمت راست حیاط یه استخر بزرگ بود که تو این فصل پر از برگ شده بود. چند درخت تزیینی خوشگل و یه باغچه‌ی کوچیک هم اون سمت حیاط بود. محو تماشای حیاط بودم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]
نفرتم از خودم هزار برابر شده بود. برای رهایی از اون شرایط رفتم تا یه آبی به سروصورتم بزنم. تو آینه یه نگاه به خودم انداختم، آخه یه آدم چقدر می‌تونه نفرت‌انگیز باشه. من چرا این کار رو کردم، چرا همچین فکری زد به سرم. دلم می‌خواست ولش می‌کردیم؛ اما هروقت که پشیمون می‌شدم و می‌خواستم تمومش کنم؛ حقیقت مثل پتک می‌خورد تو سرم. خدایا باید چی‌کار کنم؟
به خودم تو آینه زل زدم، یاد حرف‌های مامانم افتادم که همیشه بهم می‌گفت، هیچ‌وقت نذار هیچ‌چیزی این صورت معصوم رو تو ذهن من خراب کنه. همیشه ازم می‌خواست آدم خوبی باشم. حتی تو بدترین شرایط تا همیشه بهم افتخار کنه؛ ولی من چی‌کار کرده بودم! اگه می‌فهمید دیگه اسمم رو نمی‌آورد، حتی تف می‌انداخت تو صورتم‌.
خوب به خودم نگاه کردم؛ تک‌تک اجزای صورتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Azam Bagheri

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/8/18
ارسالی‌ها
168
پسندها
1,020
امتیازها
8,063
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]
- دختر خانم، دختر خانم، پاشو. صدام رو می‌شنوی؟ بیدار شو کارت دارم.
- وا نیما مگه داری زنت رو صدا می‌کنی، بیدار شو کارت دارم( این رو با یه لحن تمسخرآمیزی گفت) یه لگد بزن به صندلیش بیدار بشه دیگه.
- مگه مثل تو دیوونه‌ام؟‌ اسیر که نگرفتیم.
- نه بابا!
- ببین رسول از همین الان دارم میگم، مثل آدم باهاش رفتار می‌کنی فهمیدی؟
- باشه بابا هر کاری می‌خواهی بکنی بکن.
چند بار صداش کردم تا چشم‌هاش رو باز کرد، نمی‌دونم از خواب بود یا گریه؛ ولی چشم‌هاش شده بود کاسه‌ی خون. گیج نگاهمون کرد. یه چند ثانیه زل زد به ما، انگار‌ هنوز یادش نیومد که کجاست. دستی تو هوا تکون دادم و دوباره صداش کردم؛ سریع خودش رو کشید عقب. چسب روی دهنش رو کندم، آخ آرومی گفت و با صدایی لرزان پرسید:
- چی شده؟
- وقتش رسیده.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا