دفتر متفرقه دفتر متفرقه | کاربر نگار 1373

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahta~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 125
  • بازدیدها بازدیدها 4,173
  • کاربران تگ شده هیچ

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • #121
کلمه‌ی درد اگه می‌تونست به صورت یه کتاب دیده بشه، قطعاً یکی از اشکالش کتاب صداهای چرنوبیل (زمزمه‌های چرنوبیل) می‌بود.
انقدر این کتاب دردناکه که حد نداره. هر چند صفحه یه بار اشک تو چشمات جمع میشه. حتی از مینی سریالش هم دردناک‌تره. واقعاً به آدمایی که روحیه‌ی حساس دارن اصلاً توصیه نمی‌کنم که بخونن. ولی با این حال، خوندنش از واجباته.
این رو دیشب بالاخره بعد از تنبلی کردن و خورد خورد خوندنش، تمومش کردم. ماجرای آخرش جگرم رو خون کرد. چند بار با خاطرات آدماش گریه کردم. این رو حتماً بخونید. بخونید و از چیزایی که از دست آدمیزاد، این موجود دو پا برمیاد بیشتر متحیر بشید.
جالب‌تر برام این‌جا بود که خیلی موارد حوادث هست که روی زمین به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • #122
این پیامه همین الان در حالی که داشتم رمانای عجق وجقم رو ویرایش می‌کردم و به مزخرفاتی که نوشته بودم پوزخند می‌زدم، برام اومده:
Screenshot_۲۰۲۶۰۵۲۰-۱۴۴۳۰۸_Samsung Internet.webp

ای بابا حالا مزارع ماری‌جوآنا و خشخاشم رو کجا مخفی کنم؟:pensive-face: چند هکتار زمین، همه رو باید بریزم دور. حیفه داداش، هیچ‌کدومتون نمی‌خواد؟ فقط حواستون باشه یه بار بگیرنتون، بار دوم چوب تو آستینتون می‌کنن :(
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • #123
خیلی شانسی متوجه شدم که متن پایین رو تو آرشیوی که نوشته‌هام رو می‌نویسم، ثبت کردم و اصلاً یادم نمیاد که نوشته باشمش! ظاهراً تو خواب و بیداری نوشتمش و اصلاً خاطرم نیست.‌ حتی نمی‌فهمم اون لحظه منظورم از این چرت و پرت چی بوده :))) :

مثل کسی شده‌ام که تب کرده باشد و هذیان بگوید. در عین بیداری و سلامت، هذیان می‌گویم. بدون نیاز به هیچ تبی، هذیان می‌گویم. می‌گویم و می‌گویم و هیچ‌کس برایش سوال نمی‌شود که چرا حرف‌هایم معنی ندارند. این خزعبلات از کجا سرچشمه می‌گیرند.
عجیبه ولی حالا دارم این رو درک می‌کنم، در عین بی‌معنی بودنش. به طرز غریبی درکش می‌کنم؛ در صورتی که تو خواب و بیداری نوشته بودمش و حالا می‌فهممش. درک عجیبی از جملاتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • #124
ولی اون موقع که دیوارای دورت فرو می‌ریزن و با حقیقت عریان مواجه میشی، یکی از سخت‌ترین لحظه‌هاست. وقتی می‌بینی باورات فرو می‌ریزن. وقتی می‌بینی چیزی که سال‌ها با اعتماد مطلق قبولش داشتی، اون چیزی نبوده که فکرش رو می‌کردی. هر کسی نمی‌تونه با این لحظه مواجه بشه و مواجه شدن باهاش، خطرناکه. دردناکه و عذاب‌آور. خودخوری ولت نمی‌کنه و هر روزت با سوال می‌گذره که "یعنی این چیزی که فکر می‌کردم هم... ؟"
مواجهه با حقیقت تلخه. ما آدما هم عین چی از حقیقت فرار می‌کنیم. خوشمون میاد دروغ شیرین بچشیم و با زهرش که آروم‌آروم تو بدنمون پخش میشه خوش باشیم تا به جاش پادزهر تلخ حقیقت رو مزه کنیم و بیدار بشیم.
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • #125
ولی واقعاً جوش لامصب از کجا می‌فهمه که باید در بدترین مکان و در بدترین زمان ممکن ظاهر بشه؟
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • #126
همه تو روزای خوشی پایه‌ت هستن.
مرد اونیه که تو روزای سختی پات بمونه.
 
عقب
بالا