• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از این‌جا تا هیچ‌جا | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 1,002
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
477
پسندها
2,317
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #61
مادرم وقتی خودش با کوروش تماس گرفت، درحالی که دستانش از عصبانیت می‌لرزیدند و گویی آماده‌ی منفجر شدن بود، برعکس تصوراتم، بعد از چند بوق کوروش جواب داد. باورم نمی‌شد. من خودم را به‌خاطر فردی اذیت می‌کردم که فقط وقتی از فردی بترسد تماسش را پاسخ می‌دهد؟ ولله که این دیگر نوبر است. گوشی را بلافاصله از دست مادرم گرفتم و درحالی که با صدای بلند می‌گفتم:
- چه عجب! آقا کوروش. نمردیم و شما تلفنتان را پاسخ دادید. لطف بزرگی بود واقعاً. دست شما درد نکند!
از روی مبل بلند شده بودم و مانند مرغ سرکنده این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم. کوروش جوابی نداد. سکوت کرده بود. بعدش تماس را بی‌معطلی قطع کرد. می‌توانستم دلیلش را حدس بزنم. اصلاً حدس دیگر چیست؟ به خوبی می‌دانستم برای چه این‌طور می‌کند. نمی‌خواست با من حرف بزند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
477
پسندها
2,317
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #62
مادرم مانتویم را روی سرم انداخت و با فریاد گفت:
- پاشو راه بیفت.
مانتویم را که جلوی دیدم را گرفته بود با خشم کنار زدم و با کلافگی نالیدم:
- باز کجا می‌رویم؟
مادرم درحالی که برعکس همیشه، روسری‌اش را تا روی پیشانی‌اش پایین می‌کشید، گویی که نمی‌خواست آشنایی او را بشناسد، با طعنه گفت:
- خوشحال باش، قرار است برویم تا رفیق شفیقت را ببینی‌.
نفس را می‌گفت. شاید چون نمی‌توانست این را قبول کند که کوروش سرخود چنین کاری کرده است. و شاید هم چون اعتقاد داشت که تمام خواهر شوهرها فتنه و دوبرهم‌زن هستند، مانند عمه آوای من. عمه آوا همیشه باور داشت که پدرم از سر مادرم هم زیادی است. حرف مفت می‌زد. هیچ‌کدام از حرف‌هایش هرگز حقیقت نداشتند. اگر هم حقیقت داشتند، پیاز داغشان را زیاد می‌کرد و بعد از آن‌که دعوایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا