• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #51
[THANKS]پس از رفتن مریم، نگاهم به فرید می‌افتد که همچنان در خواب غوطه‌ور است. این پسرک عجیب دل مرا برده بود. نگاهم به موهای فرفری و قهوه‌ایش می‌افتد. دستی بر آن‌ها می‌کشم و نگاهم را به روبه‌رویم که کاغذدیواری بر آن دیوار پوشانده شده بود، افتاد. طرح کاغذدیواری، گل‌های نرگس را به تصویر می‌کشاند که حسابی به پرورشگاه می‌خورد.
زیر لب، آهسته گفتم:
- آخه منم قراره مثل فرید، سرنوشت منم بیراهه و نامشخص باشه؟
پوزخندی از این حرفم می‌زنم.
- برو خودتو جمع کن هیما! تو همیشه سعی کردی که آدم متفاوت و خودساخته‌ای برای خودت باشی! حالا دیگه قولت رو فراموش کردی نامرد؟
نفس عمیقی کشیدم و نیز نگاهم را از آن دیوار دریغ نمودم. حتی دیگر نمی‌فهمم سبحان قرار است چه‌کار بکند و یا چه‌کار نکند!
در دل پوزخندی زدم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #52
[THANKS]از این حرف‌اش، بغضی در گلویم جولان می‌دهد. چرا با من لج می‌کرد؟ چرا نمی‌گذاشت یک آب خوش از گلویم پایین برود؟ چرا؟
چشم‌هایم را بستم و چیزی جز یک نفس بغض‌دار در گلویم، نکشیدم.
- خیلی خب، خودت خواستی!
حس کردم لبخند پیروزمندانه‌ای جایگزین لب‌هایش کرد. بدون توجه، دست راستم را بالا آوردم و جلوی رویش گذاشتم.
خواست حلقه را به دستم بیندازد که پدرم گفت:
- قبل از این‌که شما این حلقه رو بندازین، من به سبحان گفتم که عاقد بیاره که یک صیغه‌ی محرمیت بین‌تون خونده بشه، اون‌وقت حلقه‌ها رو توی دستاتون بکنین!
چیزی نگفتم و آرمان حرف پدرم را تأیید نمود. با نفرت به سبحان چشم دوختم که همچنان با لبخند به آرمان چشم دوخته بود و من بغض کرده بودم. بغض عجیبی در لانه‌ی گلویم ایجاد شده بود. سبحان از او خوش‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #53
[THANKS]
هرچه از عشق زخم خورده بودم، از یک آدم ناشناس و نمک‌به‌حرام زخم نخورده بودم.
به آرامی، پوزخندی زدم و نگاهم را به فرهاد سوق نهادم. فردی که در این مدت، به من سعی نموده است بفهماند که آرمان چگونه آدمی است؟! کلاً آدمی مرموز و شجاع بود که در این جمع، آرام و با متانت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
با صدای پدرم که خطاب به نرجس‌بانو بود، به خودم آمدم و به آن‌ها خیره شدم.
پدرم: نرجس‌بانو، بی‌زحمت حلقه‌های نشون رو بیارین!
نرجس‌بانو با خوشحالی مضاعف، حلقه‌ها را از داخل کیف‌اش خارج نمود و نیز به سوی من و آرمان حرکت کرد. هردو برخاستیم و روبه‌روی یک‌دیگر قرار گرفتیم.
نرجس‌بانو، حلقه‌ی آرمان را به من داد و هم حلقه‌ی مرا نیز به آرمان داد. ابتدا آرمان حلقه را بر دست راستم نهاد و نیز منم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #54
[THANKS]
حس کردم دستان کوچک فرید را در دستانش گرفت و نیز ادامه داد:
- من عاشق شدم و هیچ‌گاه پاپس نکشیدم و براش جنگیدم! تو هم مرد باش و پای قول رسیدنت بده و براش بجنگ! فهمیدی؟
بغض کردم و راهم را به‌سوی دست‌شویی کج کردم. نگاهی بر خودم کردم. حالم از خودم و تفکراتم بهم می‌خورد. اگر من واقعاً عاشقش بودم، چرا برای رسیدن به سبحان کاری نکردم؟ چرا همانند ماتم‌زده‌ها، فقط منتظر بودم که او بیاید، در حینی که سبحان نه به من فکر می‌کرد و نه نشانی به رفتارش داشت! این‌جا من بودم که گریه و آبغوره گرفتن را در وجودم دربرگرفته بودم و فکر می‌کردم که به او می‌رسم، اما همه‌یشان فایده نداشت و هرکاری کرده بودم؛ اما او بازهم نگاهش به من برادرانه بود و هرکاری که می‌کرد، از روی برادرانه رفتار می‌کرد.
پوزخندی زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #55
[THANKS]
در بین بی‌خیال نگاه کردنش، ضبط را روشن می‌نمایم که یکی از آهنگ‌های «حجت اشرف‌زاده» در ماشین به پژواک می‌آید:
- می‌پرستم تو را می‌پرستم!
من هنوزم هوای تو مستم!
ای پری‌زاده‌ی مو پریشان...
روی از این خسته‌دل، روی برنگردان!
پلکی زدم و زیر لب گفتم:
- عجب روزیه ها!
خنده‌ای کرد و فرمان را چرخاند.
***
از روزی که جواب «بله» را به آرمان داده بودم، حالم دگرگون شده بود و انگاری من سبحان را از یاد برده بودم. فکر کنم امام‌رضا(ع) دعای مرا مستجاب نموده بود.
زمستان بود و همه در تکاپوی ماه‌رمضانی بودند که بی‌وقفه در اسفندماه ۱۴۰۴ آغاز گردیده بود. لبخندی زدم و به آرمانی که داشت سر سفره دعا می‌کرد، خیره شدم. چشم‌هایم را بستم و از تهِ‌دل دعا کردم:
- خدایا! هر آن‌چه که در بگذرد و آن‌چه که تو در دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #56
[THANKS]خنده‌ام را جمع نمودم و از جای خود برخاستم و بدون هیچ ذره‌‌ای که توجه نمایم، به‌سوی حیاطِ دلنواز عمارت حرکت کردم. شب پرستاره را دوست داشتم و این محبوب‌ترین چیزی بود که تا به حال نداشته بودم. به یاد خنده‌های آرمان می‌افتم که با خنده شوخی با نرجس‌بانو حرف می‌زد. چرا عاشق چنین فرد شده بود قسمت من؟ چرا سبحان از درگاهم به‌سمت خدا پذیرفته نگشت؟ یعنی سرنوشت من، با سرنوشت آرمان نگاشته شده بود؟
با صدای پایی، از فکر بیرون آمدم و نگاهم را از آن ستاره‌ای که درحین چشمک‌زدن بود، گرفتم و به فردی که به سویم آمده بود، خیره شدم. فرهاد بود! موهایش را بالا داده بود و یک طره از آن موهای مشکی‌اش بر پیشانی تخت و صاف‌شده‌‌اش افتاده بود.
- ببخشید که مزاحم افکارتون شدم زن‌داداش!
فرهاد فردی مهربان، با غیرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #57
[THANKS]صدایش را شنیدم که گفت:
- گذشته‌ی پردردم رو فقط آرمان می‌دونه. تنها کسی‌که هم‌درد شب‌های من بود، آرمان بود و با این‌که بچه بود، بیشتر از سنش می‌فهمید! آرمان هیچ‌وقت پشتم رو خالی نکرد و من و خودش یک رفیق صمیمی که البته فراتر از صمیمی بود، کرد! عشق من... یعنی کسی‌که دوستش داشتم به من خیانت کرد و رفت و چه روزهایی که آرمان تکیه‌گاه من شد و به‌خاطر من، حتی اگر سنگ هم به پاهام می‌خورد، اون سنگ رو از جلوی پاهام برمی‌داشت!
کمی سکوت جایگزین شد و در ادامه، حرفش را زد:
- این حرف‌ها رو نزدم که ازش تعریفی بکنم! رسیدن به عشق، سختی می‌خواد و خودتون هم اینو می‌دونین! شما عشق رو چشیدین، ولی ندیدین که آرمان چه شب و روزها بهم‌ریخته بود، از این‌که شما رو از دست بده! چه شب‌هایی که هرشب وقتی‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا