• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میخک نارنجی | کوثر بیات کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع kosarbayat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 245
  • کاربران تگ شده هیچ

kosarbayat

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
92
پسندها
481
امتیازها
2,713
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #11
چراغ‌های سفید پژوی مشکی، مثل دو چشم بیدار، مدام در آینه‌ی خودروی خانواده‌ی کریمی رفت‌وآمد می‌کرد.
محمدرضا یک‌بار دیگر نگاهش را به آینه دوخت.
این بار دیگر لبخند نزد.
فاصله‌ی ماشین پشت‌سری، کمتر از حد معمول بود.
آن‌قدر نزدیک که حتی شماره‌ی پلاکش هم به سختی دیده می‌شد.
سمیه آهسته گفت:
ـ گفتم که، انگار دنبال ماست.
محمدرضا چیزی نگفت.
فقط کمی سرعتش را بیشتر کرد. عقربه‌ی کیلومترشمار بالا رفت.
هفتاد، هشتاد، نود.
اما پژوی مشکی، هنوز همان فاصله را حفظ کرده بود.
پروا متوجه تغییر حال پدرش شد. دفتر طراحی را بست.
ـ بابا، اتفاقی افتاده؟
محمدرضا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، لبخند کم‌رنگی زد.
ـ نه باباجان فقط می‌خوام زودتر برسیم خونه.
سمیه نگاه کوتاهی به همسرش انداخت.
بیست‌ودو سال زندگی کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
92
پسندها
481
امتیازها
2,713
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #12
باران، حالا دیگر بی‌وقفه می‌بارید.
قطره‌ها با شدت روی شیشه‌ی جلو می‌کوبیدند و برف‌پاک‌کن، با عجله آن‌ها را کنار می‌زد.
محمدرضا هر دو دستش را محکم روی فرمان فشرد.
نگاهش بین جاده و آینه‌ی بغل در رفت‌وآمد بود.
پژوی مشکی هنوز پشت سرشان بود.
نه سبقت می‌گرفت، نه فاصله‌اش را بیشتر می‌کرد.
فقط تعقیب می‌کرد.
سمیه آرام گفت:
ـ محمدرضا، کنار بزن.
ـ نه.
ـ شاید واقعاً دنبال ماست.
ـ اگه کنار بزنم و شکم درست باشه، خودمون راه رو براش باز کردیم.
پروا با نگرانی به پدرش نگاه کرد.
ـ بابا، ترسیدم.
محمدرضا لبخند زد؛ همان لبخندی که همیشه برای آرام کردن دخترش می‌زد.
ـ تا من هستم، هیچ اتفاقی برات نمی‌افته.
پروا سرش را پایین انداخت.
کاش می‌توانست آن جمله را تا آخر عمر باور کند.
پژوی مشکی چراغ زد.
یک بار،‌ دو بار،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
92
پسندها
481
امتیازها
2,713
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #13
صدای ترمز، خیابان خیس را شکافت.
محمدرضا فرمان را چرخاند، اما فاصله دیگر آن‌قدر کم شده بود که فرصتی برای هیچ تصمیمی باقی نماند.
سمیه فقط توانست دستش را به سمت پروا دراز کند.
ـ پروا.
صدای برخورد، همه‌چیز را بلعید. دفتر طراحی از روی صندلی عقب افتاد. مدادها روی کف ماشین پخش شدند.
و میخک نارنجی، از میان صفحات دفتر بیرون لغزید و زیر صندلی افتاد.
پروا برای چند ثانیه فقط صدای مبهمی می‌شنید.
صدای بوق، باران، صدای مردمی که از بیرون فریاد می‌زدند
و بعد، سکوت. سکوتی سنگین که انگار تمام دنیا را از او دور کرده بود.
ـ مامان؟
جوابی نیامد.
پروا تلاش کرد سرش را بالا بیاورد. چشم‌هایش می‌سوختند و تصویر روبه‌رویش درهم و تار بود.
ـ مامان؟
صدایش این بار ضعیف‌تر بود، دستش را جلو بردو دنبال دست مادرش گشت، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا