• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم فانتزی رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #81
دستم را با فشار محکمی روی شانه‌اش گذاشتم؛ ولی او بی‌توجه و بی‌تفاوت با سرعتی زیادتر از حد معمول گره می‌زد و می‌بافت. تقریبا دو هفته در کارگاه کار می‌کرد و من تازه الان متوجه‌ی تفاوت طرح قالیچه‌اش با طرح اصلی شدم! مغزم با ناراحتی هی میزان خسارت وقت و سرمایه‌ام را یادآوری می‌کرد.
- من بهت اعتماد کردم، منظورت از این کار چیه؟ چرا با من لجبازی می‌کنی؟ واقعا خسته‌ام کردی المیرا! فکر می‌کنم اگر جای دیگه‌ای دنبال کار باشی، بهتره... .
- من با اخراج شدن مشکلی ندارم ولی توهم خودت رو از قید و بند آزاد کن.
واقعا این کارش و خیانـت به اعتمادم برایم گران تمام شده بود و ملاحظه را کنار گذاشتم.
- لازم نکرده بعد پانزده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #82
- قبلا به خاطر مریضی داداشت و ناجاریت بهت حق می‌دادم که حرفای سلطان رو باور کنی، الآن هم اگه می‌خوام بهت کمک کنم، بخاطر اثبات بی‌گناهیم نیست، فقط رو حساب همون یه ذره دوستی و دلسوزیه... حالاهم سوارشو، بریم.
- با ماشین تو نه! توقع نداری که به یه دغل‌باز اعتماد کنم و سوار ماشینش بشم؟ با ماشین من بریم.
با پوزخند واضحی به سمت ماشینش در آن طدف خیابان رفتم.
ماشینش مثل قدیم بوی گیاهان دارویی می‌داد. با عصبانیت قفل فرمان را به سمت صندلی‌های عقب، پرتاب کرد.
- برو سمت کوهپارک... فقط امیدوارم از این کمک، پشیمون نشم.
بی‌توجه به حرفم، ماشین را با‌شتاب زیادی به حرکت درآورد. طبق روال همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #83
بعد مدت‌ها، یه پارت کوچولو ♡
سیارک
رمان جدیدم ♡



[THANKS]پیدا کردن رضا از آنی که فکر می‌کردم سخت‌تر بود. خسته و با نفس‌هایی بی‌رمق روی دیوار‌های کوتاه سنگی نشستم.
سرم پایین بود و با نفس نفس و بلاتکلیفی به کتونی‌های مشکی‌ام نگاه می‌کردم.
همان اول در نظرم کوهپارک به بزرگی زاگرس نبود و چون به راحتی هر چیزی را در زاگرس پیدا می‌کردم، با خوش خیالی فکر می‌کردم می‌توانم ردی از رضا پیدا کنم.
حالا بعد از دو ساعت تنها از دکه‌های بزرگ و کوچک کوهپارک پرس و جو کرده‌بودیم و بخش زیادی از کوه و دامنه‌اش مانده‌بود.

با قرار گرفتن بطری آب میوه جلویم، تازه متوجه‌ی آمدنش شدم. می‌دانستم از آخرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #84
سلام :)
امیدوارم که حال‌تون خوب باشه ♡
بخوام تگ کنم، ممکنه از قلم بیفته...
ممنون که همراه من و سلدا بودید ♡



[THANKS]

کوه آن‌قدر مرتفع نبود که بالا رفتن‌مان بیش از پانزده دقیقه طول بکشد.
خسته خودم را روی تکه سنگی انداخته و به برهوت پشت کوه نگریستم. پشت کوه برعکس مسیری که آمده‌بودیم خاکی و بی هیچ امکاناتی بود.
پایین رفتن از این طرف مطمئنا بیش از نیم‌ساعت طول می‌کشید.
راستین وضعش بهتر از من بود و در کنارم با دستانی به کمر به برهوت پشت کوه نگاه می‌کرد. ببین به کجا رسیده‌بودم که بدنم در مقابل استقامت یک انسان عادی، کم آورده‌بود.
- این مساحتی که من می‌بینم، گشتنش کار من و تو نیست. تو همین‌جا باش تا من همین اطراف رو یه نگاه بندازم. دو نفر آدم عادی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #85
فعلا پارت آماده ندارم :)

[THANKS]

سوالی و با تک ابروی بالارفته، نگاهش کردم.
- یکم از شیب کوه پایین بری، یه غار نسبتا بزرگه که داخل شکاف کوه، قایم شده، منم زیر پام خالی شد که متوجه‌ش شدم.
با بی‌خیالی شانه‌ بالا انداختم.
- اینجا کوهه و خب دیدن یه غار که طبیعیه!
به مِن‌من افتاد.
- نه... آخه... مشخصه که... در و دیواراش چیزای عجیب و غریب کشیدن... .
با بدبینی گفتم:
- آهان؟ طعنه می‌زنی؟ قراره هر چیزیو به من نسبت بدی؟ خب که چی؟ نقاشی آدمای علاف که چیز عجیبی نیست.
تسلیم حرفم شد.
- آره، حق باتوعه، عذر می‌خوام منظوری نداشتم.
حالا نوبت او بود که به سمت پله‌ها برود‌. من هم چند قدمی حرکت کردم.
نمی‌دانم چه چیزی مرا به سمت برهوت کشاند و نگذاشت بی‌خیال شوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #86
وقتی به آخرای رمانم نزدیک میشم، در هر پارت دائم به کسانی فکر می‌کنم که تنها با خوندن همراهم نبودن و با نقدای سازنده‌شون، من رو تکون دادن ♡
نگار عزیز دلم @Wiseguy
و قاصدک مهربونم @Ghasedak~

* یه پارت کوچولو که اعتراف می‌کنم از قصد، اینجا تموم شده :) ادامه هم نداره :))))



با صدای بلند و با پرخاش گفتم:
- بچه‌ای که ندیده و نشناخته به هر چیزی دست می‌زنی؟
می‌دانستم این لحنم برای او جدید است. متعجب چرایی پرسید. سری به تاسف تکان دادم‌.
- مطمئن نیستم ولی... .
با احتیاط و دودلی دماغم را به اشکال نزدیک کرده و بو کشیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #87
[THANKS]با این اوصاف احتمالا دیگه نمی‌بینمتون

نوشتن این چند خط خیلی برام سخته

اینجا برام مثل خونه بود :)

اگه خواستید نسخه بدون سانسور سلدا رو بخونید، تلگرام بهم پیام بدید.

@m_darudi_2001

خیلی دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه.

[/THANKS]
 
عقب
بالا