• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کدِ قتل | مهتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahta138
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 509
  • کاربران تگ شده هیچ

mahta138

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
42
پسندها
68
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #41
صدایِ چرخشِ کلید تویِ قفلِ درِ واحد، تویِ اون سکوتِ سنگینِ خونه، مثلِ صدایِ شکستنِ استخون بود. نفسم حبس شد. دستم بی‌اختیار رفت سمتِ لبه‌یِ میز، ناخون‌هام رو فرو کردم تویِ چوبش تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم. قلبم داشت خودش رو به دیواره‌یِ قفسه‌یِ سینه‌ام می‌کوبید؛ ضرباتِ پی‌در‌پی و دردناک. «یعنی خودش برگشته؟» این فکر مثلِ یه مارِ سمی پیچید تویِ مغزم.
در به‌آرومی باز شد. لایِ در که باز شد، اولین چیزی که چشمم رو گرفت، پوتین‌هایِ مشکیِ نظامی بود که با گل‌ولایِ خشک‌شده‌یِ خیابون کثیف شده بود. بالا اومدم… شلوارِ سرمه‌ای، پالتویِ بلندِ تیره… و بعد، اون چهره‌یِ استخونی و نگاهِ نافذ. سرهنگ مقدم بود.
همون‌جا که ایستاده بودم، خشکم زد. لکه‌هایِ خونی که رویِ دستام نشسته بود، هنوز مرطوب بود و بویِ گسِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
42
پسندها
68
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #42
با اینکه هنوز وحشتِ دیدنِ اون انگشت‌ها و غیب شدنِ پیامک مثلِ یه مته داشت مغزم رو سوراخ می‌کرد، ولی مجبور بودم ماسکِ آرامش بزنم. نمی‌خواستم سرهنگ فکر کنه دارم از هم می‌پاشم، اونم منی که قراره قاتلِ بابام رو پیدا کنم. نفسم رو حبس کردم و سعی کردم صدام نلرزه.
- راستی… سرهنگ، شما امروز چطور سر از اینجا درآوردید؟ برنامه‌تون چی بود؟
سرهنگ مقدم که داشت با نگاهِ سنگینش جزئیاتِ پذیرایی رو زیر و رو می‌کرد، یهو خشکش زد. ابروهاش تو هم گره خورد. یه جور کلافگیِ خاص تویِ چشماش دیدم که تا حالا ندیده بودم.
- ما یه ردی از قاتل پیدا کردیم… البته، هنوز خیلی مطمئن نیستیم. فعلاً داریم روش کار می‌کنیم.
مکثی کرد و نگاهم کرد. چشماش… انگار یه چیزی پشتِ اون نگاهِ فولادینش پنهان بود. دست کرد تویِ جیبِ پالتویِ چرمش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
42
پسندها
68
امتیازها
103
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #43
رفتم تو اتاق و لباس‌هامو با عجله پوشیدم. همون‌طور که بند کفشمو می‌کشیدم، ذهنم هزار تا سناریو می‌ساخت؛ از اعترافات عجیب گرفته تا یه حقیقتی که قرار بود زندگیمو زیر و رو کنه.
از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت در ورودی. بازش کردم و همون لحظه یادم افتاد آسانسور خراب بود.
عالی. دقیقاً چیزی که تو این وضعیت لازم داشتم.
ده طبقه رو با پله‌ها رفتم پایین؛ البته «رفتن» نه… بیشتر می‌دویدم. یه هیجان زیرپوستی داشتم، از اونایی که نمی‌دونی از ترسه یا شوق یا هر دو با هم. انگار بدنم می‌گفت «بدو، زودتر بفهم چی در انتظارتِ» و مغزم می‌گفت «نرو، برگرد، این مسیر بوی دردسر می‌ده».
از ساختمون زدم بیرون. همون پراید مدل نودِ سرهنگ، مثل همیشه با قیافه‌ی افسرده‌ش منتظرم بود.
دلم برای ماشین خوشگل خودم تنگ شد… ماشینی که الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1
عقب
بالا