• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کومورِبی | سیدنی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sydney
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها بازدیدها 1,757
  • کاربران تگ شده هیچ

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #71
[THANKS]برنا تمام مدت به هارومی زل زد. نمی‌توانست از او و زیبایی‌هایش چشم بردارد. زن با آن لباس‌های روشن، موهای لَختی که روی پیشانی و شانه‌اش ریخته بودند و نگاه بی‌انعطافش شبیه بچه‌های بازیگوش و حرف‌نشنو به نظر می‌آمد. لبخند محوی روی لبانش نشست و نگاهش برای لحظه‌ای روی اندام هارومی ماند و ماتش برد! آب دهانش را فرو داد و چشمانش را به جهت دیگری چرخاند.
زمانی که زن اندکی خم شد تا تلفن را سر جایش بگذارد، برنا دستش را گرفت. هارومی برای لحظه‌ای خشکش زد و سپس به‌طرفش چرخید و تیز و بُرنده نگاهش کرد. برنا خیره به چهره‌ی بی‌انعطافش کمی به او نزدیک‌تر شد؛ اما هارومی بلافاصله دستش را پس کشید و از کنار مرد عبور کرد.
برنا همان‌جا ماند و آه از نهادش برآمد! خودش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #72
درود. ممنون که کومو رو می‌خونید و منتظر آپش هستید. قول دادم که امروز چند پارت داشته باشیم؛ پس فعلاً یکی تقدیم به شما، تا کم‌کم پارت‌های بعدی هم آپ بشن♡


[THANKS]هارومی درِ کابینت را محکم بست و از بلندی صدایش، تندتند پلک زد. رفتارهای برنا داشت خشم و حرص نهفته‌ی درونش را بیدار می‌کرد؛ انگار که روی فلز ناخن بکشی! دستانش را مشت کرد و یک تای ابروانش را بالا انداخت تا با غیظ لب بزند:
- و؟!
برنا نگاهش را دزدید و به گلدان آلوئه‌ورای کنار پنجره چشم دوخت. نمی‌خواست هارومی از چشمانش احساسات خروشانش را بخواند و دستش پیش او رو شود. هنوز برای آن مرحله خیلی زود بود!
- خب غذاهای اون‌جا همیشه پر از آجیل و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #73
[THANKS]هارومی در را بست و سرش را به چپ‌ و راست تکان داد. پرحرفی‌های آچن هرگز از انرژی وافرش نمی‌کاستند و پسر همیشه سرزنده و خندان بود و زن گاه در ژرفنای وجودش به او غبطه می‌خورد‌.
معرفی آچن و کامیلا به دیگران چند دقیقه‌ای زمان برد. هارومی غذاها و بطری نوشیدنی را به آشپزخانه برد و مشغول آماده‌کردن ظرف‌‌ها شد تا میز رو بچیند. صدای حرف‌زدن و خندیدنِ مهمان‌هایش زیر سقف خانه می‌پیچید و حسی شبیه به جریان‌داشتن زندگی به او می‌داد؛ پر از آرامش و رهایی، این ‌بار مثل یک نویز سفید!
غذاها را با بیشترین سرعتی که داشت درون ظرف ریخت در همین زمان، نائومی به کمکش آمد تا با هم میز را بچینند. لحظاتی بعد، زن کنارش آمد و با کمی احتیاط زمزمه کرد:
- برنا سان... مرد خوبی به نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #74
[THANKS]نفس هارومی برای لحظه‌ای برید! چرا نگاه‌ها و لبخندهای نائومی او را به یاد جولی می‌انداخت؟ مگر چه شباهتی میان‌شان وجود داشت؟ نگاهش را از چهره‌ی مهربان و نگاه نصیحت‌گر زن دزدید و چرخید تا دستمالی از جعبه‌ی دستمال‌کاغذی بردارد و لکه‌ی قطره‌ی آب روی یکی از قاشق‌ها را پاک کند.
- تو چی؟ اگه بخوای کسی رو تنبیه کنی چی‌کار می‌کنی؟
ابروهای نائومی از سؤال هارومی بالا رفتند و زن بی‌درنگ جواب داد:
- بستگی داره که اون کی باشه و چی‌کار کرده باشه.
- توی موقعیتی مشابه من چی‌کار می‌کردی؟
نگاه نائومی از شیطنت درخشید.
- مگه موقعیت تو چه‌جوریه؟!
هارومی خندید و سرش را کمی کج کرد و موهای بی‌حالت و صافش، از روی سرشانه‌اش لغزیدند و معلق شدند.
- لطفاً... مجبورم نکن بیشتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا