• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار چهل سالگی | سیده پریا حسینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سیده پریا حسینی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 25
  • بازدیدها بازدیدها 505
  • کاربران تگ شده هیچ

سیده پریا حسینی

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,413
پسندها
16,444
امتیازها
38,073
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #21
از همان روز اول هم می‌دانست که قرار نیست از عشق این زن دست بکشد و تصمیم گرفت بعد از اتمام فیلم برداری او را به نوشیدن قهوه‌ای مهمان کند و همین طور هم شد، گیتی در ابتدا بسیار سرد و رسمی بود اما در طول فیلم برداری کمی نرم‌تر شد و پس از مدتی آشنایی، تصمیم گرفتند وارد رابطه شوند. پیش از گیتی دختری بود که خانواده‌اش معرفی کرده بودند اما روحیات‌شان تماما متفاوت بود او پرستار بود و هیچ درکی از شغل امید نداشت و بسیار شکاک و بی‌حوصله بود این بود که امید پس از ۴ ماه دوستی از او جدا شد و دیگر نتوانست وارد رابطه شود تا زمانی که جهانش را ملاقات کرد! دلش نمی‌خواست از گیتی در مورد گذشته‌اش بپرسد و آن زن را برنجاند، تنها چیزی که از زبان خود گیتی شنیده بود این بود که اگر در تصمیمت برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,413
پسندها
16,444
امتیازها
38,073
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #22
در تمام طول راه گیتی به دسته گل رز خیره مانده و هر از چند گاهی عطر آن‌ها را ریه می‌کشید، امکان نداشت روزی امید به دیدار او بیاید و برایش گل نیاورد. او در ابتدای آشنایی‌شان تنها یک بار گفته بود که به گل‌های رز علاقه دارد و هر بار که امید رز‌های به رنگ‌های مختلفی می‌گرفت با شوق و ذوق گل‌ها را به خانه می‌برد تا اینکه یک بار به گل‌های رز قرمز علاقه‌ی بیشتری نشان داد و از آن پس بود که امید همیشه برایش دسته گلی نسبتا بزرگ از گل‌های رز تزیین شده را می‌آورد. وقتی با امید آشنا شده بود که در حس بی‌تفاوتی عمیقی نسبت به زندگی گم شده بود. به ظاهر همه چیز جریان داشت درسش را خوانده بود دبیر شده بود همان طور که همیشه می‌خواست و شغل مناسبی هم داشت با این همه چیزی درون سینه‌اش نامنظم می‌تپید چیزی که حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,413
پسندها
16,444
امتیازها
38,073
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #23
به بام تهران که رسیدند، نهار‌شان را همراه با موسیقی آرام و سنتی‌ای که از ضبط ماشین پخش می‌شد خوردند و پس از آن از ماشین بیرون آمدند تا کمی پیاده روی کنند. هر دو به موازات یکدیگر قدم برمی‌داشتند و امید مدام از خودش می‌پرسید که چه زمانی می‌تواند پیشنهادش را مطرح کند تا اینکه در جایی ایستادند که گویی تمام شهر زیر پایشان بود و قلبش به او نوید داد که اکنون زمان مناسب است. نفس عمیقی کشید و گفت:
- گیتی...
گیتی به سوی او چرخید و با متانت پاسخ داد:
- جانم؟
امید لبخندش را امتداد بخشید و دستان ظریف گیتی را در دست گرفت.
- من خیلی فکر کردم، همش دنبال زمان مناسب بودم، می‌خواستم کاری کنم که تو رو خیلی خوشحال کنه اما الان می‌بینم هر کاری کنم بازم برای تو کمه، چون تو خیلی زیبایی... خیلی خاصی... و من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,413
پسندها
16,444
امتیازها
38,073
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #24
مقابل خانه توقف کردند، گیتی پلک‌هایش را بر هم گذاشت و نفس عمیقی کشید، از تصور واکنش مادرش بعد از شنیدن خبر خواستگاری به ناگاه خنده‌اش گرفت. امید لبخندی زد و پرسید:
- چیشد عزیزم؟ یاد چیزی افتادی؟
گیتی سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت:
- مادرم... از واکنش‌های احتمالیش خنده‌ام گرفت
امید شانه بالا انداخت و با غرور گفت:
- مادرت منو خیلی دوست داره، می‌دونم که خوشحال می‌شه
گیتی تای ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- مطمئن به نظر می‌رسی!
امید چشمکی زد و پاسخ داد:
- البته! اون هر بار که منو می‌بینه لبخند میزنه بهم می‌گه پسرم و حتی موقع رفتن می‌گه مراقب خودت باش عزیزم! تا حالا ندیدم با غریبه‌ی دیگه‌ای اینطور رفتار کنه، من توی دلش جا باز کردم!
گیتی به جلو خم شد خندید و تکه‌ای از موهایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سیده پریا حسینی

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,413
پسندها
16,444
امتیازها
38,073
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #25
از طرفی دیگر گیتی با لبخند ناخودآگاه و عمیقی که بر چهره داشت توجه مادرش را جلب کرد. او که کنار کتری برقی ایستاده بود و مشغول ریختن همزمان چای دم کرده و آب جوش در فنجان بود، با دیدن دخترش و دسته گل بزرگی که در دست داشت خنده‌ی ملیحی کرد و گفت:
- علیک سلام خانم خانما!
گیتی که متوجه شده بود به هنگام ورود، سلام نکرده گوشه‌ی لبش را گاز گرفت و خجالت زده گفت:
- سلام مامان، ببخشید حواسم پرت شد
مادر خندید و فنجان چای دیگری هم برای دخترش ریخت. گیتی گل‌ها را در اتاقش روی میزش قرار داد لباس‌هایش را تعویض کرد و به سالن پذیرایی برگشت.
آرزو تکه‌ای خرما را در دهان گذاشت و اندکی چای نوشید، سپس با شیطنت گفت:
- حق داری حواست پرت بشه، حواس برات نمیذارن که
گیتی که گونه‌هایش سرخ شده بود سر به زیر انداخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سیده پریا حسینی

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,413
پسندها
16,444
امتیازها
38,073
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #26
گیتی کمی از آغوش مادر فاصله گرفت، اما هنوز دست‌هایش دور کمر او بود. لبخند روی صورتش کم‌رنگ شد و با تردید گفت:
- مامان... من یه کم می‌ترسم.
آرزو دست از نوازش موهایش کشید و نگاهش کرد.
- از چی؟
گیتی لب‌هایش را تر کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت:
- از ازدواج. از اینکه یه روز همه‌چی خوب باشه و بعد... ندونم چی می‌شه. از اینکه یه جایی بفهمم اشتباه کردم یا اینکه آخرش بشم شبیه تو!
آرزو برای چند لحظه ساکت ماند. نه ناراحت شد، نه نگاهش را دزدید. فقط دست دخترش را گرفت و آرام فشرد.
- اگه منظورت اینه که می‌ترسی یه روز زندگی‌ت شبیه زندگی من بشه، حق داری.
گیتی سر بلند کرد و آرزو لبخند کم‌رنگی زد.
- من نمی‌خوام بهت دروغ بگم گیتی. ازدواج من خوب تموم نشد. خیلی جاها هم خودم اشتباه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا