مهم [تاپیک جامع متون و دلنوشته‌های عاشقانه]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 75
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1
درود و وقت بخیر به کاربران یک رمان

در جهت نظم و سازماندهی بخش «گنجه‌ی متون» تالار ادبیات، در این تاپیک متن‌ها و دل‌نوشته‌هایی با موضوعات عاشقانه منتشر می‌شوند. نوشته‌هایی که نویسنده آن‌ها مشخص نیست و بدون ذکر نام یا هویت ارائه شده‌اند.

از کاربران گرامی درخواست می‌شود تنها مطالبی متناسب با موضوع تاپیک ارسال کنند و از انتشار محتوای نامرتبط خودداری نمایند.

امیدواریم این مجموعه، فضایی مناسب برای مطالعه‌ی دل‌نوشته‌هایی باشد که هرچند نویسنده‌ی آن‌ها ناشناس است؛ اما احساس نهفته در آن‌ها برای بسیاری آشنا و قابل درک خواهد بود.

| تیم مدیریت تالار ادبیات |
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #2
من درباره ی تو به اونا چیزی نگفتم، اما اونا تو رو دیدن که توی چشمام زندگی می‌کنی، من درباره‌ی تو نگفتم، اما اونا تو رو توی کلماتی که می‌نویسم می‌بینن. من همیشه چیزایی رو دوست داشتم که نداشتمشون و مال من نبودن، مثل تو که دوری، مثل تو که ندارمت.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #3
چه کنم که عشقت همچون خون در رگ‌هایم جاریست. سرچشمه‌ی نگاه تو آغاز گرما و جاودانگی بود. تو پناه من بودی و چگونه ازین حصار رها می‌شدم که تو و نگاهت «دوستان منید در کوچه‌های آزادی.»
از بازی‌های کودکانه‌ام نترس، من شب رفتن تو، دوباره بر روی برف عاشق شدم و سوختم با آتش برف.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #4
من محو تو که می‌شوم، نه حتی لبخند، همین که راه می‌روی، زمستان من آغاز می‌شود.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #5
او دیر آمد، خیلی دیر، وقتی برگشت دیگر جای قدم‌هایش روی شن‌های قلبم نبود، بادها آمده بودند، باران‌ها باریده بودند و تمام رد او را از سرزمین من پاک کرده بودند، او دنبال دختری می‌گشت که خودش کشته بود اما زنی را دید که از مرگ او متولد شده بود.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #6
اما عزیز‌ من،
من به تو بارها فرصت دادم تا رنجاندنم را جبران کنی؛ اما تو همان فرصت ها را هم صرف رنجاندن دوباره‌ام‌ کردی.
 
عقب
بالا