• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nargess.khatoon
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 1,576
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    قتل گادیم
  • کاربران تگ شده هیچ

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #31
[THANKS]
پس از آن، از محضر حضور عطیه غیب گشت و عطیه، زیر لب «لعنتی» نثار او نمود. سپهر، پسر کله‌شق و لجبازی بود که حاضر بود خودش را جان به جان آفرین، تسلیم عطیه کند تا با او ازدواج نماید، اما او انگار عطیه را نمی‌خواست! او... .
***
«این قسمت: فرار از مار بزرگ.»
طهورا، روبه مادر آوینا می‌کند و نیز می‌گوید:
- متولد چه ماه و سالی به دنیا اومدین؟
خانم جوادی از سؤال‌های مکرر طهورا کلافه گشت و گفت:
- میشه تمومش کنین؟ خسته شدم!
طهورا نگاهی بر برگه‌ی پر از سؤال‌اش می‌کند. هنوز دو سؤال دیگر باقی مانده بود؛ پس به خانم جوادی چشم دوخت.
- میشه دو سؤال دیگه‌ای هم که مونده رو جواب بدین؟
خانم جوادی کلافه می‌شود و می‌گوید:
- باشه!
طهورا، سرش را تکان خفیفی داد و زیر لب گفت:
- البته اینو بهتون قول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]
خانم جوادی: فکر کنم! حالا جنازه‌ی دخترمو کی تحویلم می‌دین؟
طهورا در همان حین خیرگی چشمان‌اش به چشم‌های خانم جوادی، می‌گوید:
- به همکارم سپردم که کارهاشو انجام بده!
از سرجای خود برخاست و روبه خانم جوادی گفت:
- من دیگه برم، اگر مشکلی پیش اومد، حتماً به همکارم یعنی خانم ارغوان حمیدی تماس بگیرین!
مادر آوینا با غمی بسیار فراوان گفت:
- باشه؛ اما سرکار سرگرد، با اتاق دخترم چی‌کار می‌کنین؟
طهورا برای بازرسی بیشتر به‌سوی اتاق آوینا روانه می‌گردد. خانه‌ای مرتب و انگاری دست‌نخورده و همچنین دخترانه!
دیواری به رنگ صورتی دخترانه که عکس آوینا در آن گذاشته شده بود. فرش‌های پُرزدار و صورتی‌رنگ بود. تخت‌چوبی سیاه‌گون که روی آن پتویی صورتی کشیده شده بود. بالش صورتی نیز بر روی تخت بود. میز عسلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]
طهورا، دستان مرتعشش را که بر روی برگه‌ نهاده بود، برداشت و نیز زیر لب گفت:
- آوینا، یعنی تو چه رازی توی وجودته که هیچ‌کس ازش سر در نمیاره؟
نگاهی به پشت برگه کرد که عکس یک نقشه‌ای را ترسیم شده بود. پایین همان برگه نوشته بود:
- فقط خودت باید به مسیرش بری!
حیران گشته بود و نمی‌دانست چکار بکند؟! این‌که آوینا چرا چنین کارهایی از او سر زده بود؟
آوینا از کدام باند، این الماس را دزدیده بود؟ چطوری و چگونه؟!
پوفی از کلافگی کشید و پاکت و همین‌طور الماس را داخل کیف مجهزش گذاشت و برخاست و باقی کشوهای اضافی را گشت و چیزی جز لباس و شلوار نیافت! یک‌بار دیگر پوفی کشید و از اتاق خارج شد. روبه مادر آوینا گفت:
- چیزی برای بررسی نبود؛ موفق باشین!
خانم جوادی لبخندی زد.
- هم‌چنین، خدانگهدار!
سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #34
[THANKS]
سپس دفترچه را که در آن گزارش کرده بود را از کیف خود برداشت و در مقابل چشم‌های محمد نهاد.
- این هم از گزارش امروز قربان!
محمد با چشم‌هایی ریزشده از ناشی کنجکاوی، به برگه‌ی نوشته‌شده‌ی طهورا خیره گشت. پلک زد و پلک زد تا آن‌که به نوشته‌ی آخر رسید. نوشته بود:
«گزارش طهورا رحیمی، ۱۴۰۵/۵/۸»

کلافه به چشمان مضطرب طهورا خیره شد.
- اینا خیلی کمه سرگرد رحیمی!
طهورا، کلافه در دل خود پوفی کشید.
- می‌دونم، چون مادر مقتول تا همون‌قدر برام گفته!
سهیل در دل پوزخندی زد.
- تا ان‌قدر کار بلدین سرکار سرگرد؟!
طهورا پلکی زد و با سرفکنده، گفت:
- عذر می‌خوام، خیلی تلاش کردم که مادر مقتول رو به حرف بگیرم؛ اما اون فقط کمی از گفته‌هاش رو به من گفت!
سهیل سری تأسف تکان داد و چیزی نگفت؛ اما محمد گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا