این خیمههای بیکسی، کسی در آن نمیشود
وین آسمان عبوریِ پرندگان نمیشود
کسی زین شب سیاه، ظلمت دور نمیکند
دریغ این غبار سرد، ترکِ جهان نمیشود
افسوس این حال مرا به جز خدا نمیداند
غم درون خندهام دگر عیان نمیشود
در کوچههای بیعبور با خاطراتی پر مرور
ولی آن روی آشنا به من نشان نمیشود
دل غمگین من دگر غمگینتر نمیشود
وز همین مقدار که هست هم نگران نمیشود
آن چاه غم از قعر خود یوسف را بیرون داد
این کلبهی احزان چرا پس گلستان نمیشود
نشستهام و ساغران به دست من به گردشاند
هیهات قلب ناامید در آن ایمان نمیشود
مرام عشق تو مرا جانا به خاک و خون کشید
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
از درون پیرم ولی دارم جوانی میکنم
در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکنم
مرهمم ساز غزلهاییست میگیرم به دست
در همین ساز درد خود را نوحه خوانی میکنم
با تمام آشنایان دیار بیگانهام
گر چه جانم را برایشان فشانی میکنم
بلبل عشق همچنان در سینه میخواند ولی
عشق خود را با خیالش بایگانی میکنم
همچو شهریار که با یاد نگارش زنده بود
با وجود خاطراتش زندگانی میکنم
صاحبا کوی او سالهاست جز ویرانه نیست
با همین شوق و امید، جان، آسمانی میکنم
در بهاران مینشینی با خزان سر میکنی
دلبری را چون ش*ر..اب همتای ساغر میکنی
دلفریبانه کنارم مینشینی یانگار
شعر من را با نگاهت باز مُصَور میکنی
این غزل را از تو دارم چون در رویای من
چهرهات را چون گلی زیبا منور میکنی
هر کجا باشم دلم با توست ای آرام جان
با یادت قلبم را هر لحظه معطر میکنی
چون نسیمی از بهاران در کنارم میرسی
عطر عشقت را به جانم همچو گوهر میکنی
با نگاهت قصهها را رنگ دیگر میدهی
هر سخن را با لبانت شعر محشر میکنی
صاحبِ این شور عاشق با نگاهی دلبر است
با نگاهت آسمان را باز منور میکنی
این غزل پایان ندارد تا که در رویای من
با نگاهت جان من را باز مسخر میکنی
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
میشود باشی در بدن جانی نباشد؟
وصف تو درون دست انسانی نباشد
این ماه که میبینی نور میچکد از او
پیش تو دگر فکرش سلطانی نباشد
گر باشی کنارم ای پادشاه خوبان
در کنج دلم، شادی زندانی نباشد
ای که دم میزنی از نسیم کویت
این شهر با وجود تو ویرانی نباشد
گر نور تو باشد درین شهر و دیارها
هر صبح دلانگیز است، بارانی نباشد
ای عطر وجودت همه م**س.ت و دلانگیز
مفروش این عطر را که ارزانی نباشد
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
تو را چون جان عزیز میدارم ای دوست
که من تن هستم و تو حکم این پوست
چه گویم من درین شرح رفاقت
که هر چه دارم از این دوست نیکوست
نگارا اندرین احوال غمگین
کلامت از برایم مثل جادوست
رخت زیباتر از هر زیباروییست
و چشمانت رقیب چشم آهوست
من آن تشنهی لوتم در بیابان
که سیراب گشتهام زین چشمهی دوست
مرا حاشا که روی گردانم از تو
صاحب با تو فارغ ز هر چه داروست
وقتی با غم خود دائم درگیری
ناگاه ز همه فاصله میگیری
پادشاه دریای دردی ولی
دست لبخندهای تلخ زنجیری
روز و شب انگار تبانی کردهاند
دست از طلب جان خویش برگیری
شهریارا چه خوش گفتی تو
شعر بدین حقیقت و تفسیری:
وقتی همه جا پر است از دل سیری
عاشق بشوی غریبتر میمیری
یادت نرود به مردم این دنیا
دریا بدهی، کویر پس میگیری
چنان از عطر گیسویت خودم را م**س.ت میدارم
کزین کار عاشقان را من به شوق و وجد میآرم
من آن لوت خزانم که بیابانی شدم اما
نگاران را همه جز تو سرابی پست پندارم
دگر آمیخته شد عشقت با این جان و دل و کالبد
میان نقش خواب اما چه فرق است با بیدارم
به یاد نرگس مستت دلی شیدا گرفتارم
ز عشقت هر زمان جامی به یاد تو به دست دارم
چو مجنون در پی لیلی به هر سو میشوم حیران
به امید وصال تو ز جان و دل طلبکارم
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
امشب منم و یه سایه
که از جسمم رو دیواره
که از هر کنجِ این خلوت
غمی تازه پدیداره
دیگه هوای این خونه
از اشک گونههام سرده
دلم چند روزیه که سخت
هوس خاطرات کرده
یادم هست اون قدیمترها
میخندیدم چه قدر ساده
ولی الان همون شادی
هزاران متر زیر خاکه
تموم رویاهام دارن
میشن پرپر دونه دونه
اگه پیش بره این طوری
دیگه از من چی میمونه