دفتر شعر دفتر شعر کاربر .Anoosh

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 84
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1

1000081203.webp
« خاموشم اما
به آواز غم خود می‌دهم گوش.
وقتی کسی آواز می‌خواند،

خاموش باید بود. »

راوی این محفل، چشم و دل @Anoosh. است.
اوست که از میان امواج بی‌کران شعر،
گلچینی زیبا برمی‌چیند و پیش رو می‌گذارد.


« در حریمِ عشق نَتْوان زد دَم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
»
چشم و گوش از پی دیوان قوانین باید :
قوانین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #2
اوّلِ دفتر به نام ایزدِ دانا
صانِع، پروردگار، حیِّ توانا

اکبر و اعظم، خدایِ عالم و آدم
صورتِ خوب آفرید و سیرتِ زیبا

از دَرِ بخشندگی و بنده‌نوازی
مرغِ هوا را نصیب ماهیِ دریا

قسمتِ خود می‌خورند، مُنعِم و درویش
روزیِ خود می‌برند پشّه و عَنقا

حاجتِ موری به علمِ غیب بداند
در بُنِ چاهی به زیرِ صخره‌یِ صَمّا

جانور از نطفه می‌کند، شکر از نی
برگِ تر از چوبِ خشک و چشمه ز خارا

شربتِ نوش آفرید از مگسِ نَحْل
نَخل تناور کند ز دانه‌یِ خرما

از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
از همه عالم نهان و بر همه پیدا

پرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جَلالش
از عظمت، ماورایِ فکرتِ دانا

خود، نه زبان در دهانِ عارفِ مدهوش
حمد و ثنا می‌کند، که موی بر اعضا

هر که نداند سپاسِ نعمتِ امروز
حیف خورد، بر نصیبِ رحمتِ فردا

بار خدایا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #3
ما بی‌غمانِ م**س.ت دل از دست داده‌ایم
هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جامِ باده‌ایم

بر ما بسی کمانِ ملامت کشیده‌اند
تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم

ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیرِ مُغان ز توبهٔ ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود، مددی ای دلیلِ راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله، مِی مبین و قَدَح در میانِ کار
این داغ بین که بر دلِ خونین نهاده‌ایم

گفتی که «حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟!»
نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ ساده‌ایم
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] briska

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #4
قسمت هائی شعر بسیار طولانی آبی خاکستری سیاه حمید مصدق

در شبان غم تنهايى خويش
عابد چشم سخنگوى توام
من در اين تاريكى
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوى توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بى پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوى تو
موج درياى خيال
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #5
كاش با زورق انديشه شبى
از شط گيسوى مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر مى كردم
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #6
تو گل سرخ منى
تو گل ياسمنى
تو چنان شبنم پاك سحرى ؟
نه
از آن پاكترى
تو بهارى ؟
نه
بهاران از توست
از تو مى گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايى را
هوس باغ و بهارانم نيست
اى بهين باغ و بهارانم تو
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #7
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسى عروسكهاى
خواهر كوچك خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس
صحبت از سادگى و كودكى است
چهره اى نيست عبوس
خواهر كوچك من
در شب جشن عروسى عروسكهايش مى رقصد
خواهر كوچك من
امپراتورى پر وسعت خود را هر روز
شوكتى مى بخشد
خواهر كوچك من نام تو را مى داند
نام تو را مى خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ى خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمى گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبى بود و چه فرخنده شبى
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودک قلب من اين قصه ى شاد
از لبان تو شنيد :
“زندگى رويا نيست
زندگى زيبايى ست

حمیدمصدق
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #8
من از اینکه از تو دروغی شنیدم
به این حال و روزو به این شک رسیدم

تو اما که انگار بهونه ت همین بود
گذشتی چه آسون، چه آسون چقد زود

نگا کن ببین حال من ناخوشه
جدایی چه آسون منو میکشه

منو میکشه خاطراتم باهات
کنارم نشسته یه سایه به جات

یه سایه که شکلش شبیه منه
که تنهاییامو بهم میزنه

لاادری
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #9
در نظربازیِ ما، بی‌خبران، حیران‌اند
من چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

عاقلان، نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی
عشق داند که در این دایره، سرگردان‌اند

جلوه‌گاهِ رخِ او، دیدهٔ من، تنها نیست
ماه و خورشید، همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بَسْت خدا
ما، همه، بنده و این قوم، خداوندان‌اند

لافِ عشق و گِلِه از یار؟ زَهی لافِ دروغ!
عشق‌بازانِ چُنین، مُسْتَحَقِ هِجْران‌اند

حافظ
 

Anoosh.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/10/25
ارسالی‌ها
854
پسندها
1,657
امتیازها
11,273
  • #10

گناه​


گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه‌جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم ز چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی‌تابانه لرزید
ز خواهش‌های چشم پرنیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار اون نشستم

لبش بر روی لب‌هایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق
تو را می‌خواهم ای جانانهٔ من

تو را می‌خواهم ای آغوش جان‌بخش
تو را ای آغوش دیوانهٔ من

هوس در دیدگانش شعله افروخت
شر اب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم
بر روی سینه‌اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می‌دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

فروغ
 
عقب
بالا