• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خیال ماه | رقیه کروشاتی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع rogaye27
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 264
  • کاربران تگ شده هیچ

rogaye27

ناظر آزمایشی کتاب + کاربرفعال بخش
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
189
پسندها
323
امتیازها
2,033
  • نویسنده موضوع
  • #11
[THANKS]یک روز سرگرد بهم زنگ زد و با جدیت گفت:
- ببخشین مزاحم شدم می‌تونین با پلیس همکاری کنین؟ آخه کارمون سخته.
در کمال آرامش گفتم:
- باید چکار کنم؟
- رد دزده رو گرفتیم الان داره قاچاق کودک می‌کنه بهتره به این آدرس برین و به عنوان مهمون ازش اطلاعات بگیرین.
قبول کردم باید عصر به آدرس گفته شده می‌رفتم کارم سخت بود امّا هیجان رو دوست داشتم عصر که شد به مادرم خبر دادم دارم جایی میرم. وقتی به آدرس رسیدم زنگ در خونه رو زدم وقتی داخل شدم سلام کردم به عنوان مهمون روی مبل زرشکی رنگ نشستم. دقیقاً تو دل خطر بودم منتظر دزده قاچاق بودم کارم رو باید ظریف انجام می‌دادم. پشیمون شدم از اومدنم اونم تنها قرار شد پلیس مامور بفرسته تا مراقبم باشه یک فرد جوون هیکلی اومد کنارم وقتی دزده بچه ها رو اتاق زندانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

rogaye27

ناظر آزمایشی کتاب + کاربرفعال بخش
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
189
پسندها
323
امتیازها
2,033
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]باز یک دردسر درست کردم مزاحمی تو خیابون دنبالم اومد رو صورتش اسپری فلفلی زدم بیچاره فرار کرد. یک بار هم داستان می‌نوشتم که پشه‌ایی اومد سمتم اذیتم کرد. آخر می‌خواستم بکشمش فرار می‌کرد رو پشه وسایلم رو پرت می‌کردم آخر از اتاقم به پذیرایی رفت رو صورتم پدرم نشست با پشه کش زدم مُرد خیالم راحت شد. پدرم هم دید رو پشه متمرکزم فقط خندید. به پدرم با عتاب گفتم:
- بابا اذیتم کرده بود به اتاقم برو ببین چطور بهم ریخته.
بابا دستی به سرم کشید و با جدیت گفت:
- پشست ولش کن، می‌ذاشتی پنجره باز باشه که بیرون بره.
- بابا می‌دونی که از حشره‌ها بدم میاد. بابا امروز بریم طبیعت گردی؟
- باشه باید به مادرت بگم ناهارمون رو تو طبیعت بخوریم.
چشمی گفتم به مادرم اطلاع دادم که خوشحال شد پدر و مادرم کمتر بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

rogaye27

ناظر آزمایشی کتاب + کاربرفعال بخش
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
189
پسندها
323
امتیازها
2,033
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]یک بار سرگرد بهم زنگ زد و با جدیت گفت:
- سلام، خوبی؟ خواستم بگم می‌تونی بیای پاسگاه باهات کار فوری دارم.
بینیم رو خارش دادم و گفتم:
- باشه یکم دیگه میام دزده رو پیدا نکردین؟
- نه هنوز، نگران این موضوع نباشین.
وقتی قطع کرد سریع مانتوی بلند پوشیدم با شال و کفش کتونی، از خونمون بیرون زدم. وقتی به پاسگاه رسیدم ساعت پنج عصر بود. وقتی وارد اتاق سرگرد شدم در حال ورق زدن پرونده‌ای بود. نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم بهش سلام کردم که جوابم رو داد. انگار می‌خواست من رو رستورانی دعوت کنه. پس به سمت رستوران معروف رفتیم وقتی شاممون رو خوردیم منتظر حرفاش شدم. که سرگرد با جدیت گفت:
- بهتره برم سر اصل مطلب، مدتیه ازتون خوشم اومده می‌خوام بیشتر باهم آشنا شیم.
با این حرفش ضربان قلبم تند شد چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا