- تاریخ ثبتنام
- 12/8/19
- ارسالیها
- 2,938
- پسندها
- 40,736
- امتیازها
- 66,873
- نویسنده موضوع
- #21
[THANKS]
سالهای زیادی زندگیاش روال خاصی داشت، روزها کار میکرد و شبها را در کنار خانوادهاش میگذراند. حتی تفریحاتش را همراه با دخترک کوچکش میگذراند. کسی نمیداند اهورا از زندگیاش دقیقاً چه میخواهد، درواقع هیچکس از صندوقچهی عظیم درون سینهاش خبر ندارد! که گاه و بیگاه سر ریز میکند و چیزی نمانده جانش را بگیرد! گرچه همیشه به نظر میرسد او مردی آرام و خونسرد باشد.
ساعت که به پنج عصر نزدیک میشد به خانه میرسید. قبل از هرکاری به دخترش سر میزد. مثل امروز بانوی کوچکش گاهی در خواب به سر میبرد. بالای سرش میایستد، نگاهش میکند و بوسهای روی پیشانیاش میکارد سپس به خلوتگاهش میرود.
اهورا همیشهی خدا تنها بود. اتاق عریضی داشت که دیوارهایش تماماً سفید بود. فقط چند تصویر بزرگ از دخترش...
سالهای زیادی زندگیاش روال خاصی داشت، روزها کار میکرد و شبها را در کنار خانوادهاش میگذراند. حتی تفریحاتش را همراه با دخترک کوچکش میگذراند. کسی نمیداند اهورا از زندگیاش دقیقاً چه میخواهد، درواقع هیچکس از صندوقچهی عظیم درون سینهاش خبر ندارد! که گاه و بیگاه سر ریز میکند و چیزی نمانده جانش را بگیرد! گرچه همیشه به نظر میرسد او مردی آرام و خونسرد باشد.
ساعت که به پنج عصر نزدیک میشد به خانه میرسید. قبل از هرکاری به دخترش سر میزد. مثل امروز بانوی کوچکش گاهی در خواب به سر میبرد. بالای سرش میایستد، نگاهش میکند و بوسهای روی پیشانیاش میکارد سپس به خلوتگاهش میرود.
اهورا همیشهی خدا تنها بود. اتاق عریضی داشت که دیوارهایش تماماً سفید بود. فقط چند تصویر بزرگ از دخترش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.