• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نابَیــان | گندم سرحدی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Gandom.S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 432
  • کاربران تگ شده هیچ

Gandom.S

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,938
پسندها
40,736
امتیازها
66,873
  • نویسنده موضوع
  • #21
[THANKS]
سال‌های زیادی زندگی‌اش روال خاصی داشت، روزها کار می‌کرد و شب‌ها را در کنار خانواده‌اش می‌گذراند. حتی تفریحاتش را همراه با دخترک کوچکش می‌گذراند. کسی نمی‌داند اهورا از زندگی‌اش دقیقاً چه می‌خواهد، درواقع هیچکس از صندوقچه‌ی عظیم درون سینه‌اش خبر ندارد! که گاه و بی‌گاه سر ریز می‌کند و چیزی نمانده جانش را بگیرد! گرچه همیشه به نظر می‌رسد او مردی آرام و خونسرد باشد.
ساعت که به پنج عصر نزدیک می‌شد به خانه می‌رسید. قبل از هرکاری به دخترش سر می‌زد. مثل امروز بانوی کوچکش گاهی در خواب به سر می‌برد. بالای سرش می‌ایستد، نگاهش می‌کند و بوسه‌ای روی پیشانی‌اش می‌کارد سپس به خلوتگاهش می‌رود.
اهورا همیشه‌ی خدا تنها بود. اتاق عریضی داشت که دیوارهایش تماماً سفید بود. فقط چند تصویر بزرگ از دخترش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Gandom.S

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,938
پسندها
40,736
امتیازها
66,873
  • نویسنده موضوع
  • #22
[THANKS]
به سرعت تسلیم شد، گردن کج کرد و دست به سینه شد.
- بفرمایید، جانم؟
- تو تا کی می‌خوای تنها باشی؟ تنها زندگی کنی و مجرد بمونی؟ وقتش نیست یه زن تو زندگیت باشه؟
درست مثل تمام مادرهای ایرانی برای سروسامان دادن او از یک جمله‌ی تکراری استفاده کرد.
زنی که رنج‌های زندگی را برای خودش کافی می‌دانست و همیشه به دنبال خوشی بود. موهای کوتاه پسرانه‌ای داشت که بیشترشان سفید بود! شاید این لون دردهایش را به نمایش می‌گذاشت و علاقه‌ای به رنگ مو نداشت. چشم‌های قهوه‌ای‌اش همیشه‌ی خدا غم عمیقی را نشان مخاطبش می‌داد و لب‌های نازک کوچکش در میان پوست سفیدش هنوز تازگی رنگ صورتی‌اش را حفظ می‌کرد.
ابروهای سیاه اهورا با شنیدن این حرف مادرش بالا پرید و با شگفتی او را نگاه کرد؛ آخر ناگهان امروز به یاد مزدوج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا