لوکی:
طبق معمول دروغ میگم: مادر یه بار ازم پرسید... کنجکاو بود.
ثور:
مادر؟ یه کمی عجیب بود اما گفتم: فعلا نه.
لوکی:
- تاکی میخواین صبر کنین؟!
کمی این پا و اون پا کردم: جین... اون یه انسان فانیه.
ثور:
دیگه داشت زیاده روی میکرد. گفتم: تو چه میفهمی من چی میکشم؟ هر روز که به صورتش نگاه میکنم انگار مثل پتک اینو تو سرم میکوبن. من... من نمیخوام حواسش پرت یه بچه بشه. اون مال منه حداقل فعلا.
لوکی:
نفس عمیقی میکشم: خیله خب باشه... اما از خودشم بپرس. نظر اونم ممکنه مهم باشه. به هرحال، من دارم روی موضوع دیروز کار میکنم. تو حواست به خودت و جین باشه.
ثور:
- هست، و توهم مواظب باش. کسی که اینکار رو کرده ممکنه به تو هم سو قصد کنه.
لوکی:
- حواسم هست. نگهبانها رو بیشتر میکنم. هرچند وقت یه بارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.