- تاریخ ثبتنام
- 30/4/21
- ارسالیها
- 580
- پسندها
- 16,645
- امتیازها
- 35,373
- نویسنده موضوع
- #141
[THANKS]***
آرون با سردردی وحشتناک چشمانش را باز کرد و تصویر ماتی از تیرکهای چوبی سقف دید. چشمانش را دوباره بست و با سرانگشتانش پلکهایش را مالید. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد متوجه شد لباسهای پاره و خون آلودش با لباس قهوهایِ گشاد و شلوار مشکی که فرم بخش گیاهان دارویی بود عوض شده، هیچ ردی هم از خون کثیفی بر روی پوستش وجود ندارد. سعی کرد بهخاطر بیاورد اما اتفاقات در سرش شبیه به بازاری شلوغ و بهم ریخته بود. آرون شکستگی استخوانهایش را بهخاطر میآورد و درد جانکاهی که باعث شد از درد بمیرد و زنده شود؛ اما باقی اتفاقات گنگ بود. روی تخت نیم خیز شد، زیر لب گفت:
- آرکان چه اتفاقی افتاد یادم نمیاد؟!
صدای ارکان را از انتهای ذهنش شنید که با لحن آرامی پاسخ داد:
- یکی بهدستور فرمانروای جنهای...
آرون با سردردی وحشتناک چشمانش را باز کرد و تصویر ماتی از تیرکهای چوبی سقف دید. چشمانش را دوباره بست و با سرانگشتانش پلکهایش را مالید. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد متوجه شد لباسهای پاره و خون آلودش با لباس قهوهایِ گشاد و شلوار مشکی که فرم بخش گیاهان دارویی بود عوض شده، هیچ ردی هم از خون کثیفی بر روی پوستش وجود ندارد. سعی کرد بهخاطر بیاورد اما اتفاقات در سرش شبیه به بازاری شلوغ و بهم ریخته بود. آرون شکستگی استخوانهایش را بهخاطر میآورد و درد جانکاهی که باعث شد از درد بمیرد و زنده شود؛ اما باقی اتفاقات گنگ بود. روی تخت نیم خیز شد، زیر لب گفت:
- آرکان چه اتفاقی افتاد یادم نمیاد؟!
صدای ارکان را از انتهای ذهنش شنید که با لحن آرامی پاسخ داد:
- یکی بهدستور فرمانروای جنهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر