• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sarina Almasi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 356
  • کاربران تگ شده هیچ

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #11
دخترک نمی‌فهمید که دلیل این خواسته چیست؛ اما می‌دانست سرپیچی از جاستین عواقب خوبی به دنبال ندارد. به سرعت به سمت کمد رفت و از کشوی زیر کمد یک چاقو بیرون آورد. به سوی جاستین دوید و چاقو را به دست او داد. جاستین پس از گرفتن چاقو، نوک آن را روی انگشت اشاره‌ی خود فشرد.
دخترک درک نمی‌کرد. چرا جاستین به خودش صدمه می‌زد؟ پس از آن که یک قطره خون سیاه‌رنگ از انگشتش خارج شد، انگشت را روی لب‌های کودک گریان گذاشت.
قطره‌ی خون روی لب کوچک پسرک سُر خورد و به داخل دهانش رفت. کودک با حس طعم خون، آرام گرفت و کمی بیشتر از خونی که از انگشت جاستین بیرون می‌ریخت، مکید.
سوفیا نتوانست جلوی جیغی که از دهانش خارج می‌شود را بگیرد. این بچه از خون تغذیه می‌کرد؟ چرا؟
-‌ اون... اون... .
جاستین که تا این لحظه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #12
جاستین که به لومیا نزدیک شد، سرش را پایین برد. فقط در حد چند میلی‌متر میانشان فاصله مانده بود. قلب لومیا با بی‌قراری می‌تپید. جاستین دهانش را نزدیک گوش لومیا برد. به آرامی زمزمه کرد:
-‌ اوه! جدی؟ و کی حد من رو تعیین کرده؟
زمزمه‌ی آرامش، تن لومیا را مورمور کرد. نمی‌دانست مردی که جلویش قرار دارد، آیا همان جاستینی است که قلبش را به او باخته بود؟
-‌ احساس می‌کنم دیگه نمی‌شناسمت... .
کلمات دلشکسته‌اش، بدون آن که خودش هم متوجه شود از لب‌هایش خارج شد. جاستین از او فاصله گرفت و یکی از ابروان قهوه‌ای‌رنگش را بالا فرستاد.
-‌ مطمئنی که از اول هم من رو درست شناختی؟
-‌ نمی‌دونم... فقط می‌دونم از مردی که جلومه، متنفرم!
این سخنان حتی خود لومیا را متعجب ساخت. او؟ نفرت از جاستین؟ جاستین جا خورد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #13
نگاهش را از آن خانواده گرفت و اشک‌هایش را پس زد.
-‌ نباید گریه کنم... باید قوی باشم.
شعله‌ی آبی‌رنگ هنوز هم جلویش می‌درخشید. به سوی مسیری که نشان می‌داد حرکت کرد. می‌توانست نگاه قضاوت‌گر مردم این شهر را روی خودش حس کند. پس از گذشت یک‌ساعت، از شهر خارج شد.
تپه‌ی بلند و سرسبزی جلویش بود. به سوی درختی رفت و جلوی آن نشست. سرش را به تنه‌ی درخت تکیه داد و چشمانش را بست.
-‌ خیلی خسته‌ام... بقیه‌اش بمونه برای بعداً.
***

درب سالن فرمانروایی‌اش را محکم کوبید. خدمتکاران بی‌چاره، از جایشان پریدند. واضح بود جاستین امروز حال خوبی ندارد. نزدیک‌ترین وسیله‌ای که پیدا شد را در دست گرفت و به گوشه‌ای پرت کرد. نفس‌نفس می‌زد و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید.
دوتا از خدمتکاران، با سرعت به سوی شیشه‌های شکسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #14
پارت دوازدهم

-‌ لئو؟! چرا اینجایی؟
سوفیا از جایش برخاست و جلوی جاستین تعظیم کرد.
-‌ سرورم!
جاستین نگاهش را از سوفیا گرفت و به لئونارد خیره شد. نگاهی به شیرینی درون دستش انداخت. یک ابرویش را بالا فرستاد. شیرینی را از دست لئونارد گرفت و گفت:
-‌ از فردا اجازه داری این‌طور غذاها رو هم بخوری؛ یکم صبر داشته باش!
-‌ می‌خواستم اون رو به جیمز... .
میان کلامش متوقف شد؛ زیرا که تلخی حقیقت را حس کرد. جیمز می‌توانست عادی تغذیه کند؛ با این‌که هنوز فقط پنج سال داشت.
-‌ پدر... چی رو از من مخفی کردید؟ جیمز هم هنوز هفت سالش نشده؛ اما تا به حال از قلب کسی تغذیه نکرده.
جاستین نمی‌دانست چه باید بگوید. اگر به لئونارد حقیقت را می‌گفت همه‌چیز از کنترلش خارج میشد.
-‌ چون تو در آینده قوی‌تر از اون میشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #15
پارت سیزدهم

جاستین با دیدن رایان به سمتش دوید تا او را در آغوش بگیرد؛ اما دویدن او همانا، رد شدنش از روح بدون جسم رایان و برخورد محکم او به دیوار نیز همانا!
رایان دستش را روی دهانش گذاشت و درست مانند سیصدسال پیش که کنار هم بودند، به آرامی خندید.
-‌ این بود مشاور باهوش من؟! یعنی تو نمی‌دونی که نمیشه یه روح رو بغل کرد؟
جاستین درحالی‌که سرش را با دست گرفته بود، نگاهی به پادشاه فقید که زمانی بهترین و تنها دوستش بود، انداخت. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش که سیصدسال نمی‌خندیدند، نشست.
-‌ تو هم اگه جای من بودی همین واکنش رو نشون می‌دادی.
رایان لبخند مهربانی زد و روی صندلی چوبی گوشه‌ی اتاق نشست که پس از مدت‌ها جاستین بلند خندید.
-‌ خوبه خودت هم اشاره کردی که جسم نداری.
رایان نگاهی به وضعیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #16
اقا نظر خودم راجب جاستین عوض شد. بمیرم برات بچممم
موقعیت: وی خودش خبر نداشته جاستین عاشق لومیاعه:/

پارت چهاردهم

***
زمان حال

جاستین نگاهی به چشمان منتظر رایان انداخت. آب‌دهانش را قورت داد که رایان مشکوک یک ابرویش را بالا فرستاد.
-‌ چه گندی زدی دقیقاً؟
-‌ ام... هیچی فقط... اژدهای جدید به دنیا اومده؛ الان هم هفت سالشه.
رایان که این خبر را شنید، بی‌خیال شک‌هایش شد و با خوش‌حالی گفت:
-‌ این که عالیه! چرا ناراحتی؟
جاستین روی زمین نشست و به عنکبوتی که روی سقف چوبی درحال تنیدن تار جدیدی بود، خیره شد. می‌خواست بگوید چون به‌خاطر آن اژدها، همسر و پسر بزرگش را از دست داده است؛ اما می‌دانست که نه آن اژدها و نه رایان، هیچ‌کدام مقصر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #17
پارت پانزدهم

پس از تمام شدن نمایش روی آینه، لبخندی روی لب‌های هر دویشان نشست.
-‌ همون‌موقع هم مطمئن بودم بهترین انتخاب رو کردم.
جاستین نگاه شرمنده‌اش را به چوب‌های ترک‌خورده‌ی روی زمین دوخت. بهترین انتخاب؟ اگر رایان همه‌چیز را می‌دانست هنوز هم این حرف را می‌زد؟
رایان چانه‌اش را روی دستان گره شده‌اش گذاشت و سرش را جلوتر آورد.
-‌ ولی باز هم این غیرممکنه که من وارد جسم اون اژدهای جدید بشم.
-‌ اما من کاملاً مطمئنم که توی اون کتاب باستانی نوشته بود... .
-‌ اهمیتی نداره که اون چی نوشته بود. نمی‌تونم شانس زندگی رو از یکی بگیرم؛ اون هم درست زمانی که احساساتش رو کشف کرده.
جاستین با خشم از جایش برخاست.
-‌ این‌ها برای اینه که تو خیلی مهربونی! چه اهمیتی داره؟ مهم برگشتن توئه.
رایان متقابلاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #18
پارت شانزدهم

از تصمیمی که گرفته اطمینان کامل داشت؛ اما پیش از آن باید فکری به حال جیمز می‌کرد.
آن عمارت را ترک کرد و به سوی اتاق جیمز قدم برداشت. چیزی در مورد جیمز برایش عجیب بود. جیمز قدرت طی‌الارض را داشت که عادی‌ترین قدرت شیاطین سایه مانند لومیا و سباستین همین بود؛ اما او قدرت مداوای زخم‌ها را نیز داشت که قدرت اهریمنان مار بود.
-‌ یعنی... جیمز قدرت هر دوی ما رو داره؟
چنین چیزی تقریباً غیرممکن به حساب می‌آمد. تمامی شیاطین یا قدرت مادرشان را به ارث می‌بردند یا قدرت پدرشان؛ اما جیمز چطور این‌قدر متفاوت شده؟
***
پس از جدا شدن از یکدیگر، قلب هر دویشان محکم می‌تپید؛ اما دیگر به دلیل خشم و ترس نبود.
سباستین دستش را بلند کرد و تار مویی که روی صورت عرق‌ کرده‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
144
امتیازها
523
  • نویسنده موضوع
  • #19
پارت هفدهم

نگاه آخری به کلبه‌ی چوبی انداخت و برای مدتی طولانی با جیمز و سباستین وداع کرد.
به سوی اسب سپیدرنگش رفت و یال‌هایش را نوازش کرد. اولین‌باری که به این قلمرو آمده بود را به خوبی به خاطر می‌آورد. لبخند تلخی روی لبش نشست.
-‌ هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم با اون دختر دردسرساز این تجربه‌ها رو داشته باشم.
آهی کشید و بر روی اسب نشست. افسار اسب را در دست گرفت و آن را کشید.
-‌ حرکت کن!
اسب شیهه‌ای کشید و روی دو پایش ایستاد. دو پای جلویش را در هوا تکان داد و سپس با سرعت به سوی جلو دوید.
به هنگام رسیدن به دروازه‌ی میان دو قلمرو، نشان پادشاهی‌اش را جلوی دروازه گرفت و راه برایش باز شد.
پس از رسیدن به کاخ، اسب را درون اسطبل بست و خودش به سوی حیاط عمارتی که زمانی به لومیا تعلق داشت رفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste
عقب
بالا