- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,484
- پسندها
- 6,017
- امتیازها
- 24,673
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #71
[THANKS]برنا تمام مدت به هارومی زل زد. نمیتوانست از او و زیباییهایش چشم بردارد. زن با آن لباسهای روشن، موهای لَختی که روی پیشانی و شانهاش ریخته بودند و نگاه بیانعطافش شبیه بچههای بازیگوش و حرفنشنو به نظر میآمد. لبخند محوی روی لبانش نشست و نگاهش برای لحظهای روی اندام هارومی ماند و ماتش برد! آب دهانش را فرو داد و چشمانش را به جهت دیگری چرخاند.
زمانی که زن اندکی خم شد تا تلفن را سر جایش بگذارد، برنا دستش را گرفت. هارومی برای لحظهای خشکش زد و سپس بهطرفش چرخید و تیز و بُرنده نگاهش کرد. برنا خیره به چهرهی بیانعطافش کمی به او نزدیکتر شد؛ اما هارومی بلافاصله دستش را پس کشید و از کنار مرد عبور کرد.
برنا همانجا ماند و آه از نهادش برآمد! خودش هم...
زمانی که زن اندکی خم شد تا تلفن را سر جایش بگذارد، برنا دستش را گرفت. هارومی برای لحظهای خشکش زد و سپس بهطرفش چرخید و تیز و بُرنده نگاهش کرد. برنا خیره به چهرهی بیانعطافش کمی به او نزدیکتر شد؛ اما هارومی بلافاصله دستش را پس کشید و از کنار مرد عبور کرد.
برنا همانجا ماند و آه از نهادش برآمد! خودش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.