• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار آن‌جاست | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 209
  • بازدیدها بازدیدها 7,335
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #201
با تعلل برخاستم. با اینکه می‌دانستم دلیلی برای اثبات حرفم ندارم، اما خواستم تیری در تاریکی رها کنم.
- خود سهراب نفیسی بهم گفت.
ابروهای قاضی بالا پرید.
- خودش؟
- بله خودش... صبح روز خاکسپاری پدرم، من ایشونو توی کافه دراژه همراه آقای حمداللهی دیدم و خودشون اعتراف کردن که همه‌ی این ماجرای قرارداد شرکت اماراتی و‌ قرارداد خودش فقط یه نقشه بوده برای بالا کشیدن اموال پدر من.
حمداللهی سریع برخاست.
- اعتراض دارم آقای قاضی!
قاضی دستش را به نشانه‌ی سکوت به طرف او گرفت و به من گفت:
- یعنی شما به جای تشییع پدرتون رفتید کافه؟
لحن نامطمئن قاضی گویای این بود که باور نکرده است.
- بله آقای قاضی، می‌دونم خیلی نامعموله، سهراب نفیسی منو کشوند کافه.
قاضی چند لحظه به من چشم دوخت و بعد گفت:
- این ادعای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #202
قاضی ابرویی بالا انداخت.
- دلیل قانع‌کننده‌ای نیست، ممکنه خود مرحوم تمایلی به صحبت درباره مسایل کاریش با خانواده نداشته.
دکترلطیفی جواب داد:
- آیا وقتی شرکت با چنین بحرانی روبه‌رو شده نباید توقع داشت مرحوم اشاره‌ای، حتی کوتاه به ماجرا کرده‌ باشن؟ حتی طبق اظهارات موکل من، هیچ تغییری در روحیه‌ی ایشون هم رخ نداده‌ بود، قبول دارید حتی اگر کسی بخواد بحران نزدیک به ورشکستگی شرکتش رو پنهان کنه، اما اثرات روحی و روانی رو نمی‌تونه مخفی کنه و چه کسی بهتر از خانواده فرد برای شهادت دادن درمورد تغییر خلق و خو؟
قاضی با کمی جابه‌جایی برگه‌های مقابلش گفت:
- ببینید آقای دکتر، اینجا دادگاهه، شما هم خوب می‌دونید که با حدس و گمان پیش نمیره، با مدرک کار داره، مقابل من، هم قرارداد شرکت اماراتی هست، هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #203
تصویر پدر در ذهنم جان گرفت، پدر به گردنم حق داشت. لحظه‌ای بعد جای آن را تصویر لبخند علی گرفت، راه درست چه بود؟ رضایت پدر یا رضایت علی؟ در وجودم جنگی برپا شده‌ بود که چه بگویم؟ با خطاب قاضی از فکر بیرون آمدم.
- خانم ماندگار دادگاه منتظره، حرفی دارید بزنید.
میلم ثانیه‌ای به طرف پدر بود و‌ ثانیه‌ای به طرف علی، لبم را به دندان فشردم و با فکر به خدا تصمیمم را گرفتم.
- من دلیلی برای رد امضا ندارم، اما مطمئنم پدرم در حالت عادی اون قراردادها رو امضا نکرده، از پدرم‌ زمانی امضا گرفتن که کنترلی روی اعمالشون نداشتن، پدرم کسی نبود که بدون تحقیق کافی‌ وارد سرمایه‌گذاری بشه و همه‌ی سرمایه‌شو ق*م*ا*ر کنه و کسی نبود که از یه عمر زندگیش به راحتی بگذره و‌ واگذارش کنه، آقای نفیسی سال‌ها همراه پدرم بودن، خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #204
بی‌توجه به اطراف از راهرو رد شده و از خروجی بیرون رفتم. بالای پله‌های ورودی ساختمان، ناگهان شهرزاد با گرفتن بازویم مرا نگه داشت.
- هیچ گوش میدی چی میگم؟
چیزی از حرف‌هایش را نشنیده‌ بودم. من فقط به پدر فکر کرده بودم که چقدر امروز از دستم عصبانی شد. باز هم مثل همیشه او را از خودم ناامید کرده‌ بودم. شرمنده‌ی پدر بودم، من باز علی را به او ترجیح داده‌ بودم. من واقعاً نمی‌توانستم دروغ بگویم. به علی قول داده‌ بودم خودم را به سر قرارم با او‌ برسانم. زمانی که عزیزترینم رفته‌ بود به خدا هم قول داده‌ بودم همانی شوم که او می‌خواهد. نتوانستم روی این دو قولم پا بگذارم و دروغ بگویم. مات چهره‌ی شهرزاد بودم که با تکانی مرا به خود آورد.
- حالا برام میخ هم میشی؟ میگم‌ چرا زحمت همه رو به باد دادی؟ آخه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #205
همین که نگاهم به نام علی روی سنگ سفید خورد، روی دو زانو افتادم. دستانم را روی مزار کشیدم و زار زدم.
- چرا؟ علی بیا بهم بگو چرا؟ چرا نیستی؟ بیا بگو... بگو به اینا چی بگم؟ میگن نیستی، میگن من دیوونه‌م، میگن باید دروغ می‌گفتم، بیا بهم بگو حق چیه؟ حق اینه که بهم بگن دیوونه؟ حق اینه که حرف تو رو فراموش کنم؟ من دروغ نگفتم چون تو خوشت نمیاد، تو گفتی خدا دروغگو‌ رو نمی‌خره، دوست نداره، من فقط می‌خوام اون‌طوری باشم که تو و خدا دوست دارید، می‌خوام‌ منو هم مثل تو بخره... چرا پس هرچی تلاش می‌کنم لایق نمی‌شم؟ بگو خدات منو ببخشه و یه روز از همین روزها جونمو بگیره، به خدا بگو دیگه تحمل ندارم... برو ازش بپرس چی داره سر من میاره؟ اگه امتحانه چرا تموم نمی‌شه؟ اگه تقاصه، ببینه که دیگه چیزی ندارم از دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #206
با صدای «سارینا» گفتن کسی از خواب پریدم. صورتم‌ روی سنگ یخ کرده‌ بود. سرم‌ را چرخاندم. علی نبود. سر بلند کردم و مبهوت اطراف را نگاه کردم تا رضا را دیدم که صدایم کرده‌ بود.
- حالت خوبه؟
پس همه‌چیز خواب بود؟ دستی به صورتم کشیدم. عجب خواب خوشی بود. نگاهی به طرف عکس علی چرخاندم. دیگر لبم به گلایه باز نمیشد. من و او‌ باهم‌ قراری داشتیم و من برای رسیدن به سر قرار باید صبر و تحملم را بالا می‌بردم، تا فولاد آبدیده شوم و لایق خریدن. حتماً هنوز لایق عزیزم‌ نشده‌ بودم.
رضا یک بار دیگر گفت:
- آبجی؟ حالت خوبه؟
رو به طرف او گرداندم و سر تکان دادم. رضا پایین مزار نشسته‌ بود، انگشتش را روی سنگ گذاشت و فاتحه‌ای خواند. در سکوت فقط به نام علی نگاه کردم و فکر کردم به صبر، به فولاد آبدیده. صدای رضا باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #207
سرم را بالا آوردم و دوباره به صورت رضا نگاه کردم.
- رضا همه توقع داشتن دروغ بگم که بابا امضاشو تأیید نکرده، اما من نتونستم.
رضا سر تکان داد:
- خوبه که دروغ نگفتی.
جا خوردم و ابروهایم درهم شد.
- تو تأییدم می‌کنی؟
- شاید همه بهت بگن چرا دروغ نگفتی؟ اما من میگم تو حق داشتی راست بگی که آقا امضاشو تأیید کرده.
نگاهم را چرخاندم به دوردست خیره شدم.
- اما اونا با همین حرف من شرکتو کشیدن بالا.
- دروغ هم می‌گفتی مگه فرقی می‌کرد؟ اونا قبل از اینا شرکتو کشیده بودن بالا، این شکایت و دادگاه فقط یه تلاش بود، نه راه‌حل. فکر کردی اگه می‌گفتی نه، بابام گفت امضا نکرده، چی میشد؟ می‌گفتن عه؟ پس همه‌چی لغو، بیا شرکتو پس بگیر؟
مکث کرد و من به سوی او بازگشتم.
- نه! تازه امضا می‌رفت کارشناسی برای تأیید اصالت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #208
تا شب رضا سعی کرد با شوخی و تعریف خاطرات گذشته مرا از حال بد و فکر دادگاه خارج کند. برای اینکه اطرافم را شلوغ کند، به محض رسیدن به خانه، مریم را خبر کرد تا به همراه کوثر به جمع خانوادگیمان بپیوندد، که شاید با بودن کوثر و لمس معصومیت او از نزدیک زشتی‌های زندگی را فراموش کنم. ساعت‌ها به همراه رضا با کوثر بازی کرده و وقت گذراندیم تا او‌ را خسته کرده و قبل از شام خواباندیم. سر شام دیگر جان تازه‌ای گرفته‌ بودم. با نگاه به تک‌تک عزیزانم بیشتر از قبل مصمم شدم از طوفان بعدی زندگی‌ام جلوگیری کنم. طوفانی که پاس نشدن آن چک‌های سنگین ایجاد می‌کرد. این چهارنفر در ظاهر هیچ وابستگی خونی با من نداشتند، اما از نظر عاطفی نزدیک‌ترین افراد و تنها خانواده‌ی من محسوب می‌شدند. آنکه با من وابستگی خونی داشت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #209
صدایم را پایین‌تر آوردم.
- من از اول زندگیم با غم و غصه بزرگ شدم. مادری که منو نمی‌خواست و تنهام گذاشت، شوهری که خودم بدرقه‌اش کردم بره، پدری که حتی توی دفنش هم‌ نبودم، اینا قبل این منو غرق کرده.
رضا دو دستش را روی میز گذاشت و جلو کشید و با لحن شمرده‌ای گفت:
- اشتباه متوجه شدی، نگفتم غصه ندیدی، گفتم تازه‌کاری چون تا حالا پاس کردن چک پنجاه‌میلیاردی رو جلوی روت نداشتی. نمی‌دونی چیکار کنی.
دستم را روی میز گذاشتم و خودم را پیش بردم.
- آقای رضا کشاورز! من از عهده‌ی این مشکل هم برمیام.
لبخند رضایتی روی لب‌های رضا نشست، اما سریع آن را جمع کرد و پرسید:
- مطمئنی؟
عقب رفتم و دستم را کمی باز کردم.
- چرا نباشم؟ من سارینام، همونی که یه زمانی هر کاری اراده می‌کرد انجام می‌داد، یادت رفته؟ از اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دردانه. ع.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,856
امتیازها
46,373
  • نویسنده موضوع
  • #210
بعد از نماز صبح از پله‌ها پایین آمدم. خوشبختانه ایران به عادت همیشه در آشپزخانه بود. از همان جلوی اپن «صبح بخیر»ی گفتم و وقتی با برگشتن جوابم را داد، معطل نکردم و گفتم:
- مامان! من با گاوصندوق بابا کار دارم.
- بیا اول یه صبحونه بخور.
به طرف اتاق برگشتم و جواب دادم:
- مامانی! وقت برای تلف‌کردن ندارم.
دقایقی بعد، جلوی گاوصندوق روی زمین نشسته و با قیمت‌های حدودی که از طریق اینترنت پیدا می‌کردم درحال حساب و کتاب دارایی‌هایم بودم. هرطور‌ حساب می‌کردم، مبلغ زیادی را کم داشتم. دستم را درون موهایم فرو کرده و به لیستی نگاه می‌کردم که در کاغذ نوشته‌ بودم. ایران در اتاق را که نیمه‌باز بود کامل باز کرد و با گفتن «با اجازه» توجه مرا به خودش جلب کرد.
- بفرمایید!
یک سینی کوچک در دستش بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا