• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تلألو جَبر | مبینا زارع مویدی کاربر انجمن یک رمان

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
بی‌اهمیت، کمی خودم را به گوشه‌ی تخت نزدیک کردم که صدای گرفته‌ی علی بلند شد.
- باشه، من میرم روی زمین می‌خوابم. تو راحت بخواب؛ اما من نمی‌دونم کی قراره اجازه بدی نزدیکت بشم.
«ممنون» زیر لبی گفتم و با آرامش بیشتری خودم را به خواب زدم.
چند ساعتی گذشته بود. وقتی مطمئن شدم که علیرضا خوابش برده، پاورچین‌پاورچین از اتاق خارج شدم و به اتاق امیر رفتم. بیدار بود و با گوشی‌اش مشغول بود. با دیدن من، سریع در را بست و قفل کرد که مبادا علی بیدار شود و ناغافل وارد اتاق شود.
- خب امیر، زنگش بزنیم؟
اخمی کرد.
- تو مطمئنی می‌خوای به این پسره که مثل آشغال باهات رفتار کرد و گفت خوش باشی، زنگ بزنی؟
از شنیدن حقایق، غرورم شکست؛ اما باید تکلیفم را مشخص می‌کردم. هنوز بعد آن برخوردش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
امیر با دیدن وضعیت من، ساکت شد و به طرفم خیز برداشت. از حرکت یهویی‌اش، یکه‌ای خوردم و قدمی به عقب رفتم. از پشت به دیوار اتاق برخورد کردم. با این حادثه، حالم خراب‌تر شد. درد در ناحیه‌ی کمرم پیچید و تا مغز استخوانم رسوخ کرد. دیوار که چه گویم، با آهن فرقی نداشت. آن‌قدر محکم بود که با این ضربه‌ی جزئی، کل وجودم به لرز در آمد. معلوم نیست در آن چه مصالحی به کار برده‌اند که این‌همه سخت است. از پشت، روی زمین نشستم و سعی کردم آرام بگیرم. امیر گفت:
- یا ابوالفضل! الهه چت شد؟ نفس بکش دختر!
آن‌طرف گوشی دوباره مکث شد و لحظه‌ای بعد، صدای عصبی دنیل بلند شد.
دنیل: الهه؟ تو اونجایی؟ این یارو که زنگم زده، همون شوهرته؟ با چه رویی زنگم زدید؟
امیر نمی‌دانست به من برسد یا دنیل را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
در باز شد و از تق‌تق قدم‌ها که به کف پارکت اتاق برخورد می‌کرد، فهمیدم که امیر بالای جسم من زانو زد. گردنم را گرفت و اسپری را چندبار در دهانم زد. یواش‌یواش، نفسم بازگشت. کمی بی‌حال بودم؛ اما عزرائیل را که محو میشد، می‌دیدم. کمی که گذشت، چشم‌هایم را باز کردم و به روبه‌رویم زل زدم. در راستای نگاهم، درب اتاق بود که کاملاً باز بود. فکری از ذهنم عبور کرد. نکند علیرضا مکالمه‌مان را بشنود؟ تمام التماسم را در نگاهم ریختم و به امیر زل زدم. منظورم را گرفت. خدا خیرش بدهد.
اول نفس آسوده‌ای کشید. خم شد و بوسه‌ای بر روی پیشانی‌ام نهاد. رنگش پریده بود و استرس از حرکاتش مشخص بود. در جواب حرف‌های مکرر دنی که حالم را می‌پرسید به «خوبه‌ای» بسنده کرد.
دست به زیر کتفم انداخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
به نظرتون، در ادامه چه اتفاقی می‌افته؟:466:
[THANKS]***
امیر: هوی عروسک خانم، پاشو دیگه! نیم ساعته دارم صدات می‌کنم. اِ اِ قیافه‌اش رو ببین. انگار خرس گرفته خوابیده. پا نمی‌شی نه؟
«نچ» کشداری گفتم. چند ثانیه بعد، تمام تنم یخ بست. گرد روی تخت نشستم. با دیدن امیر که پارچ آب یخ دستش بود، جیغی از روی حرص کشیدم و دنبالش انداختم. من بدو، اون بدو. آنقدر دویدیم که به طبقه‌ی اول رسیدیم. همین که چشمم به نیما خورد، بیخیال امیر شدم. به حالت گاگله روی زمین نشسته بود و با چشم‌های مشکی‌رنگش به من زل زده بود. نیما ۴ ساله بود. به طرفش رفتم و مهربانانه، بغلش کردم. لپ‌ قرمز و تپلی‌اش را گاز ضعیفی کشیدم که با دستش موهایم را کشید. ذوق‌ کرده دستش را از آن جدا کردم و بوسیدم و گفتم:
- سلام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
[THANKS]با اینکه دلم نمی‌خواست؛ اما هر چه نباشد، بر گردنم حق همسری داشت. رفتم و با فاصله کنارش نشستم. تکیه به پشتی قرمز رنگ دادم. این خانه برخی چیزهایش قدیمی و برخی جدید بود. مثلاً اینکه هم پشتی داشت و هم مبل! پشتی‌های قدیمی، برایم راحت‌تر از مبل بود.
علیرضا: نمی‌خوای فکر کنی و اجازه بدی نزدیکت بشم؟ الآن تقریباً سه هفته‌ست که ما باهم ازدواج کردیم؛ اما هر بار به نحوی خودت رو ازم دور می‌کنی. هیچ‌ تغییری تو رفتارهات ندیدم، فقط وقت‌هایی که امیر اینجاست می‌خندی. انقدر از من بدت میاد؟
سرم را به زیر انداختم. دلم برایش کباب میشد. او خیلی مرد بود که به خواسته‌هایش توجهی نمی‌کرد و مرا آزار نمی‌داد.
- علیرضا حق با توئه! من یکم زیادی ازت فاصله گرفتم؛ اما باور کن دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
[THANKS][/THANKS][THANKS]
لباس فیروزه‌ای رنگی که در تولد چند سال پیشم، هدیه گرفته بودم را پوشیدم و گردنبند قلب آبی‌‌ را با ست دستبند و گوش‌واره‌اش انداختم. در آینه به خودم زل زدم، مثل نگینی شده بودم که می‌درخشید. کاش دنیل کنارم بود تا به آغوشش بروم و عاشقانه‌هایمان را خرج همدیگر کنیم؛ اما برخلاف تفکرم، در باز شد و علیرضا وارد شد. چهره‌ام درهم رفت:
- ببینم بلد نیستی در بزنی؟
پاسخی نگرفتم. به طرفش برگشتم و با چهره‌ی مبهوتش روبه‌رو شدم. حق داشت، اولین‌بار است که در خانه، مرا این‌گونه می‌بیند‌. علاقه‌ای به جلب توجه این مرد نداشتم، پس به طرف در اتاق رفتم که دستم از پشت کشیده شد و آوای علیرضا در گوشم پیچید:
- مثل فرشته‌ها زیبا شدی.
در دلم، پوزخندی زدم. دستم را...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
[THANKS]
این حالت او، بسیار عجیب بود. باید می‌فهمیدم که چه چیزی شده است. دهان باز کردم که بگویم؛ اما قبل از اینکه این کار را کنم، زنگ در به صدا آمد. علیرضا مثل کسی که منتظر این لحظه بود، بدون حرفی از پای سفره بلند شد و با عجله از خانه خارج شد. با این کار، بیشتر ترس به وجودم رخنه کرد. این علائم، برای چیست؟ مگر چه کسی پشت در است که این‌چنین او را هول کرده؟
خورده و نخورده از غذا دست کشیدم. به طرف پنجره‌ی کوچک آخر سالن که در انتهای خانه و به بیرون، دیدِ واضحی داشت، رفتم. پرده‌ی توری خاکستری که از جنس ساتن بود را کنار زدم. پنجره را گشودم و سرم را از آن، بیرون کردم. ارتفاع زیادی تا پایین بود، چون در طبقه‌ی دوم بودم‌‌. باید احتیاط می‌کردم که به پایین پرتاب نشوم. علیرضا را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
[THANKS]
شوکه شده در آنجا، خشک‌ام زد. این حرکت آنقدر سریعانه بود که قدرت تجزیه و تحلیل را از من گرفت. سرش را بر روی شانه‌ام گذاشت و مانند پسر بچه‌ای بی‌سرپناه، مچاله شد. دلم نیامد که رهایش کنم. مگر یک‌بار، چه ایرادی داشت؟ او که به من محرم بود، پس مانعی نبود. همانطور که سرش را نهاده بود، شروع به زمزمه‌ کرد:
- من سال‌هاست که تو حسرت این لحظه‌ام الهه! عشق تو، یک عمر من رو درگیر کرد.
سرش را بالا آورد و به چشمانم زل زد. بدون کلمه‌ای صحبت، به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
- آرزوم بود که تا ابد مال خودم باشی. تو هر ثانیه از زندگیم، کنارم باشی. آغوشت، عطر تنت، صدات، موهات و ... .
چنان آهی کشید که قلبم از شدت عمق آن، به درد آمد.
- می‌دونم خودم مسبب این اتفاقات هستم عزیزم...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Mobina.

مدیر خانواده و زندگی + فرهیخته ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,913
امتیازها
54,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
خودتون رو آماده کنید برای اتفاقی که مطمئنم شوکه‌تون می‌کنه
[THANKS]
هنوز چند دقیقه‌ام نگذشته بود که در حیاط به صدا در آمد. به طرف آن برگشتم. گویی کسی با کلید بر آن می‌کوبید و خیلی‌ام عجله داشت! آبی که از خاکستر نگاهم جاری شده بود را با دست پاک کردم تا اگر کسی از اقوام یا خانواده‌ام بودند، متوجه شرایط نشوند. علیرضا سرش را بلند کرد و به سوی آسمان گرفت. زیر لب چیزی را زمزمه کرد و با نفس عمیقی که کشید، به من اشاره کرد و گفت:
- عزیزم، خواهشاً برو در رو باز کن.
ابروهایم بالا پریدند و با تعجب گفتم:
- من؟!
حرفم را تایید کرد و با دستش به در اشاره کرد. مصمم ایستاده بود و قصد حرکتی نداشت. صدای مجدد تق‌تق، نشان داد که راهی جز باز کردن ندارم. ضربان قلبم به...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا