• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناخواسته پناهم شد | پریا پدیدار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariapadidar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 462
  • کاربران تگ شده هیچ

pariapadidar

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
21
پسندها
46
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #21
چند روز بعد، اولین جلسه‌ی کلاس حضوری تمنا از راه رسید او بین دو شیفت کاری‌اش، با عجله خودش را به آموزشگاه رساند.
هوای عصر بوی بارانِ مانده روی آسفالت را می‌داد و تمنا، کیف پارچه‌ای کوچکش را محکم روی شانه نگه داشته بود. تمام مسیر را با فکر کلاس آمده بود؛ کلاسی که مدت‌ها آرزویش را داشت، با کمی اضطراب وارد ساختمان شد.
صدای خنده‌ی هنرجوها از کلاس‌های مختلف به گوش می‌رسید و بوی کاغذ، مداد و رنگ، تمام فضای آموزشگاه را پر کرده بود.
درِ کلاس که باز شد، تمنا برای چند لحظه همان‌جا ایستاد، نور ملایم آفتاب از پنجره‌های بزرگ داخل می‌تابید.
میزهای چوبی منظم کنار هم قرار گرفته بودند و دیوارها پر بود از نقاشی‌های آبرنگی؛ منظره، گل، پرنده و پرتره‌هایی که آن‌قدر زنده به نظر می‌رسیدند که انگار هر لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
21
پسندها
46
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #22
ماه‌ها به همین شکل گذشت.
کم‌کم طراحی اجزای صورت دیگر برایش سخت نبود.
خطوط مطمئن‌تر شده بودند، سایه‌ها طبیعی‌تر روی کاغذ می‌نشستند و چهره‌ها آرام‌آرام جان می‌گرفتند.
مربی هم دیگر از دیدن پیشرفتش تعجب نمی‌کرد؛ او حالا تمنا را خوب می‌شناخت و می‌دانست پشت هر طراحی، ساعت‌ها تمرین و پشتکار خوابیده است.
یک روز، بعد از اینکه طراحی‌های جدیدش را نگاه کرد، لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- تمنا... .
- بله؟!
- فکر می‌کنم وقتشه وارد دنیای رنگ بشی. جلسه‌ی بعد، وسایل آبرنگت رو بیار.
تمنا برای لحظه‌ای ماتش برد.
- یعنی... واقعاً آماده‌ام؟
مربی لبخند زد.
- آره. پایه‌ی طراحی رو خوب ساختی. از اینجا به بعد، رنگ‌ها قراره به کارت جون بدن.
چشم‌های تمنا از ذوق برق زد.
- چه آبرنگی بگیرم؟ اصلاً دقیقاً چه وسایلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا