• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نهفته در دویست پاره استخوان | فاطمه توکلیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .lTimal.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 2,454
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    درام عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #31
سلام عزیزای دلم، ممنون که توی این سال جدید بازم‌ کنار من هستید و با خوندن نوشته‌های من بهم انرژی میدید.
امیدوارم سال پر خیر و برکتی داشته باشید و امسال سال رسیدن به تمام آرزوهای قشنگتون باشه.
سال جدیدتون مبارک. (صفرچهار) :people-hugging::iloveyou:


[THANKS]اتصال دستان در هم تنیده‌ام را قطع می‌کنم و کف هر دویشان را بر روی پای خود می‌کشم تا نَم عرقی که از حجم زیاد فشار عصبی‌ای که اکنون دچارش شده‌ام، کرده‌اند را پاک کنم.
نفسی می‌گیرم تا بر کلماتی که می‌خواهم ادا کنم مسلط‌تر باشم:
- ما سال‌ها پیش به گفته‌ی خودشون دیگه هیچ ارتباطی باهاشون نداریم، شاید یه روز نزدیک بودیم اما الان صد پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]سخت بود لیکن هم‌اینک باید بگویم؛ زیرا میدانم دقیقه‌ای دیگر پشیمان خواهم شد یا شاید نیز خسته شده‌ام، خسته از فرار‌های مکرر. می‌خواهم یکبار برای همیشه با ترسِ خویش روبه‌رو شوم و خود را از میان این برزخ تاریک نجات دهم. هر چه بود لحظه‌ای من را فارغ از تمام پیش‌آمد‌های آینده مطمئن کرد تا جمله‌ام را بگویم.
خزر: آقابزرگ شما حق پدری رو در حق من تمام و کمال ادا کردید. مگه میشه من محبتای شما و مامان طاهره رو فراموش کنم. مگه این‌که یه روزی شما منو نخواید وگرنه از سمت من هرگز این اتفاق نمی‌افته. هنوزم نمی‌دونم کار درستیه یا نه اما دیگه بسه. بگید می‌تونن بچه‌ها رو ببینن؛ ولی من یه شرط دارم.
آقابزرگ تبسمی کوتاه بر لبانش نشاند و مامان طاهره از شک تصمیم من میل آزاد از کاموا و بافتنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]حال مرا با خود همراه می‌کند و خاموش اشک می‌ریزیم و با صدایی مرتعش به مامان طاهره می‌پیوندم:
- در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیمیم
(مادر دل‌نازک من گریه‌اش می‌گیرد، من نیز فقط می‌توانم با لبان خیس از اشک شانه‌اش را ببوسم)
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی.
دقیقه‌ای بعد که می‌گذرد از آن حال متشنج در می‌آییم و مادر می‌گوید:
- آره خزرم، آره مادر همه‌ی این روزا می‌گذرن؛ خدا هوای بنده‌هاشو داره. من مطمئنم هوای دختر منو بیشتر از همه داره.
کاش اینگونه باشد مادر! من دریایی بودم آرام و بی‌آزار، که روزی به دست موجی طغیان زده آشوب گشتم. کاش خدای من نیز دریای طوفانی‌ام را ببیند و در عرض ثانیه‌ای همه چیز را درست کند.
خزر: امیدوارم.
مادر دست بر روی دست من می‌گذارد و برمی‌خیزد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #34
[THANKS]آقاصمد با رایو‌ی فلش خورش درگیر بود و پشت هم بعد از چند ثانیه مکث بر سرِ رادیو می‌کوبید و سیم آنتش را باز و بسته می‌کرد. گاهی نیز آن را بالا و پایین، یا در جهت چپ و راست می‌چرخاند و چیزی زیر لب با خود می‌گفت. اما هیچ کدام از شیش جفت چشمی که به او دوخته شده بودند از کلمات بی‌صدایش سر در نمی‌آوردند. بلاخره بلقیس مهربان طاقتش طاق شد و چون همیشه سری برای کار‌های آقاصمد از تاسف تکان داد. ظرف پنیر را محکم کنار دست آقاصمد پشت به رادیو‌ی سبزش بر میز کوبید. آقابزرگی که داشت لقمه‌ی نیمرو برای خود می‌گرفت با این کار او تکانی خورد و سرش را به سمت آن دو چرخاند.
خاله بلقیس لبخند خجولی برای نگاه جدی آقابزرگ زد، سپس دستی به روسری گلدارش کشید و گره‌ آن را سفت‌تر کرد و با تن صدایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #35
[THANKS]لحظه‌ای بعد صدای هانا در واقعیت با صدای زیبای او در رویاییم به هم پیوند می‌خورند و یک هم‌خوانی عجیب اما دوست داشتنی رقم می‌خورد:
- دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم
من همان دخترک پشت پنجره و حال مادری نشسته به تماشا هستم. آری هانا صدایش را از او به ارث برده است؛ همانقدر دلنشین ولی با تُنی زنانه، همان‌اندازه محکم اما گوشنواز. باز رویا و واقعیت با هم یک صدا می‌شوند:
- می‌خواهم عشقت در دل بمیرد
می‌خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد.
آن روز دلش گرفته بود، از وقتی فرق دست چپ و راستم را از یکدیگر فهمیدم او را شناختم. زمانی که ناراحت می‌شد شیلنگ را چون طول غم‌هایش از آن سمت حیاط تا به این سمت کنار شمشاد‌ها می‌کشید و میان قطرات آب، وزش باد و سیرآبی زمین ایستاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #36
[THANKS]هانا بیخیال با آهنگ شمالی سرش را تکان می‌داد و لقمه‌ی کره همراه با عسل در دهانش می‌گذاشت.
اگر تا صبح به او نگویی مدرسه دارد و دیرش شده است حتی به خود زحمت نمی‌دهد نگاهی به ساعتش بیندازد، کمی که چه بگویم، هانا بیش از حد بیخیال است و گاهی این رفتارش مرا دلخور می‌کند.
- هانا عزیزم مدرست دیر شد، پاشو دخترم.
انگار که تازه یادش آمده کلاس دارد و " وای " بلندی می‌گوید. همانطور که کیف مشکی حامل کتاب‌هایش را که از پشتی صندلی آویزان بود برمی‌داشت تا روی دوشش بگذارد، رو به امین گفت:
- عمو امین بریم، بدو دیر شد.
مادر قبل از امین رو به هانا گفت:
- مادر چندبار گفتم بی‌هوا نگو وای، خوب نیست عزیزم.
هانا جفت دستانش را روی چشمانش گذاشت و پشت بندش گفت:
- رو تخم چشمم مادر، دیگه نمیگم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

.lTimal.

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/3/23
ارسالی‌ها
162
پسندها
1,435
امتیازها
9,763
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #37
[THANKS]با رسیدن به محل کار از در پارکینگ وارد ساختمان شدم. عجیب بود! هر کسی که وارد پارکینگ‌ می‌شد در را می‌بست؛ اما امروز باز بود و از بیرون نور به داخل می‌آمد و برخلاف روز قبل پارکینگ روشن بود.
سر جای همیشگی پارک کردم و حین پیاده شدن تازه صدای تق و توق موجود در فضا به گوش می‌خورد.
به سمت آسانسور می‌رفتم که صحبت دو مرد با لباس‌کار و نگهبان ساختمان به گوش رسید، که کنار کنتر‌های برق ایستاده بودند و حرف می‌زدند. آقای رفیعی متوجه من شد:
- سلام خانم دکتر صبحتون بخیر.
خزر: سلام صبح شما هم بخیر، چخبره... .
هنوز جمله‌ام را کامل نکرده بودم که صدای فلاحتی دکتر زیبایی که در همین ساختمان مطب داشت آمد:
- آقای رفیعی، چخبره اول صبحی چرا در پارکینگ بازه؟
رفیعی سلامی داد و من نیز برگشتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till
عقب
بالا