- نویسنده موضوع
- #41
صدایِ چرخشِ کلید تویِ قفلِ درِ واحد، تویِ اون سکوتِ سنگینِ خونه، مثلِ صدایِ شکستنِ استخون بود. نفسم حبس شد. دستم بیاختیار رفت سمتِ لبهیِ میز، ناخونهام رو فرو کردم تویِ چوبش تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم. قلبم داشت خودش رو به دیوارهیِ قفسهیِ سینهام میکوبید؛ ضرباتِ پیدرپی و دردناک. «یعنی خودش برگشته؟» این فکر مثلِ یه مارِ سمی پیچید تویِ مغزم.
در بهآرومی باز شد. لایِ در که باز شد، اولین چیزی که چشمم رو گرفت، پوتینهایِ مشکیِ نظامی بود که با گلولایِ خشکشدهیِ خیابون کثیف شده بود. بالا اومدم… شلوارِ سرمهای، پالتویِ بلندِ تیره… و بعد، اون چهرهیِ استخونی و نگاهِ نافذ. سرهنگ مقدم بود.
همونجا که ایستاده بودم، خشکم زد. لکههایِ خونی که رویِ دستام نشسته بود، هنوز مرطوب بود و بویِ گسِ...
در بهآرومی باز شد. لایِ در که باز شد، اولین چیزی که چشمم رو گرفت، پوتینهایِ مشکیِ نظامی بود که با گلولایِ خشکشدهیِ خیابون کثیف شده بود. بالا اومدم… شلوارِ سرمهای، پالتویِ بلندِ تیره… و بعد، اون چهرهیِ استخونی و نگاهِ نافذ. سرهنگ مقدم بود.
همونجا که ایستاده بودم، خشکم زد. لکههایِ خونی که رویِ دستام نشسته بود، هنوز مرطوب بود و بویِ گسِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر