- تاریخ ثبتنام
- 31/7/24
- ارسالیها
- 856
- پسندها
- 2,561
- امتیازها
- 15,073
- سن
- 18
[THANKS]پس از رفتن مریم، نگاهم به فرید میافتد که همچنان در خواب غوطهور است. این پسرک عجیب دل مرا برده بود. نگاهم به موهای فرفری و قهوهایش میافتد. دستی بر آنها میکشم و نگاهم را به روبهرویم که کاغذدیواری بر آن دیوار پوشانده شده بود، افتاد. طرح کاغذدیواری، گلهای نرگس را به تصویر میکشاند که حسابی به پرورشگاه میخورد.
زیر لب، آهسته گفتم:
- آخه منم قراره مثل فرید، سرنوشت منم بیراهه و نامشخص باشه؟
پوزخندی از این حرفم میزنم.
- برو خودتو جمع کن هیما! تو همیشه سعی کردی که آدم متفاوت و خودساختهای برای خودت باشی! حالا دیگه قولت رو فراموش کردی نامرد؟
نفس عمیقی کشیدم و نیز نگاهم را از آن دیوار دریغ نمودم. حتی دیگر نمیفهمم سبحان قرار است چهکار بکند و یا چهکار نکند!
در دل پوزخندی زدم و...
زیر لب، آهسته گفتم:
- آخه منم قراره مثل فرید، سرنوشت منم بیراهه و نامشخص باشه؟
پوزخندی از این حرفم میزنم.
- برو خودتو جمع کن هیما! تو همیشه سعی کردی که آدم متفاوت و خودساختهای برای خودت باشی! حالا دیگه قولت رو فراموش کردی نامرد؟
نفس عمیقی کشیدم و نیز نگاهم را از آن دیوار دریغ نمودم. حتی دیگر نمیفهمم سبحان قرار است چهکار بکند و یا چهکار نکند!
در دل پوزخندی زدم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.