• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مالامال درد | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع *Soheyla*
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 111
  • بازدیدها بازدیدها 5,540
  • کاربران تگ شده هیچ

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #71
فشار بیشتری به دستان گره خورده‌ام وارد کرد و زمزمه می‌کند:
- نترس! به چیزهای خوب فکر کن.
چیزهای خوب؟ چیزی هم در این دنیای خاکستری وجود داشت که از نظر من خوب باشد؟ پلک‌هایم را بستم تا بلکه نفس‌هایم منظم شوند... درست است که مرا در برگرفته بود اما بدنش هیچ تماسی با بدنم نداشت، تنها دستان مردانه و قوی‌اش بودند که روی ساق دستانم نشسته بودند، حتی وقتی که داشت دستانم را به حالت ضربدری روی سینه‌م می‌گذاشت، دستم را نگرفت بلکه با نوک انگشتانش پارچه‌ی نرم هودیم را لمس کرد.
- چیزی به ذهنت نیومد؟ من کمکت میکنم... به دونه‌های برف فکر کن!
ذهنم ناخواسته دنبال تصویری از دونه‌های برف چرخید، با یادآوری زیبایی و ضرافت‌شان لبخند نرمی روی صورتم نشست.
عضلاتم کمی شل شدند و انگار او نیز احساس کرد که صدایش انرژی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #72
[THANKS]پلک‌هایم که روی هم می‌افتند به این فکر می‌کنم که چقدر آسیب‌پذیر و مریض هستم، من حتی نمی‌توانستم نرمال با یک آدم حرف بزنم و همه‌ی این‌ها حاصل اثرات، ترکش‌های آسیب‌های روحی و روانی بود که آریا بهم وارد کرده بود.
می‌ترسیدم دوباره گرفتار شوم، می‌ترسیدم دوباره شکنجه شوم، من از همه چیز می‌ترسیدم.
از ترس می‌لرزم و خودم را بغل می‌کنم، دمپایی‌هایم را در می‌آورم و روی صندلی داخل شکمم جمع‌شان می‌کنم، دستانم را روی زانوهایم می‌گذارم و سرم را نیز روی دستانم می‌گذارم.
دمی عمیق گرفتم و بوی سیگار همراه وانیل و قهوه مشامم را پر کرد.
بغضم را می‌بلعم و به چند لحظه پیش فکر می‌کنم، به اویی که آنقدر نگران شده بود، درست برعکس آریا! آریا وقتی می‌دید زجر می‌کشم بیشتر کیف می‌کرد، بیشتر احساس غرور می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #73
لبم را با زبانم تر می‌کنم، این روزا آنقدر این کار را کرده‌ام که لبانم زخم شده‌اند.
نمی‌خواستم جوابش را بدهم مجبور نبودم، اما نگاهش آنقدر عمیق و راسخ بود که زبانم بی‌توجه به عقلم به حرف آمد:
- از تاریکی یا فضای بسته و کوچیک نمی‌ترسم، من از آدما می‌ترسم، من از تنها موندن با یک آدم توی یک فضای بسته می‌ترسم، می‌ترسم آسیبی بهم بزنه!
عمیق نگاهش کردم، جای اخمش را تعجب گرفت، خیلی جدی و بدون تردید گفتم:
- من از تاریکی نه از شما ترسیدم!
- من؟!
انتظار داشتم بخندد، یا اخم کند اما به جایش تعجب و نگرانی در لحن و صدایش آشکار شد.
انگار می‌فهمید منظورم چیست، انگار می‌دانست چه ترومایی را دارم پشت سر می‌گذارم، چون نگاه نافذش این بار مثل یک پزشک تمامم را از نظر گذراند، درست مثل یک پزشک قانونی که دنبال چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #74
- ترمه زود باش، غذا یخ کرد!
با شنیدن صدای لیلا حوله را روی صورت خیسم می‌کشم و نگاه گذرایی به خودم داخل آیینه انداختم، نمی‌دانم به خاطر قرص‌ها بود یا خواب‌های عمیقم اما هر چه بود گودی زیر چشمانم کمرنگ‌تر شده بودند، صورتم از آن حالت بی‌روحی و زمختی بیرون آمده بود و گونه‌هایم کمی رنگ گرفته بودند.
- ترمه!
صدای جیغش باعث می‌شود حوله را کج و کوله آویزان کنم و از سرویس بیرون بیایم.
طبق معمول میز شاهانه‌ای تدارک دیده است و با اخم منتطر منی است که آهسته و سلانه می‌آمدم.
وقتی بدون عذرخواهی بابت دیر کردنم، صندلی را کشیدم و روبه‌رویش نشستم اخمش بیشتر شد.
لبخند کمرنگی تحویلش می‌دهم و بی‌توجه به اخم و تخمش لیوان آب را برمی‌دارم و جرعه جرعه می‌نوشم.
از پشت قاب شیشه‌ای چشمانش نافذ نگاهم می‌کرد. گاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #75
[THANKS]

لبخندم را که می‌بیند آرامشی نسبی در چشمانش رسوخ می‌کند.
- پس نی عزیز باید بیشتر بخوری، این میز کمم هست.
لبخندم را حفظ می‌کنم و برای دلخوشی او هم شده ظرفم را پر می‌کنم تا بلکه مغز و قلبم مثل چند شب پیش آتش بس اعلام کنند.‌
- ترمه یک سوال بپرسم؟
لبخند محوی که روی لب‌های بی‌رنگم جا خوش کرده بود، محو می‌شود و کاملاً جدی نگاهش کردم، آرام سری تکان دادم و منتظر نگاهش می‌کنم تا سوالش را بپرسد.
فریم عینکش را روی دماغش با نوک انگشت تنظیم کرد، بعد دستانش را را جمع کرد و زیر چانه‌ش جک کرد و گفت:
- الان خوبی؟ مشکلی با اینجا بودنت نداری؟ یعنی میگم واقعا به سندرم استکهلم مبتلا نبودی؟
حق می‌دادم چنین سوالی بپرسد. من آنقدر خسته بودم که بعد از یک مدت می‌خواستم با تمام رفتارهای آریا کنار بیایم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #76
[THANKS]


گاهی باید احساساتمان را دفن کنیم و نادیده بگیریم‌شان تا زندگی کمی برای مان قابل تحمل تر شود. اما... اما بعضی وقت‌ها هم احساساتی مثل دلشوره و اضطراب را نباید نادیده گرفت، این حس شیشم زنانه را نباید نادیده گرفت چرا که انگار کائنات از غیب خبر می‌دهند و آگاهت می‌کنند که تو در خطری، اتفاقی قرار است رخ بدهد و تو باید برایش آماده باشی!
من آماده‌ی روبه‌رو شدن با این مشکل نشده بودم! من اصلاً انتظار این یکی را نداشتم.
- نمی‌خوای دعوتم کنی داخل؟!
آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم و هاج و واج نگاهش می‌کنم. چشمان سیاهش با وقاحت تمامم را می‌نگرد و بعد با لبخندی حال بهم زن نامم را ادا کرد.
نفس تندی کشیدم تا بلکه بر اعصاب نداشته‌ام مسلط شوم، من با گذشت چند سال هنوز هم که می‌دیدمش تمام بدنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #77
خنده‌ی بلندش قلبم را شکاف می‌دهد. با ترس نگاهش می‌کردم، من از شاهرخ بیشتر از آریا می‌ترسیدم، اصلاً یک طور خاصی از این آدم چندشم می‌شد.‌
باز می‌شد با بُعد تاریک و ترسناک آریا کنار آمد، حداقل گاهی شب‌ها که شکنجه‌م می‌کرد یا دست درازی می‌کرد، خودم را قانع می‌کردم که شوهرم است، ازم خوشش نمی‌آید. هر چند دلیل اصلی تمام کارهایش یک چیز دیگر بود اما می‌شد کمی، کمی قلب رنج کشیده‌م را قانع کرد.
اما شاهرخ، شاهرخ نام پدر را به دوش می‌کشید و روی من، روی منی که دخترخوانده‌اش بودم چشم داشت، حتی اگر غریبه بود و نگاه کثیفی نسبت بهم داشت باز هم اینقدر چندش و کثیف به چشم نمی‌آمد اما... اما وقتی مغزم هی یادآوری می‌کرد که شوهر مادرم است تمام محتویات معده‌ام بهم می‌ریخت و حالت تهوع بهم دست می‌داد... دلم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #78
[THANKS]

- سلام!
نگاهم سمت در کشیده می‌شود. طبق معمول چادر مشکی سرش است و روسری‌اش کج روی سرش جاخوش کرده است.‌چند تار مویش روی پیشانی بلندش ریخته است و چشمانش موشکافانه مرا زیر نظر داشت.
به کمک دیوار کمی خودم را بالا می‌کشم تا از این حالت خمیدگی و سستی دربیایم. به سخت زبانم را در دهانم می‌چرخانم و نگاه پر از نفرتم روی مادری می‌نشیند که برایم مادری نکرده است.
- شما دوتا...چرا اومدین اینجا؟ چی از جونم می‌خوایین؟
ابروان نازک مشکی رنگش را درهم کشید و بدون تعارف مثل شوهر عوضی‌اش پا داخل خانه‌م گذاشت.
- آدم با مادرش که بعد یک مدت طولانی دیده همچین برخوردی باید بکنه؟ بد نگرانت شدم و اومدم ببینم حالت خوبه یا نه؟!
حال که او بود نیازی نبود از شاهرخ بترسم. چرا که وقتی مادرم بود او می‌شد مظلوم‌ترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #79
[THANKS]

اینجا چه خبره؟
نگاهش که به صورتم می‌افتد چشمانش پر از نگرانی می‌شود. بدتر از این دو نفر بدون دعوت وارد خانه می‌شود، کنارم می‌ایستد و با نگرانی صورت رنگ پریده‌ام را که جای انگشتان سیلی مادرم مانده است را نگاه می‌کند.
بعد از آن شب ندیده بودمش و دیدن من در این موقعیت قطعاً نگرانش می‌کرد. گفته بودم از آدم‌ها می‌ترسم!
- خوبی تو؟
حتی منتظر جوابم هم نمی‌ماند و با اخم سمت مادرم می‌چرخد.
- میشه بپرسم چه خبره اینجا؟ مشکل‌تون چیه که کل منطقه رو گذاشتین روی سرتون!
شاهرخ تکیه‌اش را از دیوار می‌گیرد و کنار مادرم می‌ایستد، مادرم چادرش را جلوتر می‌کشد و چشم غره‌ای نثارش می‌کند.
- به تو چه بچه‌ جون؟ مشکل خانوادگی ما چه ربطی به تو داره؟
اخم‌هایش درهم می‌شود و تن صدایش‌ بم‌تر و جدی‌تر.
- خانوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*Soheyla*

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
  • نویسنده موضوع
  • #80
[THANKS]هاج و واج نگاهش می‌کردم، درست است که هیکلی و قد بلند بود، اما فکرش را هم نمی‌کردم مردی که در این چند روز اینقدر آرام و متین بود اینقدر خشن شود که با مشت بکوبد به صورت شاهرخ.
جیغ مادرم را به خودم آورد، یقه‌ی پیراهن سفید شاهرخ را گرفته بود و با اخم و تخم نگاهش می‌کرد، آنقدر صورت سفیدش سرخ شده بود که احساس می‌کردم نمی‌تواند نفس بکشد.
- مرتیکه اینی که داری راجبش اینطوری حرف میزنی و دهان گشادت رو براش باز کردی، حکم دخترت رو داره!
محکم به عقب هولش می‌دهد. با انزجار رو به صورت ترسیده‌اش می‌گوید:
- من موندم چرا نسل شما آدم‌های عوضی تموم نمی‌شه!
با تاسف نگاهی به مادرم که با نگرانی سمت شاهرخ رفت تا ببیند حالش خوب است یا نه انداخت.
- من به همه میگم قدر پدر و مادراتون رو تا وقتی زنده هستن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا