• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گریز از مرکز دور | اثر سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
870
پسندها
2,621
امتیازها
15,073
مدال‌ها
13
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #11
سپس از سرجای خود برخاست و در اتاق ناصر را گشود و پیش از رفتن، بازگشت و گفت:
- می‌تونیم با استفاده یکی از نفوذی‌هامون، بفهمیم که اون دختر چیکار می‌کنه!
ناصر نوشیدنی‌اش را بر روی میز کارش نهاد و گفت:
- ببین، هرکاری که به نفع‌مون هست، همون کار رو بکن!
هیچی نمی‌گوید و با یک «چشم گفتن» حرف را خاتمه می‌یابد و در را می‌بندد. از در که خارج می‌شود، چشم‌هایش را ریز می‌کند و به انتهای راهرو چشم می‌دوزد. تاریک و مخوف بود. سرش را به سمت راست که اتاقی سفیدرنگ بود را معطوف کرد و مردد شد تا بلکه به آن قسمت برود یا راهش را کج نماید تا به کار اصلی‌اش برسد. هنوز هم نمی‌دانست که چکار بکند و با آن‌که برای ناصر فلاح نقشه چیده بود، ولی حواسش را در پی کارش سوق داده بود.
سرش را به طرفین تکان داد و با خود فکر کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess.khatoon

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
870
پسندها
2,621
امتیازها
15,073
مدال‌ها
13
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #12
گیسو پوزخندی زد و با یک پلک‌زدن گفت:
- هه! دستیار پدرم؟ دستیار پدرم باید اون‌قدر جدی باشه که حتی فکرشم نمی‌کردم که ان‌قدر بچه و شیطنت داشته باشه!
سپس پاکوبانه به سوی اتاقش راهی می‌گردد که حیرت در تمام چهره‌ی هامین مشهود می‌شود.
با ناباورانه و با خنده گفت:
- عجب آدمیه ها! مثل این بچه‌ها حرف می‌زنه!
و بعد قهقهه‌ای سر داد و سری تأسف برای خودش و گیسو، تکان داد.
***
گیسو بغض کرد و روبه مردی که هیچ علاقه‌ای به او نداشت، گفت:
- آقای ضیایی، من اصلاً قصد ازدواج ندارم و اینو قطعاً بدونین که این اصرار بابام بود که تن به این خواستگاری دادم.
آقای ضیایی که نامش محسن بود، با حرص او را نگریست.
- منظورتون چیه گیسوخانم؟
گیسو ماتم‌زده شد و گفت:
- گفتم که! من فردی رو می‌خوام که واقعاً دوستش داشته باشم.
محسن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Nargess.khatoon

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
870
پسندها
2,621
امتیازها
15,073
مدال‌ها
13
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #13
نگاه‌اش را از آن‌ها می‌گیرد و روبه گیسو می‌گوید:
- ببینید گیسوخانم، بهتره که به حرف پدرتون گوش بدین؛ چون‌که رابطه ما آخرش منجر به ازدواج زوری و اجباری میشه!
گیسو، دستانش مشت می‌گردد و می‌خواهد دست مشت‌ شده‌اش را به دهان وِروِرَش، فرود آورد. خشم تمام بدن او را به رعشه فرا می‌خواند و می‌گوید:
- آقای ضیایی، ما صحبت‌مون همین‌جا تموم میشه و جواب منم، توی همین اتاق منفیه؛ فقط مزاحم من بشید، خودم رو گم‌وگور می‌کنم که هرگز دست‌تون بهم نرسه!
سپس از حضور محسن که خشم تمام بدن او را گرفته بود، دور شد و ندانست که محسن چه کینه‌ای را نسبت به خود، در دل کاشت.
***
هامین تا دید که گیسو با گریه از در اتاقش خارج شد، حیران گشت. با خود فکر کرد که چرا آن دختر گریه می‌کند و حتی عصبانیت هم از سر و رویش هویدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess.khatoon

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
870
پسندها
2,621
امتیازها
15,073
مدال‌ها
13
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #14
- برای اینکه نقش پروفسور رو من بازی می‌کنم دیگه!
هامین متعجب می‌شود.
- منظورتون رو متوجه نمی‌شم!
سرهنگ قذافی خنده‌ای کرد و پاسخ او را داد:
- هامین پسرم، نقشه رو یادت بیار! نقش منم اون‌جایی بود که ناصر دنبال وکیلی بود که تمام کارهای شرکت هما رو انجام بده دیگه! قراره منم مثل این بازیگرا نقش بازی کنم!
هامین که به تازگی ویندوزش بالا آمده بود، آهانی گفت و در ادامه‌ی حرفش گفت:
- بابت اینکه من رو تنها نمی‌ذارین، ازتون متشکرم!
سرهنگ در تلفن، پلکی زد و به سرهنگ جوانی که هم‌سن هیراد بود، خیره شد. اشاره کرد که گزارش و نقشه را به اتاق خود ببرد.
پاسخ هامین را می‌دهد:
- خواهش می‌کنم پسرم، مراقب خودت باش!
هامین لبخندی به روی چهره‌ی مردانه‌اش زد و گفت:
- سپاس قربان، من دیگه برم که ممکنه بو ببرن و همه‌چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess.khatoon

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
870
پسندها
2,621
امتیازها
15,073
مدال‌ها
13
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #15
اشک‌هایش را سریع پاک کرد و با قاطعیت گفت:
- مَنه گیسو، نه عاشق شدم و نه تا حالا با کسی بودم که بخوام دلم رو به خاطر یک مرد ببازم!

هامین فقط مسخ‌شده، او را می‌دید و نمی‌دانست که دل گیسو از همه‌جا، به خصوص از مردها پر است. گیسو هم نمی‌دانست که چرا دارد با هامینی که شناختی از آن نداشت، حرف‌های دلش را می‌زد و عقده‌ی دلش را خالی می‌کرد.
- من دل نمی‌سوزونم، من فقط کنجکاو شدم!
بعد رویش را برگرداند و هنگام رفتن، گفت:
هرکس خود داند و خدای دلش، که چیست در کجای دلش!
گیسو نگاه‌اش به قد و قامت هامین می‌افتد و دلش به‌طور ناگهانی به مالش می‌رود. دلیلش را هم خودش نمی‌فهمد؛ ولی می‌گوید:
- شما، رمان یا شعر می‌نویسین؟
پلکی زد و سرش را به سمت راست معطوف کرد و نیم‌نگاهی به پشتش کرد. شاید دوست نداشت که شغل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess.khatoon

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا