- تاریخ ثبتنام
- 31/7/24
- ارسالیها
- 870
- پسندها
- 2,621
- امتیازها
- 15,073
- مدالها
- 13
- سن
- 18
- نویسنده موضوع
- #11
سپس از سرجای خود برخاست و در اتاق ناصر را گشود و پیش از رفتن، بازگشت و گفت:
- میتونیم با استفاده یکی از نفوذیهامون، بفهمیم که اون دختر چیکار میکنه!
ناصر نوشیدنیاش را بر روی میز کارش نهاد و گفت:
- ببین، هرکاری که به نفعمون هست، همون کار رو بکن!
هیچی نمیگوید و با یک «چشم گفتن» حرف را خاتمه مییابد و در را میبندد. از در که خارج میشود، چشمهایش را ریز میکند و به انتهای راهرو چشم میدوزد. تاریک و مخوف بود. سرش را به سمت راست که اتاقی سفیدرنگ بود را معطوف کرد و مردد شد تا بلکه به آن قسمت برود یا راهش را کج نماید تا به کار اصلیاش برسد. هنوز هم نمیدانست که چکار بکند و با آنکه برای ناصر فلاح نقشه چیده بود، ولی حواسش را در پی کارش سوق داده بود.
سرش را به طرفین تکان داد و با خود فکر کرد...
- میتونیم با استفاده یکی از نفوذیهامون، بفهمیم که اون دختر چیکار میکنه!
ناصر نوشیدنیاش را بر روی میز کارش نهاد و گفت:
- ببین، هرکاری که به نفعمون هست، همون کار رو بکن!
هیچی نمیگوید و با یک «چشم گفتن» حرف را خاتمه مییابد و در را میبندد. از در که خارج میشود، چشمهایش را ریز میکند و به انتهای راهرو چشم میدوزد. تاریک و مخوف بود. سرش را به سمت راست که اتاقی سفیدرنگ بود را معطوف کرد و مردد شد تا بلکه به آن قسمت برود یا راهش را کج نماید تا به کار اصلیاش برسد. هنوز هم نمیدانست که چکار بکند و با آنکه برای ناصر فلاح نقشه چیده بود، ولی حواسش را در پی کارش سوق داده بود.
سرش را به طرفین تکان داد و با خود فکر کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
