در دورترین نقطهی قطب شمال، جایی که برفها مثل شکر میدرخشند و هوا همیشه بوی پشمک میدهد، کارگاه بابانوئل غرق در شادی و تکاپو بود. «بیکر پات»، پیرمرد مهربانی که کلاه سرخی به سر داشت، توی آشپزخانه مشغول بود. او مسئول پختن خوشمزهترین شیرینیهای دنیا برای الفها و گوزنها بود.
بیکر پات همانطور که با قاشق چوبیاش توی کاسه میچرخاند، زیر لب آواز میخواند. تقتق! قاشق را به لبهی کاسه زد و با خودش گفت: «امسال باید یه میانوعدهی خیلی خاص درست کنم! بابانوئل و گوزنها کلی کار دارن و نباید زود خسته بشن.»