- تاریخ ثبتنام
- 17/6/26
- ارسالیها
- 21
- پسندها
- 46
- امتیازها
- 40
- نویسنده موضوع
- #21
چند روز بعد، اولین جلسهی کلاس حضوری تمنا از راه رسید او بین دو شیفت کاریاش، با عجله خودش را به آموزشگاه رساند.
هوای عصر بوی بارانِ مانده روی آسفالت را میداد و تمنا، کیف پارچهای کوچکش را محکم روی شانه نگه داشته بود. تمام مسیر را با فکر کلاس آمده بود؛ کلاسی که مدتها آرزویش را داشت، با کمی اضطراب وارد ساختمان شد.
صدای خندهی هنرجوها از کلاسهای مختلف به گوش میرسید و بوی کاغذ، مداد و رنگ، تمام فضای آموزشگاه را پر کرده بود.
درِ کلاس که باز شد، تمنا برای چند لحظه همانجا ایستاد، نور ملایم آفتاب از پنجرههای بزرگ داخل میتابید.
میزهای چوبی منظم کنار هم قرار گرفته بودند و دیوارها پر بود از نقاشیهای آبرنگی؛ منظره، گل، پرنده و پرترههایی که آنقدر زنده به نظر میرسیدند که انگار هر لحظه...
هوای عصر بوی بارانِ مانده روی آسفالت را میداد و تمنا، کیف پارچهای کوچکش را محکم روی شانه نگه داشته بود. تمام مسیر را با فکر کلاس آمده بود؛ کلاسی که مدتها آرزویش را داشت، با کمی اضطراب وارد ساختمان شد.
صدای خندهی هنرجوها از کلاسهای مختلف به گوش میرسید و بوی کاغذ، مداد و رنگ، تمام فضای آموزشگاه را پر کرده بود.
درِ کلاس که باز شد، تمنا برای چند لحظه همانجا ایستاد، نور ملایم آفتاب از پنجرههای بزرگ داخل میتابید.
میزهای چوبی منظم کنار هم قرار گرفته بودند و دیوارها پر بود از نقاشیهای آبرنگی؛ منظره، گل، پرنده و پرترههایی که آنقدر زنده به نظر میرسیدند که انگار هر لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر